امیرسالار
امیرسالار

@Amirsalar__

66 تغريدة 8 قراءة Feb 12, 2024
روانشاد محمدعلی شریف‌ النسب: تیمسار ظهیرنژاد گفته بود:«وقتی می‌خواهم لشکر77 را به سمت جبهه حرکت بدهم، استاندار خراسان می‌گوید‌: می‌خواهی ما را در مقابل همسایه شمالی تنها بگذاری؟ وقتی می‌خواهم لشکر16 قزوین و یا لشکر21 حمزه را جابه جا کنم ‌، می‌گویند می‌خواهی کودتا کنی!؟»
1
مجلس شورای اسلامی از شهید رجایی درباره آخرین تحرکات مرزی دشمن جویا می‌شود. ایشان قضیه را به فرمانده نیروی زمینی مرحوم ظهیرنژاد ارجاع می‌دهد. تیمسار ظهیرنژاد سرهنگ مهدی کتیبه را که رئیس اطلاعات ارتش بود با خود می‌برد و می‌گوید، نمایندگان را توجیه کن.
2
سرهنگ کتیبه به کمک نقشه، نمایندگان را با منطقه عملیات توجیه می‌کند و می‌گوید توپخانه‌های دوربرد عراق که می‌توانند 30 کیلومتری را بزنند، الان در 5 کیلومتری مرز ما هستند، یعنی برد آتش آنها 25 کیلومتر در خاک ماست و در عرف نظامی یعنی تجاوز آشکار دشمن و آغاز جنگ.
3
سپس ظهیرنژاد صحبت می‌کند و می‌گوید من به کار خود مسلط هستم و در مقابل قوی‌تر از عراق هم می‌ایستم. تنها می‌خواهم به من کمک کنید و دست مداخله‌گران را در ارتش قطع کنید.
4
وقتی می‌خواهم لشکر77 را به سمت جبهه حرکت بدهم، استاندار خراسان می‌گوید‌، می‌خواهی ما را در مقابل همسایه شمالی تنها بگذاری؟ وقتی می‌خواهم لشکر16 قزوین و یا لشکر21 حمزه را جابه جا کنم ‌، می‌گویند می‌خواهی کودتا کنی؟ بازار شایعه و افترا و تهمت هم باز و به سوی ارتش روانه است.
5
نمایندگان مجلس به این پاسخ که مگر شیعیان عراق اجازه حمله به صدام خواهند داد‌، اکتفا می‌کنند و به سردی از کنار آن می‌گذرند. جاسوسان و ستون پنجم نیز فعالند و خبرها را به موقع مخابره می‌کنند.
6
در نتیجه رهبر دیوانه عراق جرأت پیدا می‌کند و می‌گویدبه نام ملت‌های عرب، قادسیه صدام را آغاز می‌کنیم و پس از تصرف خوزستان پنج روزه در میدان آزادی تهران خواهیم بود.
7
این بود که روز 31 شهریور به دنبال بمباران فرودگاه‌های بزرگ کشور یورش سیل آسای ارتش بعث عراق با 12 لشکر مجهز و حدود 30 تیپ مستقل و تازه نفس به سوی مرزهای ما آغاز می‌شود.
8
بقایای گروه سیاسی خلق عرب هم سال59 می‌خواستند خوزستان را دربست تحویل دشمن دهند با عراقی‌ها کنار آمده بودند و در تضعیف روحیه ارتش و مردم فرو گذار نبودند.شایعه می‌کردند که در فلان نقطه شهر چترباز فرود آمده و یا مردم در برابر عراقی‌ها گاو و گوسفند کشته و از آنها استقبال کرده اند.
9
سرتیپ خلبان فرج الله براتپور: دائم گزارش می کردیم ولی متاسفانه هیچ کاری انجام نمی شد. مردمو هم بدبین کرده بودن لشکر خراسان خواسته بود حرکت کنه جلوشو گرفتن. لشکر قزوین هم همینطور، حتی زمانیکه عراق حمله کرد مردم فکر کرده بودن نیروی هوایی کودتا کرده!
