آدورنو
آدورنو

@Adorno_Persian

37 تغريدة 8 قراءة Apr 21, 2024
“استبداد در خلوت حساب تک‌تک‌تان را می‌رسد”
در بچگی به او “خنگ” می‌گفتند. تا ۹ سالگی جملات را درست ادا نمی‌کرد. عاشق یادگیری بود و از مدرسه متنفر. امتحان ورودی دانشگاه را مردود شد و اساتید حاضر به نوشتن توصیه‌نامه استخدامی برایش نشدند.
تنها یک تفاوت با سایرین داشت؛ نابغه بود!/۱
بعدها گفت «به‌عنوان یک پدر و یک معلم، معتقدم ما نمی‌توانیم چیزی چندانی به فرزندانمان بیاموزیم؛ نه دانش و تجربه خود از زندگی، نه حتی اصول ریاضیات را!
که هر کس باید خود، مسیر و درسش را از نو بیاموزد»
سفر و مسیر آلبرت اینشتین، با یک قطب‌نما که هدیه تولدش در ۶ سالگی بود، آغاز شد./۲
با همین هدیه بود که درگیر “اعجاب” فیزیک شد.
ده ساله بود که کتاب دوران‌ساز “سنجش خرد ناب” ایمانوئل کانت را خواند. اما عاشق ادبیات کلاسیک یونان و روم بود و گریزان از مدرسه.
بعدها گفت نظام آموزشی، تنها در یک کار به تمامه موفق‌ است؛ کشتن اشتیاق یادگیری و دربند کردن خلاقیت ذهنی! /۳
در امتحانات ورودی دانشگاه پلی‌تکنیک زوریخ بار اول مردود شد.
در دروس ریاضی و فیزیک نمره کامل گرفت اما نمراتش در جغرافیا و زبان فرانسه زیر حد نصاب بود.
معلم خصوصی گرفت و همزمان خودش تدریس ریاضیات و فیزیک کنکور به دانش‌آموزان سال آخر می‌کرد؛ نمونه‌ای دیگر از ناکامی نظام آموزشی!/۴
در دانشگاه به‌لحاظ درسی دانشجوی ممتازی بود اما بابت رفتار و سکوت‌های طولانی‌اش هیچ‌یک از اساتیدش حاضر به نوشتن توصیه‌نامه استخدامی برایش نشدند.
در نهایت پس از ۹ سال موفق‌ به استخدام در حوزه تخصصی‌اش شد. پیش از آن کارمند اداره پست، حسابدار و حتی عریضه‌نویس بود./۵
در ۱۹۰۵، آلبرت ۲۶ ساله ۴ مقاله در ژورنال علمی Annalen der Physik چاپ کرد که زندگی خودش و سرنوشت بشر را تغییر داد.
مقاله اولش درمورد فوتون‌ها در نهایت برایش جایزه نوبل فیزیک به ارمغان آورد و مقاله آخرش راه به “تئوری نسبیت” برد و پایه فرمول و معادله معروف بقای ماده و انرژی شد./۶
ویالن‌نواز قابلی بود و می‌گفت اگر فیزیکدان نبود، شاید موسیقیدان می‌شد که عرصه “خیال و تخیل کردن” است.
در مصاحبه با روزنامه “عصر شنبه” می‌گوید «من به اندازه کافی هنرمند هستم که آزادانه از تخیلاتم استفاده کنم.
تخیل مهمتر از دانش است. دانش محدود است اما تخیل جهان را احاطه کرده»/۷
در گفتگویی که کمی پیش از ظهور هیتلر با جورج سیلوستر ویرک، شاعر و روزنامه‌نگار آلمانی-آمریکایی، کرد نشان داد که چگونه به‌درستی شر و نکبت پیش رو را تشخیص می‌دهد.
مصاحبه‌ای که در واقع برای معرفی او به خوانندگان آمریکایی بود، اما سندی شد بر دو چیز؛ نبوغ اینشتین و فاشیسم جورج ویرک./۸
مهم‌ترین بخش مصاحبه بعد از توضیحاتی که درباره بُعد چهارم و نظریه نسبیت می‌دهد، درباب مسائل سیاسی و اجتماعی آن‌زمان و در آستانه به قدرت رسیدن هیتلر است.
