آدورنو
آدورنو

@Adorno_Persian

54 تغريدة 4 قراءة Dec 13, 2024
“چه دردناک است شرمسار وطن بودن در حکومت وطن‌فر‌وشان”
مدال شجاعت در جنگ داشت که زندانی “گولاک” شد. مشروط که آزاد شد، گفتند حکمش از تبعیدی دائم‌العمر به تبعیدی ابدی تغییر کرده، تفاوتش در یک چیز بود؛ جواز دفن!
جسد تبعیدی ابدی حتی پس از مرگ هم اجازه بازگشت به زادگاهش را نداشت./۱ x.com
به زادگاهش باز نگشت اما با نوشتن “مجمع‌الجزایر گولاک” چشم جهان را به زادگاهش خیره کرد.
سولژنیتسین در انتهای شاهکارش نوشت این کتاب را در سالگرد پنجاه سالگی حکومتی که گولاک را بر پا کرد و صد سالگی ساخت سیم‌خاردار به پایان بردم.
روایتی که چون خار در چشم دیکتاتوران گولاک‌ساز نشست/۲ x.com
فرصتی نداشت. سخنگوی دولت گفته بود خاکسترت می‌کنیم.
پیش‌تر خودش در “یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ” نوشته بود:
«اینجا روزها تند و سال‌ها به اندازه قرنی می‌گذرند»
روایتش از زندان‌های مخوف استالینی را در دو نسخه نوشت و مخفی کرد؛ یکی را در باغچه خاک کرد و دیگری را به خارج فرستاد/۳ x.com
نوشته تنها یک‌هشتم از زندانیان زنده ماندند تا آزاد شوند.
اما همین “فلک‌زده‌ها” نیز نتوانستند به زندگی بازگردند.
کسانی چون ناتالیا ایوانوونا رووا که کمی پس از آزادی از گولاک، دوباره به دروازه زندان بازگشت و التماس می‌کرد؛ اجازه دهید همین‌جا بمانم.
زیرا دیگر آزادی را نمی‌شناخت./۴ x.com
در “زندگی ایوان دنیسوویچ” از الیوشایی نوشت که به شوخوف می‌گوید؛ اگر خواهان تغییری برای چه به درگاه خداوند دعا نمی‌کنی؟
و شوخوف پاسخ می‌دهد:
«دعاها مثل شکایت کردن پیش بالایی‌هاست یا به گوش کسی نمی‌رسد و یا اگر رسید میگویند اعتراض وارد نیست»
چون استبداد با دعا سرنگون نمی‌شود!/۵ x.com
و می‌گوید این نکته را بیش از آزادی‌خواهان، دیکتاتورها می‌دانند.
از نگهبانان و افسران گولاک می‌گوید که اگر کسی آنقدر سخت‌جان بود که تا روز آزادیش زنده می‌ماند، چنان آنجا بر سرش آورده بودند که موقع رها کردنش با خنده می‌گفتند:
«شاید آزاد باشی ولی این تازه اول بدبختی‌های توست»/۶ x.com
سولژنیتسین می‌نویسد:
«بهترین وصف این فلک‌زده‌ها نه “آزاد” بلکه محروم از تبعید و زندان بود»
مثلا آونیر بوریسوف که وقتی در ۱۹۴۶ “آزاد” شد به زادگاهش و نزد رفقا و خانواده‌اش رفت که حالا یا در خیابان راه خود را کج می‌کردند، یا از ترس پلیس مخفی هرگز با او کلامی حرف نمی‌زدند./۷ x.com
تلخ بود ولی آونیر می‌فهمید.
زندگی اما برای او در آن شبی تبدیل به دوزخ شد که دید در آلبوم عکس‌های خانوادگی و دوستان، صورتش را از ترس خبرچین‌ها و عمال استالین، در تمامی عکس‌ها تراشیده‌اند.
همین شد که سولژنیتسین پس از دوره زندان و تبعید، خطر کرد تا روایت فراموش‌شدگان را ثبت کند./۸ x.com
زیرا:
«مهمترین گام یک انسان شجاع تن زدن از مشارکت در دروغ است.
یک کلمه حقیقت ارزش بیشتری از کل جهان دارد»
و شاه‌بیت “مجمع‌الجزایر گولاک” که خطاب به همه ما شکستگان سال‌های ظلمت است:
«اگر مردم در اجرای مسئولیت‌های مدنی‌شان جانانه عمل می‌کردند، دلیلی نداشت که این کتاب نوشته شود»/۹ x.com
می‌نویسد؛ همیشه هستند جان‌های شیفته و انسان‌های آزاده‌ای که علیه ظلمت حاکم و جمهوری دروغ قیام می‌کنند.