10
سرتیپ دوم خلبان سید محمود آذین نماینده اسبق هوانیروز در شورای عالی دفاع می گوید: وقتی می گفتیم عراق می خواهد به ایران حمله کند به ما می گفتند شما می خواهید ارتش را مهم جلوه دهید و به دنبال بودجه بیشتر هستید!
11
سرتیپ تراب ذاکری: عراق از سال 54تصمیم داشت به ما حمله کند. قبل از جنگ از طریق غرضی هشدار دادم گفتن آقا برو پی کارت و...
12
ناخدا صمدی: "حرف حسابشون این بود که عراق کشور مسلمانه، بیشترشونم شیعه هستن به ما هم برای انقلاب تبریک گفتن،بنابراین به ما حمله نمیکنن! "
13
_آیا غیر از نیروهای عراقی نیروهایی از کشورهای دیگه هم هستن که با اینا همکاری بکنن؟
+هیچ نیروی غیر عراقی مشاهده نکردم.
_جدی می فرمایید؟
14
مرتضی سرهنگی: ما در جنگ تحمیلی از 15 ملیت اسیرداری کردیم، اسمش اسرای عراقی بود ولی از ملیت‌های مختلف اسیر داشتیم. احمد علی محسن یکی از فرماندهان اسیر بود که می‌گفت مهمات تیم ما از طرف عربستان تامین می‌شد.
15
_آقای سرهنگی چرا خاطرات نظامیان عراقی؟
+ خوب طرف مستقیم ما در جنگ، عراق بود.
_طرف غیر مستقیم هم داشتیم؟
+بله. تا دلتان بخواهد!‌ فقط از 15 کشور در ایران اسیر داری کردیم؛‌ مصر، سودان، یمن، اردن، مراکش، کویت، عربستان و ...
16
یعنی از این ملیت‌ها هم سرباز در جبهه عراقی‌ها بود؟
- بله. اگر نبودن که اسیر ایرانی‌ها نمی‌شدند.
17
_این که جنگ خاورمیانه علیه ایران بود.
+ فراتر بروید! جنگ جهانی سوم بود در جغرافیای محدود، پنج قدرت بزرگ هم بودند. حمایت هر کدام‌شان از کشوری که وارد جنگ می‌شود برای پیروزی آن کشور کافی است. اما این اتفاق در جنگ با ایران نیفتاد.
18
به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی، حیدر حمزه موسوی، اسیر جوان سودانی که سال 1360 در عملیات فتح المبین در جبهه دزفول اسیر شده است، گفت: من در سال 1982 راننده شرکت اتوبوس رانی در بغداد بودم.
20
در آن هنگام وزیر کار وقت سودان به عراق آمد و با این توجیه که این جنگ، جنگ بین عرب و عجم است، از کارگران سودانی مقیم بغداد خواست که به جبهه بروند.
21
خبرگزاری رویتر نیز در گزارشی از گفت وگوی اسیران سودانی آورده است عمر محمد عمر که در جزیره مجنون به اسارت درآمده است گفت: «بهترین دوست من یکی از شانزده کارگر سودانی بود که در منطقه مجنون کشته شد. وی افزود بیشتر آنها درحال تلاش برای فرار، غرق شدند...
22
من خود را در یک مکانی نیز مخفی کرده بودم، ایرانی ها مرا دیدند و گفتند بیا از آنجا بیرون، فقط 6 سودانی زنده ماندند.»
23
دبیرکل جبهه مردمی - سوسیالیستی سودان که از مخالفان حکومت این کشور می باشد، در دیدار با سفیر ج ا ایران در لیبی، درباره اجیرکردن افراد سودانی و نحوه به کارگرفتن آنان در جنگ گفت: «سفارت عراق در سودان با پرداخت 6 هزار دلار، اقدام به استخدام کارگر سودانی می کند ...
24
و آنها را پس از یک هفته آموزش نظامی، به جبهه ها اعزام می کند.» وی افزود: «ارتش عراق به ازای 6 ماه خدمت، به هر افسر سودانی 45 هزار دلار و به هر سرباز اردنی 30 هزار دلار پرداخت می کند.»
25
همچنین براساس برخی گزارش های منابع خبری، کشورهای کویت، اردن و یمن شمالی نیز تعدادی نیرو به کشور عراق اعزام کرده اند. در ادامه کمک کشورهای عربی به عراق، امروز 19 دستگاه خودرو حامل محمولات نظامی از مرز اردن وارد عراق شد.
