زمان اشکانیان،در جشن نوروزی پادشاه مرو "موبد" که یک روحانی پیر بوده چشمش میوفته به ملکه ی ماه آباد(مهاباد امروزی) و میبینه عجب چیزیه.
ملکه ی ماه آباد "شهرو" متاهل بود و یه پسرم داشت ولی موبد با این حال رفت جلو که مخ بزنه.۲/
ملکه ی ماه آباد "شهرو" متاهل بود و یه پسرم داشت ولی موبد با این حال رفت جلو که مخ بزنه.۲/
شهرو بهش گفت ببین من سنم رفته بالا حال و حوصله سکس ندارم بکش بیرون. موبد هم بیخیال نمیشه میگه پس دخترتو بده بکنم. شهرو فقط یه پسر داشته و چون فکر میکرده دیگه قرار نیست بچه دار شه میگه ببین من دختر ندارم ولی اگه یه روزی دختر زاییدم میدم تو بکنش.۳/
شاید بگید چرا شهرو نگفت مرتیکه من شوهر دارم خجالت بکش!
باید بگم اون زمان فرهنگ ما مادرتباری(زن سالاری) بود.
زنان حق چندهمسری داشتن. اجازه ی ازدواج و مدیریت امور فرزندان با مادر بود و حتی فامیل ادما رو از اسم مادرشون میگرفتن.
همچنین زن ها نقش های مهمی مثل فرماندهی سپاه رو داشتن.۴/
باید بگم اون زمان فرهنگ ما مادرتباری(زن سالاری) بود.
زنان حق چندهمسری داشتن. اجازه ی ازدواج و مدیریت امور فرزندان با مادر بود و حتی فامیل ادما رو از اسم مادرشون میگرفتن.
همچنین زن ها نقش های مهمی مثل فرماندهی سپاه رو داشتن.۴/
اسعد گرگانی به چندهمسری زنان این شکلی اشاره میکنه:
زنان مهتران و نامدارن بزرگان جهان و کامگاران
همه با شوهرند و با دل شاد جوانانی چو سرو و مُرد و شمشاد
اگرچه شویِ نامبُردار دارند نهانی دیگری را یار دارند
گهی دارند شوی نغز در بر به کام خویش و گاهی یار دلبر
۵/
زنان مهتران و نامدارن بزرگان جهان و کامگاران
همه با شوهرند و با دل شاد جوانانی چو سرو و مُرد و شمشاد
اگرچه شویِ نامبُردار دارند نهانی دیگری را یار دارند
گهی دارند شوی نغز در بر به کام خویش و گاهی یار دلبر
۵/
خلاصه جشن تموم میشه هرکی میره سر زندگی خودش و میزنه چندسال بعد درکمال ناباوری شهرو حامله میشه!
دختر خیلی خوشگلی میزاد به اسم "ویس".
ویس رو میفرستن پیش دایه ای در جنوب کشور. از اونور موبد(همون پادشاه حشریه) یه داداش کوچیک داشته به اسم "رامین" که پیش همون دایه بزرگ میشده.۶/
دختر خیلی خوشگلی میزاد به اسم "ویس".
ویس رو میفرستن پیش دایه ای در جنوب کشور. از اونور موبد(همون پادشاه حشریه) یه داداش کوچیک داشته به اسم "رامین" که پیش همون دایه بزرگ میشده.۶/
ویس و رامین همبازی بچگی هم بودن اما یکم که بزرگ میشن برمیگردن پیش خانواده هاشون و تقریبا همدیگه رو فراموش میکنن.
ویس برمیگرده خونه و چندسال بعد شهرو تصمیم میگیره که ویس با برادرش ویرو ازدواج کنه.
تو فرهنگ اون زمان،ازدواج با محارم تو خانواده های سلطنتی رواج داشته چون...۷/
ویس برمیگرده خونه و چندسال بعد شهرو تصمیم میگیره که ویس با برادرش ویرو ازدواج کنه.
تو فرهنگ اون زمان،ازدواج با محارم تو خانواده های سلطنتی رواج داشته چون...۷/
چون عقیده داشتن میخوان خون سلطنتی اصل و دست نخورده باقی بمونه.
بنابراین شهرو تصمیم گرفت دختر و پسرشو به عقد هم دربیاره. خواهر و برادر هم هردو به این وصلت راضی بودن. موبد وقتی این خبرو میشنوه کله اش کیری میشه یه پیغام میفرسته به شهرو که آی قول دادی دخترتو بدی به من!۸/
بنابراین شهرو تصمیم گرفت دختر و پسرشو به عقد هم دربیاره. خواهر و برادر هم هردو به این وصلت راضی بودن. موبد وقتی این خبرو میشنوه کله اش کیری میشه یه پیغام میفرسته به شهرو که آی قول دادی دخترتو بدی به من!۸/
چی شد قول و قرارمون؟ اما شهرو میگه من راضی ،ویس راضی،ویرو راضی گور
بابای ناراضی! ویرو و ویس رو به عقد هم درمیارن اما شب اول عروسی چون ویس دشتان(پریود) بوده اتفاقی نمیوفته و فرداش موبد کسخل لشکر میکشه سمت مهاباد.