کسانی که شاید هرگز حاکمیت استبداد در خواب هفت‌هزار ساله خود نیز، مقاومت و ایستادگی‌شان را گمان نمی‌کرد.
از مقاومت آهنگران مینلاگ می‌گوید یا افسر ارشدش، هنگام بازداشت! /۱۰ x.com
اما شجاعت، پرنده کمیابی است.
می‌نویسد در مینلاگ، چند آهنگر حاضر نشدند برای پنجره‌ی بهداری زندان نرده بسازند.
«قهرمانان گمنامی بودند که جایی ایستادند…
آنها را بازداشت و به اردوگاه بردند اما هیچ‌کس از ترس، حاضر به حمایت از این آدم‌های حسابی نشد و دیگر کسی از آن‌ها خبری نشنید»/۱۱ x.com
سولژنیتسین خودش از همین شجاعان بود؛ افسر توپخانه با مدال شجاعت “ستاره سرخ” که بابت نامه خصوصی انتقادیش از سیاست‌های استالین بازداشت شد، نوشت:
«شما تنها مردگان را دوست دارید»
زیمبانین سردبیر “پراودا” جواب داد «باش تا خودت و آثارت را نابود کنیم»
او ماند و جمهوری دروغ فروریخت./۱۲ x.com
الکساندر ایوانویچ سولژنیتسین، در ۱۱ دسامبر ۱۹۱۸ در کیسلوف‌ودسک، در خانه‌ای به‌دنیا آمد که پدر ۶ ماه قبل بابت جراحتی که در جبهه غربی جنگ‌جهانی اول برداشته بود، پیشاپیش درگذشته بود.
سه ماهه بود که با پایان جنگ، سرپرستی‌اش را مادربزرگ برعهده گرفت تا مادرش برای کار به روستوف برود/۱۳ x.com
با شروع دوره دبستان نزد مادرش در روستوف رفت و همان‌جا بزرگ شد.
با اینکه از نوجوانی به ادبیات علاقه داشت، تصمیم گرفت که در دانشگاه فدرال روستوف ریاضیات و فیزیک بخواند و بطور مکاتبه‌ای با موسسه عالى مسكو، ادبیات و فلسفه.
و چند هفته پیش از آغاز جنگ با معدل ممتاز فارغ‌التحصیل شد./۱۴ x.com
در زندگینامه‌اش نوشته؛ امکاناتی را که باید آینده‌ام را رقم می‌زد، سنجیدم و دیدم که در ریاضیات امکان استخدام بیشتری خواهم داشت.
با این‌که نظم ریاضیات را دوست داشتم، نمی‌خواستم زندگیم را وقف آن کنم. زیرا همیشه مجذوب ادبیات بودم»
در همین دوره، زبان انگلیسی و‌ لاتین هم می‌آموزد./۱۵ x.com
در دانشگاه است که هوادار ایدئولوژی حزب حاکم می‌شود.
در “مجمع‌الجزایر” از تریفونوف می‌گوید که استادی بود سربه تو.
که اگر کسی در راهرو از پشت بلند صدایش می‌کرد، دگرگون می‌شد و توان ایستادنش را از دست می‌داد.
بعدها می‌فهمد که این یادگار هراس استاد از زندان بود، بعد از خودکشی!/۱۶ x.com
سولژنیتسین هنوز مانده بود تا چشمانش به واقعیت باز شود. که بعدها در “زندگی ایوان دنیسوویچ” نوشت:
«واقعیت‌ها را ظلمات گذشته بلعیده‌اند»
پیش از سفر به مسکو برای اخذ مدرک ادبیات و فلسفه، در ایستگاه روستوف از دوست دخترش، ناتالیا ریچتوفسکایا خواستگاری کرد و در بهار ازدواج کردند./۱۷ x.com
زندگی عادی است که با شروع جنگ به ارتش سرخ می‌پیوندد. در ده ماه نخست برخلاف خواستش، سرپرست اصطبل اسب‌های ارتش در منطقه‌ای پرت در قفقاز می‌شود.