جایی‌که اینشتین از مسئولیت شهروندان در برابر “شر” سیاسی و دیکتاتوری می‌گوید؛ هرچند با باورهای شخصی و فلسفی‌اش در تناقض است./۹
می‌گوید «یهودیان معتقد به اراده آزادند اما من جبرگرا هستم و به آن اعتقادی ندارم… و بنابراین، از این نظر یهودی نیستم»
می‌گوید با شوپنهاور هم‌نظر است؛ که فقط می‌توانیم آنچه را که “باید” آرزو کنیم. با این‌حال، اضافه می‌کند که «باید طوری رفتار کنیم که گویی، انسان مسئول است» /۱۰
می‌گوید «فیلسوفان مانند عروسک‌بازی کودکان، با کلمات بازی می‌کنند» و یا در جای دیگری گفته بود «روانکاوی، نقب زدن بی‌فایده به ناخودآگاه است»
اما در آستانه ظهور فاشیسم، او که برنده نوبل بود و از مشهورترین چهره‌ها و نظیر یک “سلبریتی” پوشش خبری داشت، دست به تجدید نظری بنیادین زد./۱۱
ویرک می‌گوید، وقتی چند سال پیش برای اولین بار یکدیگر را در نیویورک دیدیم، قاطعانه در برابر این پیشنهاد که شما فیلسوف و روشنفکر هستید، مقاومت کرده و گفتید که فقط یک فیزیکدان هستم.
«ولی از نظر من، شما نیز مثل موسولینی چهره‌ای اسطوره‌ای هستید که نگرش ما به جهان را تغییر داده»/۱۲
اینشتین به‌شدت مخالفت می‌کند و می‌گوید:
«روح دوران ما برخلاف رنسانس به چند شخصیت برجسته وابسته نیست. قرن ۲۰ باید عصر دموکراسی عقل و خرد باشد. در جمهوری هنر و علم افراد بسیاری وجود دارند.
اکنون “زمانه” مهم است نه هیچ فرد مسلطی… امروز درک عمومی بالاتر از هر دوره دیگری است»/۱۳
ویرک که بعدها با لابی‌گری و جعل اسناد برای فاشیست‌ها در ایالات متحده، دستگیر و زندانی شد، از اینشتین آن “پرسش نهایی” را می‌کند:
«آیا خود را آلمانی می‌دانید یا یهودی؟»
و اینشتین پاسخ می‌دهد:
«هر دو، انسان!
ناسیونالیسم بیماری کودکانه قرن ما و سرخک بشر است» /۱۴
و اضافه می‌کند که دلیلی وجود ندارد تا سنت‌ها و رسوم خود را قربانی کنیم.
«استانداردسازی طعم زندگی را از بین می‌برد. محروم کردن هر قومی از سنت‌های خاص خود، فروکاستن جهان به یک سنت‌ خاص است نظیر کارخانه ماشین‌سازی فورد.
من به استانداردسازی و یکسان‌سازی انسان‌ها اعتقادی ندارم»/۱۵
شهروند سوئیس بود که نازی‌ها قدرت را در دست گرفتند. هیتلر پیغام داده بود که حاضر است به‌طور استثنایی در یهودی بودنش استثنا قائل شود، به شرط آن‌که با آن‌ها کار کند.
پاسخ داد اما من در اهریمنی بودن شما استثنایی قایل نمی‌شوم. راهی آمریکا شد، هر چند نابغه قرن آن‌جا هم آسوده نبود./۱۶
به همراه دانشمندانی دیگر به فرانکلین روزولت نامه‌ای نوشت و از خطر دستیابی نازی‌ها به بمب هسته‌ای گفت.
نامه‌ای که بی‌تاثیر نبود و آمریکا را به ساخت بمب و راه‌اندازی “پروژه منهتن” وا داشت.
با این‌حال، ارتش و FBI بابت سابقه چپ و افکار سوسیالیستی اینشتین به‌شدت به او مظنون بودند/۱۷
پیش‌تر از افسردگی دوره‌ای رنج می‌برد اما پس از جنگ و خصوصا بابت نقش ناخواسته‌ای که در تشویق به ساخت بمب اتم داشت، به افسردگی دایمی مبتلا شد.
در جواب خبرنگاری گفت نمی‌دانم چه سلاحی در جنگ جهانی سوم به‌کار گرفته خواهد شد، اما مطمئنم جنگ جهانی چهارم با تیرکمان و چماق خواهد بود!/۱۸
در ۱۹۵۲ یهودیان پیشنهاد کردند تا رئیس‌جمهور اسرائیل شود. زیرا “نخبه‌ترین یهودی عالم” بود.