این وسط پدر ویس"قارن" هم تو این درگیری و جنگ کشته میشه.۹/
بابای ناراضی! ویرو و ویس رو به عقد هم درمیارن اما شب اول عروسی چون ویس دشتان(پریود) بوده اتفاقی نمیوفته و فرداش موبد کسخل لشکر میکشه سمت مهاباد.
این وسط پدر ویس"قارن" هم تو این درگیری و جنگ کشته میشه.۹/
شهرو میبینه اوضاع خیطه رضایت میده میگه باشه بیا ویس مال تو وحشی!
ویس خیلی ناراحت بوده و میخواسته با داداش خودش باشه نه اون پیرمرد زشت.
اما چاره ای نداشته. شاه، برادرش رامین رو میفرسته که بره ویس رو براش بیاره.
رامین به محض دیدن ویس قلبش میریزه تو پاچش و عاشق میشه.۱۰/
ویس خیلی ناراحت بوده و میخواسته با داداش خودش باشه نه اون پیرمرد زشت.
اما چاره ای نداشته. شاه، برادرش رامین رو میفرسته که بره ویس رو براش بیاره.
رامین به محض دیدن ویس قلبش میریزه تو پاچش و عاشق میشه.۱۰/
اما ویس برای موبد بوده پس هیچکاری نمیتونه بکنه فقط تا قصر ویس رو همراهی میکنه.
روزای اول ازدواج ویس و موبد ، ویس به بهونه ی مرگ پدرش سکس با موبد رو میپیچونه و میگه حالم خوب نیست!
بعد شروع میکنه دنبال دایه ی دوران کودکیش گشتن و پیداش میکنه.۱۱/
روزای اول ازدواج ویس و موبد ، ویس به بهونه ی مرگ پدرش سکس با موبد رو میپیچونه و میگه حالم خوب نیست!
بعد شروع میکنه دنبال دایه ی دوران کودکیش گشتن و پیداش میکنه.۱۱/
میره میگه دایه دستم به دامنت من این مرتیکه رو از روز اول با بهونه ی سردرد و دل درد و عزادادی بابام پیچوندم ولی دیگه نمیشه توروخدا یه کار کن این مرتیکه کیرش خشک شه به من دست نزنه!
دایه هم یه طلسم مینویسه میبره لب رود چال میکنه که شاه موقتا کیرش از کار بیوفته.۱۲/
دایه هم یه طلسم مینویسه میبره لب رود چال میکنه که شاه موقتا کیرش از کار بیوفته.۱۲/
شانس میزنه و طلسمو باد میبره و موبد تا اخر عمرش عقیم میمونه.
خلاصه موبد عقیم میشه و ویس یکم اروم میگیره.
بعد از مدتی رامین میره پیش دایه میگه توروخدا ویسو واسه من اوکی کن خیلی خوب چیزیه و دوسش دارم.
دایه هم میره به ویس میگه ببین موبد پیر و زشته ولی داداشش رامین نمیدونی چیه.۱۳/
خلاصه موبد عقیم میشه و ویس یکم اروم میگیره.
بعد از مدتی رامین میره پیش دایه میگه توروخدا ویسو واسه من اوکی کن خیلی خوب چیزیه و دوسش دارم.
دایه هم میره به ویس میگه ببین موبد پیر و زشته ولی داداشش رامین نمیدونی چیه.۱۳/
رامین دوستت داره توام زنی دل داری این موبدم که نمیکنتت بیا یه یاری بگیر بهت یه حالی بده از این افسردگی خارج شی.بعد ویس قاطی میکنه اونجا میگه:
"هم از ويرو هم از من شرم بادت كه از ما سوي رامين گشت يادت
مرا شوخي و بي شرمي ميامــوز كه بي شرمي
زنان را بد كند روز"۱۴/
"هم از ويرو هم از من شرم بادت كه از ما سوي رامين گشت يادت
مرا شوخي و بي شرمي ميامــوز كه بي شرمي
زنان را بد كند روز"۱۴/
درواقع ویس هنوز به برادرش وفادار بوده و به دایه میگه برو خجالت بکش من دوتا شوهر دارم!
اما دایه همچنان هی زیر گوش ویس از خوبیای رامین میگفته تا بالاخره ویس رضایت میده با رامین بره دیت.
روزگار عاشقی ویس و رامین شروع میشه و ویس و رامین روز به روز بیشتر عاشق هم میشن.۱۵/
اما دایه همچنان هی زیر گوش ویس از خوبیای رامین میگفته تا بالاخره ویس رضایت میده با رامین بره دیت.
روزگار عاشقی ویس و رامین شروع میشه و ویس و رامین روز به روز بیشتر عاشق هم میشن.۱۵/
تمام این رابطه پنهانی و دور از چشم همه بوده.