تا که روزی با حل مسئله ریاضی برای افسر فرمانده‌اش، توجه او را به‌خود جلب و بعد از مدتی رضایتش را برای رفتن به مدرسه نظامی کسب می‌کند./۱۸ x.com
ابتدا مسئول قسمت تجهيز سمعی واحد توپخانه می‌شود اما بابت انضباط و دقتش، به فرماندهی آتشبار با درجه سروانی می‌رسد.
در محور اول “کورسك” رشادت‌ها از خود نشان می‌دهد و بعد از پیروزی در نبرد “بیه‌لوروسی” در لهستان به جبهه برلین، تحت فرماندهی زاخار گئور گیویچ تراوکین اعزام می‌شود./۱۹ x.com
تراوکین که به‌نظر دور از عطوفت انسانی بود، بعدها نقش مهمی در سرنوشت سولژنیتسین بازی می‌کند؛ همان افسری است که علیه ظلم “می‌ایستد”
پس از یک نبرد خونین که از کل گردان توپخانه با ۱۲ واحد آتشبار، تنها واحد سولژنیتسین سالم می‌ماند. و تراوکین برای او درخواست مدال ستاره سرخ می‌کند! /۲۰ x.com
در ۱۹۴۴ مدال ستاره سرخ را می‌گیرد و آینده‌اش تضمین است. اما یک اتفاق ساده همه چیز را بهم می‌زند.
او در نامه‌ای خصوصی به یکی از دوستانش، در فوریه ۱۹۴۵ از شرایط مدیریت جنگ و پاکسازی‌های ارتش توسط استالین که“دوست سربازان و پدر ملت” خوانده می‌شد انتقاد می‌کند و سریع بازداشت می‌شود/۲۱ x.com
واحد ضدجاسوسی ارتش سرخ حکم بازداشت سولژنیتسین و دوستی که هرگز نامه به‌دستش نرسیده بود، را به عنوان اعضای گروه “ضد انقلابی” صادر می‌کند.
«می‌دانستم افشای اسرار نظامی در نامه‌نگاری‌ها ممنوع است، اما من چنین کاری نکرده بودم. ساده‌لوح بودم که فکر می‌کردم اندیشیدن ممنوعیتی ندارد»/۲۲ x.com
می‌گوید وقتی به اتاق فرمانده‌ تراوکین رفتم، با دیدن دو پلیس ضدجاسوسی متوجه شدم وضعیت عادی نیست.
«مشکل اینجاست که در چنین مواقعی نمی‌دانی بابت چه چیزی دستگیر شده‌ای و ممکن است تا لحظه اعدام هم هرگز نفهمی»
اما همین‌جاست که شاهد شجاعانه‌ترین اقدام زندگیش توسط فرمانده‌اش می‌شود./۲۳ x.com
بعدها در مصاحبه‌ای که با پاول لیشکو، مارس ۱۹۶۷ انجام داد به تفصیل این لحظه را توضیح داد.
می‌گوید تراوکین که چهره‌اش همواره مظهر خشم و تحکم بود و ما جرات حرف زدن و نگاه مستقیم به چشمانش را نداشتیم، ناگهان با صدای بلند گفت سولژنیتسین، برگرد اینجا!
«ماموران ضد جاسوسی شوکه شدند»/۲۴ x.com
تراوکین که از بازداشت او خشمگین بود، از سولژنیتسین می‌پرسد «آیا در جبهه یکم اوکرائین دوست و آشنایی دارید؟» و با این کار به او می‌فهماند بابت نامه است دستگیر شده.
مامور فریاد می‌زد:
«این کار ممنوع است!»
تراوکین در حضور همه با سولژنیتسین دست می‌دهد و می‌گوید:
«موفق باشی سروان»/۲۵ x.com
می‌گوید این شجاعانه‌ترین عملی بود که در طول جنگ و بعدها دیدم. زیرا در آن لحظه «من دیگر سروان نبودم، بلکه دشمن خلق به‌شمار می‌آمدم»
بدون محاکمه به ۸ سال زندان محکوم و به زندان لوبیانکا فرستاده می‌شود:
«هرگز خود را بی‌گناه ندانستم چون در واقع افکار ممنوع را به زبان آورده بودم»/۲۶ x.com
می‌گوید ریاضیات نجاتش داد وگرنه نمی‌توانست از زندان و اعمال شاقه‌اش جان بدر ببرد.
در نیمه دوم دوره محکومیتش، بعنوان ریاضیدان در زندان کار می‌کند اما در دوره کار در معادن قزاقستان است که ایده داستان “یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ” به ذهنش می‌رسد.