26
در همین روز، تعدادی موشک زمین به زمین و زمین به هوای روسی نیز از مرز عربستان وارد عراق شد و در بندر ام القصر تخلیه گردید.
27
درهمین حال، روزنامه سوری البعث در انتقاد از کمک های برخی کشورهای عربی به حکومت عراق نوشت: بعضی از اعراب برای اجرای اهداف شوم امریکا ضمن عربی جلوه دادن جنگ صدام علیه ایران، کمک به صدام حسین را در رأس برنامه های خود تحت عنوان کمک به اعراب قرار داده اند.
28
درصورتی که کمک به اعراب باید متوجه فلسطینی ها باشد. البعث اضافه کرد: کمک به صدام درجهت اجرای نقشه های امریکا و کمک به رژیم اشغالگر قدس انجام شده است.
29

30
روانشاد علی قمری: مدت 6 ماهی که فرمانده گروهان یکم گردان دژ خرمشهر بودم، حرکات عراقی‌ها را زیر نظر داشتم. آنها مدام از مناطق مرزی عکس‌برداری می‌کردند، گاهی هم خمپاره می‌زدند. در این مدت به مسئولان نامه می‌زدم و از کمبودها و تحریکات عراقی‌ها می‌نوشتم.
31
قبل از شروع جنگ به پادگان‌های مرزی عراقی‌ها رفت و آمد داشتم، با آنها صبحانه می‌خوردم، بعضی از آنها ایرانی بودند و از اینکه صدام تدارک جنگ می‌بیند و قصد حمله داشت، به من می‌گفتند. آنها شب و روز با بلدوزر در نوار مرزی کار می‌کردند.
32
وقتی من برای این موارد به مسئولان نامه می‌زدم، در جواب می‌گفتند: «آنها در حال جاده‌سازی در کشور خود هستند!»
33
سرهنگ رکن سه عراق فرمانده پاسگاه مومنی، عبدالمجید نامی بود که بچه خرمشهر بود؛ یعنی پدرش خرمشهری بود و مادرش از نجف اشرف، 8 ماه بود که افسر پاسگاه مومنی عراق شده بود.
34
ما تا اول شهریور 59 با این ایرانی وطن پرست رابطه داشتیم، ایشان مورخِ 16 تیر 59 یعنی 75 روز مانده به جنگ به من گفت جناب سروان، صدام در تدارک حمله به ایران است و من بلافاصله اینها را گزارش می کردم، این مرد بچه عراق بود و پدرش خرمشهری، اما خون و غیرت ایرانی در رگهایش جاری بود.
35
می گفت من 8 ماه است که این پست را گرفته ام، صدام می خواهد به ایران ما حمله کند، من به پدرم گفتم استعفا می دهم و به ایران می روم، من نمی خواهم به کشورم حمله کنم. به ایران برمی گردم و در همان خرمشهر خودمان زندگی می کنم.
36
همزمان پسر عموی عبدالمجید در آشپزخانه سرباز من بود که وقتی جنگ شروع شد من او را از آشپزخانه خارج کردم. چون جنگ بود و باید همه ملاحظات امنیتی را در نظر می گرفتیم و آشپزخانه هم از اهمیت برخوردار بود.
37
زیرا یک امکان داشت بچه ها را مسموم کنند و اندک نیروهای ما هم در آن شرایط از بین بروند، لذا جای ایشان را به کسی دیگری دادم. بعد ها متوجه شدم که ایشان هم واقعا با ما بود و مردانه در کنار ما ایستاد و از کشور دفاع کرد و من بعدها به خاطر این کار از وی حلالیت طلبیدم.
38
منافقین در این مدت بیکار ننشسته بودند و کار را به جایی رساندند که در روز هفتم جنگ هنگامی که گردانهای 131، 138، 148، لشکر 21 حمزه می خواستند برای کمک به جبهه ها، از لویزان خارج شوند، مردم جلوی پادگان ها را گرفته و اجازه نمی دادند و می گفتند: شما می خواهید بروید کودتا کنید🤦🏻‍♂️
39
در حالی که دشمن 80 کیلومتر داخل مرزهای ما شده بود، و دلیل آن چیزی نبود جز سوء تبلیغات منافقین کوردل که به این ترتیب به مردم ساده ناآگاه خط اشتباه می دادند تا به جبهه ها لطمه بزنند.