یه روز تو یه جشن بزرگی ،درباریان میان به موبد میگن ببین زنت تو باغ داشت به داداش کوچیکت میداد و ما هم دیدیم حالا دیگه خوددانی!
موبد خیلی عصبانی میشه جفتشونو صدا میکنه میگه دور از چشم من شما دوتا باهمید؟۱۶/
یه روز تو یه جشن بزرگی ،درباریان میان به موبد میگن ببین زنت تو باغ داشت به داداش کوچیکت میداد و ما هم دیدیم حالا دیگه خوددانی!
موبد خیلی عصبانی میشه جفتشونو صدا میکنه میگه دور از چشم من شما دوتا باهمید؟۱۶/
ویس هم خیلی ریلکس زل میزنه تو چشمای موبد میگه آره دوسش دارم مشکلی داری پیرسگ؟
موبد قاط میزنه و هرچی مادر و برادر ویس میوفتن وسط و ویس رو نصیحت میکنن ویس فقط و فقط اصرار میکنه که رامینو دوست داره و موبد به تخمدونشه و اصرار داره هیچ خطا یا گناهی نکرده که بابتش شرمنده باشه.۱۷/
موبد قاط میزنه و هرچی مادر و برادر ویس میوفتن وسط و ویس رو نصیحت میکنن ویس فقط و فقط اصرار میکنه که رامینو دوست داره و موبد به تخمدونشه و اصرار داره هیچ خطا یا گناهی نکرده که بابتش شرمنده باشه.۱۷/
شاه موبد یه آتیش بزرگ به پا میکنه و به ویس و رامین میگه مگه نمیگید گناهی نکردید؟ بیا این آتیش! از وسطش رد شید اگه نسوختین یعنی بیگناهین منم کاری باهاتون ندارم!
ویس و رامین تو همون گیر و دار فلنگو میبندن و فرار میکنن.
یه مدت بعد رامین واسه مادرش یه نامه میده که بگه حالشون خوبه.۱۸/
ویس و رامین تو همون گیر و دار فلنگو میبندن و فرار میکنن.
یه مدت بعد رامین واسه مادرش یه نامه میده که بگه حالشون خوبه.۱۸/
اما مادر رامین همون نامه رو میذاره کف دست موبد میگه این دوتا لاشی آدرسشونو به من دادن برو پیداشون کن دهنشونو سرویس کن!
شاه میره سروقتشون و ویس رو به زور برمیگردونه تو قصر خودش و از رامین جداش میکنه.
رامین از دوری ویس خیلی دلتنگ و کسخل میشه و ساز "چنگ" رو اختراع میکنه.۱۹/
شاه میره سروقتشون و ویس رو به زور برمیگردونه تو قصر خودش و از رامین جداش میکنه.
رامین از دوری ویس خیلی دلتنگ و کسخل میشه و ساز "چنگ" رو اختراع میکنه.۱۹/
دلــش تنگ و میــان تنگ و دهـان تنگ
ز دلتنــگی شــده بـــر وی جهـــان تنگ
رامین هرجا میرفته به یاد ویس چنگ میزده و گریه میکرده.
یه مدت بعد دختری میبینه به اسم "گل" و باهاش ازدواج میکنه که بتونه مووآن کنه .۲۰/
ز دلتنــگی شــده بـــر وی جهـــان تنگ
رامین هرجا میرفته به یاد ویس چنگ میزده و گریه میکرده.
یه مدت بعد دختری میبینه به اسم "گل" و باهاش ازدواج میکنه که بتونه مووآن کنه .۲۰/
گل وقتی میفهمه ریباند بوده و رامین عاشق ویسه ول میکنه میره میگه کون لقت برو با همون دگوری خانومت.
رامین هم میشینه نقشه میکشه که یه روز که شاه تو قصر نیست بره ویس رو بدزده،خزانه رو خالی کنه و تهش قدرت رو به دست بگیره.۲۱/
رامین هم میشینه نقشه میکشه که یه روز که شاه تو قصر نیست بره ویس رو بدزده،خزانه رو خالی کنه و تهش قدرت رو به دست بگیره.۲۱/
با دایه هماهنگ میکنه و ۴۰ نفر سرباز با لباس زنونه و آندرکاور همراه رامین وارد قصر میشن که خزانه رو خالی کنن و ویس رو بدزدن اما تو همین وسطا خبر میاد که ددم وااای شاه رفته شکار ولی گراز شاهو خورده. و رامین خود به خود و بدون جنگ پادشاه میشه.۲۲/
ویس و رامین سالها عاشقانه باهم زندگی میکنن و وقتی ویس از دنیا میره رامین یه دخمه میسازه و انقدر کنار مزار ویس چنگ میزنه تا یه روز خودش هم همونجا میمیره و عشقشون جاودانه میشه.
پایان رشتو 😁
اشتباهاتمو بهم بگید لطفا
ایشالا که لذت بردین
پایان رشتو 😁
اشتباهاتمو بهم بگید لطفا
ایشالا که لذت بردین
جاري تحميل الاقتراحات...