او ۴۴ ساله بود که نویسنده شد./۲۷ x.com
در دوره زندان همسرش ناتالیا مجبور به درخواست طلاق از او می‌شود که “دشمن مردم” شده بود تا بتواند اجازه کار بگیرد.
یک‌ماه پس از اتمام دوران زندانش، آزاد می‌شود و روز پنجم مارس به‌عنوان “تبعیدی ابدی” برای اولین‌بار به خیابان قدم می‌گذارد و خبر مرگ استالین را از بلندگوها ‌می‌شنود/۲۸ x.com
تنها مدرسه شهر کوچک ریازان، معلم ریاضی نداشت و او بطور مشروط استخدام می‌شود. “خانه ماتریونا” حاصل همین دوره است، رمانی که در آن نوشت:
«چه دردناک است شرمسار وطن بودن آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگ‌باز است»
که اگر تعریف وطن را به دقت ندانیم، تعریف وطن‌فروشی و وطن‌فروشان را چرا/۲۹ x.com
این دوره است که دردهای معده که از دوران زندان همراهش شده بود، موجب می‌شود چندین‌بار سرکلاس بیهوش شود تا در نهایت مجوز رفتنش به تاشکند برای درمان صادر می‌شود.
گرفتار “سرطان معده” شده بود که پس از یک دوره درمان و جراحی نجات پیدا می‌کند:
«دوباره برای زندگی تغییر ماهیت دادم» /۳۰ x.com
نیکیتا خروشچف که پس از پس از دیکتاتور اعظم به‌دنبال فاصله‌گیری از میراث سیاه استالین و “اصلاحات جزیی” بود، نسخه‌ای از “زندگی ایوان دنیسوویچ” را که هنوز مجوز چاپ نگرفته بود، می‌خواند.
و به ميكويان توصیه می‌کند تا داستان زندگی در اردوگاه کار اجباری در دوره استالین را چاپ کنند./۳۱ x.com
رمانی که در آن از ایوان دنیسوویچی می‌گوید که سال‌ها زندگی در اردوگاه‌ و زندان به او یاد داده بود که در فکر فردای خود نباشد، چرا که این طور آدم راحت‌تر است.
زمستان، پشت زمستان و سال‌ها می‌گذشت و او می‌دانست که همه چیز قرار است همیشه به همین شکل بماند، تا همگی روزی که بمیرند./۳۲ x.com
در نوامبر سال ۱۹۶۲ مجله دنیای جدید “نووی میره” زیر نظر الکساندر نواردوفسکی، شاعر رسمی حکومت، در ۶۶ صفحه بخش عمده‌ای از داستان را چاپ می‌کند.
مجله به‌سرعت نایاب می‌شود و به دستور حزب در تجدید چاپ ۴۰ هزار نسخه‌ای می‌خورد. و در شماره بعد مقالات مفصلی در تمجید داستان چاپ می‌شود./۳۳ x.com
روزنامه اول شوروی پراودا در مقاله “به‌نام حقیقت و بخاطر زندگی” می‌نویسد:
«در ادبیات ما نویسنده‌ای کم‌نظیر رخ نموده که قدرت هنریش تالستوی را در برابر دیدگان مجسم می‌کند»
همزمان به سولژنیتسین، اجازه می‌دهند تا با همسرش دوباره ازدواج کند، و از محدودیت‌هایش کمی کاسته شود./۳۴ x.com
اما او فریب اصلاحات را نخورد. زیرا می‌دانست که در حکومت استبداد، هیچ چیز واقعا تغییر نمی‌کند.
بعدها در “مجمع‌الجزایر” با روایت سرنوشت معلم جوانی به اسم دیوا، که برای تحقیر و هتک حرمت مجبورش کردند تا با یک مجرم زندگی کند، نوشت:
«این جنایت مربوط به دوره خروشچف بود، نه استالین»/۳۵ x.com
علیرغم دیدارش با خروشچف در کاخ کرملین دست از انتقاداتش نکشید و همین شد که با روی کار آمدن لئونید برژنف، ممنوعیت‌هایش از سر گرفته شد.