40
وضعیت به گونه ای بود که تا قبل از آغاز جنگ من 7 شهید و 17 مجروح دادم. تا روز 16 شهریور راننده خودم به شهادت رسید، دانشجوی پزشکی بود جوانی خوش سیما قد رشید و گاهی اوقات به دانشجویان میگم که من تا به امروز جوانی به آن رشیدی و رعنایی ندیدم.
41
"شایان دزفولی"خدمتش تمام شد،اما ایستاد و از کشورش دفاع کرد تا به شهادت رسید.حاج آقا کعبی که الان مسئول عقیدتی پادگان دژ هست آن دوره بچه خرمشهر بودوهفده سال داشت،ایشان در آن34روزمقاومت در کنار ما بود وبا کمک بچه های محل مهمات و تسلیحات را در اختیار نیروهای مدافع قرار می دادند.
42
سال 63 وارد حوزه علمیه شد و در حال حاضر هم 25 سال هست که بعنوان رئیس عقیدتی همان پادگان مشغول به فعالیت است. در پانزدهم تیر 1359 گزارش دیگری را به با این مضمون به مرکز نوشتم:
43
«من دورهای مختلف شناسایی و تکاوری را دیده ام چرا جهت اطلاعات بیشتر از دشمن نباید نفوذ کنیم و متوجه تحرکات بشویم و ظرفیت های مقابله را ایجاد کنیم؟ من داوطلبانه می روم.
44
و در ذیل آن آوردم، این سربازانی که اینجا هستند امانت خانوداه شان هستند و اگر جنگ بشود که صدرصد خواهد شد، با این امکانات ضعیفی که ما داریم اینها همه از بین خواهند رفت، اما من در پیشگاه خدا نمی توانم جوابگوی اینها باشم.
45
اگر بچه خودم بودند، مسئولیت شان با من بود اما امروزما در قبال خانواده های این عزیزان مسئولیم زیرا امانت های خود را در اختیار ما گذاشتند».
46
شهید اسماعیل زارعیان وقتی که فهید من می خواهم جهت کسب اطلاعات به داخل عراق نفوذ کنم به من گفت که با من خواهد آمد، ایشان همدوره امیر دادبین فرمانده نیرو زمینی بود.
47
این شهید نابغه بود و یقینا اگر در هر ارگان دیگری بود در تمام خیابانهای ایران و جهان عکسش را نصب می کردند، از بس که این مرد شجاع و با شهامت بود.
48
از پنج کیلومتری سمت شلمچه بر روی سیم خاردار تشک سربازی انداختیم، و از روی آن عبور کردیم و دو نفر را پای سیم خاردار گذاشتم.
49
یکی جناب سروان جنابی و دیگری جناب سروان خیرایی یکی دکتری اقتصاد داشت و دیگری فوق لیسانس زبان انگلیسی داشت و هرکدام پنچ تا هشت سال را در آمریکا تحصیل کرده بودند و هر دوی آنها در این مقاومت 34 روزه خرمشهر شهید شدند.
50
این دو شهید بزرگوار هم می خواستند که با ما در عملیات اطلاعات شناسایی شرکت کنند، که من اجازه ندادم و گفتم که مملکت به شما نیاز دارد و باید در آینده استاد دانشگاه شوید، و به کشور خدمت کنید.
51
به آنها گوشزد کردم که من هم الان دارم با اختیار خود می روم و اگر در جریان این عملیات اسیر و یا کشته بشوم، ارتش فردا حقوق و مزایای خانواده من را قطع می کند، چون بدون اجازه و برای حفظ جان بچه های مردم که امروز در امانت من هست می خواهم این کار را انجام بدم.
52
به هر ترتیب ساعت 4 صبح به همراه اسماعیل وارد خاک عراق شدم، به محض اینکه چند قدم جلو رفتم روبروی خود، چشمم به یک تانک افتاد، که با دیدن آن جا خوردم و چند قدم عقب نشستم.