در دم رد کرد و گفت نه تنها اهل سیاست نیست که اساسا خود را یهودی نمی‌داند.
بی‌دین بود و اهل مذهب کرامت انسان. برای همین در سفر به چین حاضر نشد سوار درشکه‌هایی شود که “آدم” آن را می‌کشید./۱۹
نه رانندگی نکرد و نه شنا. همه‌جا با ویالن‌اش می‌رفت حتی کاخ سفید.
از داستان‌های علمی-تخیلی متنفر بود چون «موجب گمراهی تخیل می‌شوند»
با این‌حال به‌قول فردریک گُلدن دبیر مجله تایم «اینشتین یک رویای کارتونی بود که به حقیقت پیوست»
کاراکتر “یودا” جنگ ستارگان را از او ساخته‌اند! /۲۰
۶۹ سال پیش در ۱۸ آوریل، اینشتین ۷۶ ساله در بیمارستان دانشگاه محل کارش، پرینستون از ادامه درمان صرف نظر کرد و گفت خسته است و می‌خواهد برود.
«زندگی به این شکل جذابیتی ندارد. فکر ‌کنم سهم و بدهی‌ام را به زندگی و جامعه پرداخته‌ام. وقت رفتن هست و دوست دارم با کرامت بروم»
و رفت! /۲۱
دکتر توماس شولتز هاروی پس از کالبدشکافی، مغز اینشتین را بدون اجازه درآورد و‌ دزدید. دهه‌ها کسی از این موضوع خبر نداشت تا بعدها مجبور به اعتراف شد و پروانه کارش باطل.
به فروید گفته بود چه بهتر از خدمت تام به بشریت!
برای بررسی‌های علمی بخش‌هایی از بدنش را به موسسات مربوطه دادند/۲۲
بارها گفته بود با این‌که جبرگراست و به اراده آزاد اعتقاد ندارد، اما در برابر شر و استبداد نباید و نمی‌توان سکوت کرد.
و بی‌پروا به همگان گوشزد می‌کرد:
«جهان از جانب کسانی که شر را تحمل و یا تشویق می‌کنند، بیشتر در خطر است تا کسانی که دست به شرارت می‌زنند» /۲۳
این مهمترین نتیجه سفر آن کودکی بود که قطب‌نما بدست گرفت و نابغه قرن شد.
در افکارش تجدید نظر کرد و با نوشتن نامه به فروید پرسید “چرا جنگ؟” و با راسل در آخرین روزهای عمر به دنبال راهی برای منع اشاعه تسلیحات اتمی رفت تا نشان دهد آن‌جا که سخن از انسان است، علم و فلسفه هم غایت‌اند/۲۴
او که قبلا گفته بود «نقب زدن در ضمیر ناخودآگاه کار موثری نیست» در نامه‌اش به تاریخ ۱۹۳۱ از فرویدی که پیش‌تر او را بیشتر یک نویسنده درخشان می‌دانست تا یک چهره علمی، می‌پرسد چرا انسان‌ها باید اين‌طور بی‌رحمانه یکدیگر را بكشند؟
«آقای فرويد عزيز، چرا انسان‌ها اين قدر بی‌رحم‌اند» /۲۵
پرسشی که همچنان پرسش امروز ماست!
می‌پرسد چرا مردم اجازه می‌دهند ديكتاتورها و مستبدان از احساسات‌شان سوءاستفاده كنند و آنان را تا مرز جنون و كشتن همسايگان خود به كار ببرند؟
«آيا هدايت روان انسان در جهتی كه توان مقابله با جنون نفرت و نابودی را داشته باشد امكان پذير است؟» /۲۶
فروید در پاسخ می‌نویسد که عاقل‌ترین انسان‌ها نیز، تحت شرایطی، مقهور غرایز خودند.
او نه‌تنها امیدی به محو کامل “غریزه مرگ” نداشت، که نشان داده بود چگونه مستبدان می‌توانند با بسیج کردن اوباش، همواره جامعه را مرعوب کنند.
پس «نباید اميدی به محو تمايلات پرخاشگرانه انسان‌ها داشت»/۲۷
در پاسخش، بعد از توضیح غرایز زندگی و مرگ، تاکید می‌کند هدف نباید و نمی‌تواند “محو كامل تمايلات پرخاشگرانه” انسان‌ها باشد.
تنها بايد سعی كرد اين گرايش چنان هدايت و مهار شود كه به‌شکل جنگ و نابودی بروز نكند.