زیمبانین سردبیر روزنامه پراودا، در سخنرانی خود در لنینگراد گفت:
«در غرب از سولژنیتسین سخن بسیار می‌رود، از مردی که غیر عادی و دیوانه است» /۳۶ x.com
اعلام کردند:
«هرگاه سولژنیتسین آثاری بنویسد که موافق منافع ما باشد چاپ خواهیم کرد. شغل او دبيری فيزيك و ریاضیات است. بهتر است به همین‌کار بپردازد. در غیر این‌صورت او را مانند خاکستر پودر خواهیم کرد و کاری می‌کنیم که هیچ اثری از او که فکر می‌کند نویسنده مهمی است، برجا نماند»/۳۷ x.com
در دهه ۷۰ میلادی دوران سیاه سانسور دوچندان شد و زندگی خصوصی سولژنیتسین نیز دستخوش تلاطم فروان.
اما بی‌وقفه می‌نوشت. با چاپ “درخت بلوط و گوساله” و “نخستین دایره” نشان داد که کوتاه نخواهد آمد. در داستان “بخش سرطان” نوشت:
«هوش و ذکاوت یعنی به چشم‌هایت اعتماد کن نه به گوش‌هایت»/۳۸ x.com
دریافت جایزه نوبل ادبی، صدایش را در شوروی پر طنین‌تر کرد. اما از بیم ممنوعیت بازگشتش به کشور قید رفتن به مراسم نوبل در استکهلم را زد.
زندگیش توسط سرویس امنیت شوروی جهنم شده بود و پس از زنده‌ماندنش از یک سوءقصد در ۱۹۷۱، ناتالیا به همراه پسرشان دیمیتری، برای همیشه از او جدا شد./۳۹ x.com
اما پروژه اصلیش در تمام دهه ۵۰ کار بر روی “مجمع‌الجزایر گولاگ” بود که مخفیانه می‌نوشت.
از بیم آن‌که در یکی از یورش‌های سرویس امنیت، دست‌نویس‌هایش به تاراج نرود، آن‌ها را روی کاغذ کوچک در دو نسخه می‌نوشت و یکی را به غرب فرستاد و‌ دیگری را در حیاط خانه یکی از دوستانش دفن کرد./۴۰ x.com
در ۵ سپتامبر ۱۹۷۳، سولژنیتسین نامه‌ای برای سردمداران حزب نوشت و درخواست مجوز چاپ رمانش را کرد.
۶ ماه صبر کرد، پاسخی ندادند. هیچ‌کس نمی‌دانست نسخه‌ای از رمان به خارج ارسال شده است.
سولژنیتسین ناگزیر تصمیم به انتشار متن نامه گرفت و تاکید کرد تعهدش بر چاپ کتاب تزلزل ناپذیر است./۴۱ x.com
او “مجمع الجزایر گولاگ” را تجربه‌ای در تحقیق و تفحص ادبی خواند و در پیشگفتارش آورد که سال‌های آزگار از انتشار کتاب حذر کرد تا امروز که دستگاه امنیت با توقیف آن انتخاب دیگری برایش باقی نگذاشت جز چاپ اثر.
نوشت:
«زیرا که تعهدم بیش از مردگانی که راوی رنج‌شان هستم، به زندگان است»/۴۲ x.com
در موخره نوشت:
«بهتر بود اگر فصل‌های این کتاب را به جای آنکه من به تنهایی بنویسم، دیگرانی هم که شاهد این جنایات بودند، خود روایت می‌کردند»
اما زخم‌های گولاک بر جان بازماندگان آنان را یا به سکوت یا به خودکشی کشاند:
«هر کسی که از قدح اردوگاه نوشیده شاید که همین انتخاب را بکند»/۴۳ x.com
“مجمع‌الجزایر” افشای ماهیت نظام توتالیتاریستی شوروی است که با ترسیم زندگی در اردوگاه‌های کار اجباری، نشان می‌دهد کل کشور یک اردوگاه کار است.
دست‌نویس‌ها که با جاسازی به فرانسه رسید، کتاب چاپ شد و جهان را تکان داد. ژان کلود میلنر آن را «پایان روشنفکری سیاست‌زده قرن ۲۰» خواند./۴۴ x.com
می‌گوید این روزها خواهد گذشت و آنانی که بازداشت‌مان می‌کردند، فردا در پس چرخش تاریخ، دست دوستی به سوی ما دراز می‌کنند و با وقاحت خواهند گفت:
«گذشته رو زیر و رو نکن کسی که در گذشته مانده از یک چشم نابیناست»
اما او می‌گوید:
«ولی آدمی که گذشته رو از خاطر برده هر دو تا چشمش کوره»/۴۵ x.com
او که در رساله درخشان “زیستن نه بر پایه دروغ” نوشته بود:
«خشونت را تنها با دروغ می‌توان پنهان کرد و آن‌چه حکومت از ما طلب می‌کند اطاعت و فرمانبری از دروغ است و سرسپردگی به جمهوری دروغ»
و از این‌رو راه نجات ما تن ندادن به مشارکت در دروغ است:
«بگذار تا دروغ بدست من سلطه نيابد»/۴۶ x.com
نوشت؛ انتظار زیادی است از مردم بخواهیم به خیابان‌ها بیایند و حقیقت را با صدای رسا فریاد کنند.