53
اسماعیل پشت سرم بود، من جلو می رفتم و قدم شماری می کردم و اسماعیل گره می زد هر صد و بیست و پنج قدم یک گره چون صد متر محسوب می شود. صدمتر جلوتر از تانکها به نفربر های دشمن رسیدیم که در کنار هم قرار داشتند و در هر صد و پنجاه متر یک کانکس نگهبانی بود، که افراد مست در آن بودند.
54
اسماعیل به من گفت: از جلوی کانکس ها برویم، ممکن است ما را دستگیر کنند. گفتم اینقدر مست هستند که اگر ما داخل کانکس هم برویم فکر می کنند که عراقی هستیم. 80 متر جلوتر رفتیم، توپخانه دشمن را دیدیم، که کوپه کوپه کنار هم گذاشته شده بودند.
55
برای اولین بار خمسه خمسه را در اینجا مشاهده کردم، خلاصه 26 گردان توپخانه عراق را شناسایی کرده و اسم هایش را نوشتیم، چون هر گردان توپخانه جلوی لوله اولین توپ خود اتیکت گذاشته بود.
56
از این حیث معلوم بود که چند گردان توپخانه در آن بخش وجود دارد، که دو تا اتیکت آنرا را برداشتیم با خودمان آوردیم، تا اگر گزارشهایمان را نپذیرفتند اتیکتها را نشانشان دهیم.
57
آمدم گزارش شرح واقعه را دادم، فردای آن روز می خواستند من را خلع درجه کنند، که چرا بدون اجازه به داخل خاک عراق رفتی! من از این بابت ناراحت شدم و به نشانه اعتراض گفتم از این منطقه می روم، لباسم را به نشان اعتراض از تن درآوردم و به سمت خرمشهر راه افتادم.
58
به هر ترتیب با بعد که دیدند اینطور شد به سرعت تغییر موضع دادند و گفتند اشتباه شده و برگرد سر پستت. پس ببینید ارتش و نیروهای آن در نوار مرزی همه کار را انجام دادند اما این سیاسیون بودند که اجازه ورود نیرو به خط را نمی دادند و نمی خواستند تحرکات عراق علیه ما را بپذیرند.
59
شما ببینید اگر با اصرار مقام معظم رهبری شهید قاسمی فرمانده تیپ دوم لشکر 92 زرهی در آن برهه وارد کارزار نشده بود سقوط سوسنگرد قطعی بود، که ایشان بدون اجازه بنی صدر کار خود را انجام داد. خوب وضع این بود.
60
در تمام مدتی که ما با عراقیها صبحانه مشترک می خوردم به این صورت بود که ما به طرف پاسگاه های آنها می رفتیم و آنها حتی یکبار هم به طرف پاسگاه های ما نیامدند و این مسئله به روشنی نشان می داد که عراقی ها اجازه ندارند به سمت ما بیایند.
61
ولی در بین آنها هم افرادی بودند که به ایران علاقه داشتند و تلویحا به ما می فهماندند که جنگ نزدیک است و احتمال تعویض نیروهای مرزی می رود. در روز اول شهریور وقتی برای صرف صبحانه به سمت پاسگاه عراقی ها رفتیم سرباز نگهبان به ما ایست داد"قف، قف" و اسلحه اش را به طرف ما گرفت.
62
آن روز سرباز شهیدی به همراه ما بود، سرباز شهیدی، فردی بود که دایی اش افسر عراقی بود، او از سرباز عراقی درباره دایی اش سوال کرد که وی در پاسخ گفت: همه عناصر نگهبانی عراق دیشب عوض شده اند و اینها نیروهای جدیدی هستند که تازه وارد این منطقه شده اند.
63
با شنیدن این مسئله فهمیدم که عراق به برنامه خود سرعت داده و ساعت و روز حمله آنها نزدیکتر شده است. بلافاصله این مسئله را به مقامات بالا اطلاع دادم و اعلام خطر کردم.
64
رفتیم پیش آقای غرضی استاندار خوزستان و درخواست 80 خودرو کردیم، ایشان گفت: شما لشکری هستید و ما کشوری، لذا نمی توانیم خودروها را در اختیار شما قرار دهیم.
65

جاري تحميل الاقتراحات...