و کلید این کار تنها در آموزش و تربیت صحیح و “تکامل فرهنگی” است./۲۸
همین است که چهره‌ای چنان مشهور که در سال‌های پایانی، نامه را تنها به اسم او و نه نشانی‌اش ارسال می‌کردند، درست یک‌هفته پیش از مرگ، تصمیم می‌گیرد تا برای تاکید بر اهمیت “آموزش فرهنگی” در آخرین اقدام، پاسخ مثبت به دعوت برتراند راسل بدهد و “مانیفست راسل-اینشتین” را شکل دهد./۲۹
این آخرین نامه عمومی اینشتین بود و همراه راسل، به رهبران سیاسی جهان نسبت به خطرات سلاح‌های اتمی هشدار داد.
تنها یک هفته بعد اینشتین برای همیشه خاموش شد. اما به گفته راسل، ندای وجدان او در ادوار تاریخ، همواره ما را فرا خواهد خواند تا نسبت به خود و آیندگان‌مان بی‌تفاوت نمانیم./۳۰
نوشته که بی‌شک اینشتین از بزرگ‌ترین مردان عصر ما بود با‌ بالاترین درجه خضوع و سادگی. «او چنان از حیث صفات اخلاقی بزرگوار بود که برخلاف نیوتن یا لایبنیتس به هیچ روی به همکارانش حسد نمی‌ورزید»
حتی زمانی که “نظریه کوانتوم” هایزنبرگ، نظریه “نسبیت” او را تا حدی از سکه انداخته بود./۳۱
می‌گوید «هیچگاه کوچکترین نشانه‌ای از رنجش و آزردگی از این امر در او ندیدم»
مراوده راسل با اینشتین از پایان جنگ‌جهانی اول شروع شد، زمانی که هر دو “صلح‌جو” بودند.
«ولی هیتلر همه ما را به ترک این نظر مجبور کرد»
و این‌که تا پیش از ظهور نازی‌ها، او خود را حتی یهودی هم نمی‌دانست./۳۲
می‌نویسد «پس از این‌که کنگره آمریکا به سبک دستگاه‌های تفتیش عقاید شروع به تحقیق در فعالیت‌های به زعم خودشان خرابکارانه کردند، اینشتین نامه‌ای خطاب به همکاران دانشگاهی نوشت و از آنان خواست که از ادای شهادت در کنگره خودداری کنند»
زیرا هیچ‌کس را نباید وادار به‌شهادت علیه خود کرد/۳۳
راسل می‌گوید اگر دانشمندان و روشنفکران پیشنهاد آینده‌نگر اینشتین را می‌پذیرفتند، بدون شک نتیجه به سود آزادی بیان و تحقیق در دانشگاه‌ها تمام می‌شد.
ولی در آن فضایی که هر که به فکر خویش بود هیچ‌کس به او گوش نداد. و به‌گفته راسل در نهایت همه و خصوصا “بی‌گناهان” مجازات شدند./۳۴
زیرا دستگاه تفتیش عقاید حکومت سراغ یکایک متفکران و منتقدان، جداگانه رفت و در خلوت حساب تک‌تک آن‌ها را که با هم متحد نشدند، رسید.
راسل می‌گوید این درسی است که باید به‌خود یادآوری کرد و از نو آموخت.
چرا که مقاومت و مبارزه تنها به‌شکل جمعی و با حمایت عمومی به پیروزی می‌انجامد./۳۵
او که نامش با “نسبیت” گره خورده و می‌گفت تخیل از دانش مهم‌تر و دامنه‌اش از هر چیز فراتر است، در همان مصاحبه ۱۹۲۹ می‌گوید:
«به هیچ اندیشه فیلسوفانه‌ای اجازه نمی‌دهم لذت من از چیزهای ساده زندگی را بگیرد» یک اصل قطعی داشت: حفظ کرامت انسان!
و ۶۹ سال از خاموشی اینشتین گذشت!
۳۶/۳۶
برای دوست فرهیخته و مترجم برجسته سید مسعود حسینی @SMHTZU که فلسفه را برای “زندگی” می‌خواهد و استوار علیه نامرادی‌ها ایستاده است.
پ.ن.
روی برخی از عکس‌ها توضیح آمده است. و پیش‌تر درباره نامه اینشتین به فروید و راسل، همچنین سرنوشت جورج ویرک، جداگانه رشتوهایی نوشته بودم.
متشکرم!

جاري تحميل الاقتراحات...