ولی دست کم از گفتن ناحقیقت و تن دادن به دروغ پرهیز کنیم!
که این شاید کوچک‌ترین، اما موثرترین راه مبارزه است.
«که در کشور ما دروغ نه تنها یک خصیصه اخلاقی، که از ستون‌های حاکمیت شده»/۴۷ x.com
نتیجه البته مشخص بود؛ تبعید!
با کمک هاینریش بُل، نویسنده شهیر و نوبلیست آلمانی، سولژنیتسین همراه با همسر دومش راهی زوریخ و پس از مدتی ایالات متحده شد.
او که پیش‌تر مهر “خائن” و “دشمن ملت” را بر پیشانی‌اش داشت هرگز اما طرفدار نظام سرمایه‌داری و سبک زندگی مصرف‌گرای غرب هم نشد./۴۸ x.com
در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هایش به شدت نسبت به بی‌توجهی به محیط‌زیست و خطرات زندگی مصرف‌گرای غرب که به الگویی جهانی تبدیل می‌شد، هشدار می‌داد.
می‌گفت مردم جهان باید با هم متحد شوند، که:
«زمامداران کمونیست با سرمایه‌داران آمریکا در دوشیدن مردم جهان با هم به شکل پلیدی متحدند» /۴۹ x.com
نمونه‌اش سخنرانی مشهوری ۱۹۷۸ در دانشگاه هاروارد که گفت جوامع در حال انحطاط، نسبت به هشدار تاریخ ناشنوا می‌شوند. چنین جوامعی پیش از فروپاشی کامل شاهد زوال هنر اصیل و قحط‌الرجال میان نخبگان می‌شوند.
و گفت در قرنی که بشر به تسخیر فضا رسید، نتوانست خود را از فقر اخلاقی نجات دهد! /۵۰ x.com
شاید از همین‌رو بود که در “مجمع‌الجزایر” از لحظه مکاشفه‌اش بر پتوی نم‌گرفته‌ی زندان نوشت:
کاش تنها کاری که باید می‌کردیم این بود که افراد شرور و بدنهاد را از دیگران سوا کنیم…
اما خط باریک خیر و شر، نه از دل حکومت‌ها و احزاب که خطی است باریک که از وجود و دل آدمیان می‌گذرد./۵۱ x.com
پس از فروپاشی شوروی در ۱۹۹۴ به روسیه بازگشت و تا آخر عمر در ۲۰۰۸، در باغی حومه مسکو با همسر و سه پسرش زندگی کرد.
تمام عمر سعی داشت چهره حکومتی نشود، در “زندگی ایوان دنیسوویچ” نوشته بود:
«هنرمند اصیل برای خوشایند خودکامه‌ها ارزش خود را پایین نمی آورد»
اما فریب پوتین را خورد!/۵۲ x.com
با این‌حال درس بزرگش به ما همین است که اگر از مسئولیت خود کوتاه بیاییم:
«حکام عوض می‌شوند ولی مجمع الجزایر باقی است. باقی است چون استبداد مطلقه بی‌وجود آن دوامی نخواهد داشت.
که حکومت اگر مجمع الجزایر را منحل می‌کرد وجود خودش هم منحل می‌شد»
الکساندر سولژنیتسین ۱۰۶ ساله شد!
۵۳/۵۳ x.com
پ.ن.
که همیشه هستند جان‌های شیفته‌ای که علیه ظلمت حاکم و سلطنت دروغ قیام می‌کنند.
کسانی که شاید هرگز حاکمیت استبداد و دیکتاتوران رقت‌بار، در خواب گران خود نیز، گمان نمی‌برند که هستند مردمانی “گمنام” که در جایی می‌ایستند و به جمهوری دروغ آنان، نه می‌گویند!
برای #پرستو_احمدی(ها) x.com

جاري تحميل الاقتراحات...