🏴Hirkan (𐂂)
🏴Hirkan (𐂂)

@HGouldian

24 تغريدة 8 قراءة Aug 13, 2023
سال ۲۰۰۳ یه طوطی کاکادوی وحشی تو جاده با یه ماشین تصادف میکنه.
راننده ماشین رو نگه میداره و طوطی رو میگیره و میبره دامپزشکی «نرانگ» توی «کوئینزلند».
دامپزشک چک می‌کنه میبینه استخوان بالش خرد شده و قابل درمان نیست.
در نتیجه مجبور به حذف بال میشن.
پرنده بدون بال و بدون پا محکوم به مرگه.
پرنده رو از روی اجبار به باغ وحش شهر میسپارن.
و ما به سرپرستی قبولش کردیم...اسمش رو گذاشتیم «کوکی».
به سرپرستی گرفتن حیوانات کار ساده ای نیست ،ما به مجوز پارکهای ملی و حیات وحش نیاز داشتیم و باید تا جای ممکن شرایط خوبی براش فراهم میکردیم.
ما کوکی رو تو یه قفس مناسب گذاشتیم و توی فضای باز ازش نگهداری میکردیم.
کاکادوهای وحشی که متوجه شدن یکی از دوستانشون پیش ماست ،به دیدنش میومدن.
ما میدیدیم که کوکی برای پذیرایی از مهمانهاش، برگ کاهویی که گذاشته بودیم تو قفس رو از لای میله ها رد می‌کنه و به مهمانهاش میده!
هشت سال بعد از همه‌ی این اتفاقها ما متوجه شدیم یه کاکادو بیشتر از همه بهش سر میزنه...
اون هر روز می‌نشست روی قفس ، پرهاشو مرتب میکرد و بعد به دستکاری قفل قفس مشغول میشد که در رو باز کنه!
اون نهایتا موفق شد و قفل رو باز کرد... ما تعجب نکردیم، کاکادوها حیوانات باهوشی هستن.
اون بعد از باز کردن در به سراغ پرنده ی بدون بال ما رفت.کوکی و دوستش به ناز و نوازش هم مشغول شدن و تماشای این صحنه برای ما خیلی دلچسب بود .
بعد گروه بزرگی از کاکادو‌ها دوباره پیش ما اومدن و تماشای این مجلس ،بی‌شباهت به جشن عروسی نبود.
اونا اطراف قفس چرخ میزدن و کوکی از دیدن اینهمه کاکادو خوشحال بنظر می‌رسید.
ما هم دیگه درب قفس رو نبستیم.
کوکی که نمیتونست پرواز کنه، یا می‌رفت بالای قفس و یا توی قفس میموند.جفتش همیشه اونو نوازش میکرد و براش غذا میآورد(غذا دادن بین طوطی‌ها رایجه و نشانه‌ی پذیرفتن قلمداد میشه).
تا فصل تخمگذاری رسید.
جفتش با اصرار و پرواز بالای سر کوکی ازش میخواست که اونجا رو ترک کنه و پیش ما آدمها زندگی نکنه.
کوکی هم دلش میخواست بره ولی اون فقط یک بال داشت و نمیتونست.
اون با جیغ به وضعیت خودش اعتراض میکرد و از اینکه نمیتونست همراه جفتش بره ناراحت بود.
ما هم نمیدونستیم چه اتفاقی میفته چون کاکادوها در اسارت بسیار بسیار سخت جفتگیری میکنن و تکثیر میشن، کاکادوهای دنیای وحش، در غیرقابل دسترس ترین نقاط روی تنه‌های درخت سوراخ ایجاد میکنن و میرن توش.
تا اینکه یه روز دیدیم از قفس پایین اومدن و برخلاف طبیعتشون دارن توی زمین لانه حفر میکنن!
ما برای کمک، یه کنده نزدیکشون گذاشتیم که حدقل برن چوب رو سوراخ کنن.
اما با خشونت نر مواجه شدیم و فهمیدیم اونا تصمیم خودشون رو گرفتن.
اونا برخلاف طبیعتشون لونه رو تو زمین حفر کردن!
بعد دوتا مروارید رو توی لانه شون دیدیم😍 باورمون نمیشد که تخمگذاری کرده بودن!
چجوری نر حاضر شده بود از طبیعتش دور بشه ولی از عشقش دور نشه؟😍
عکس گرفتن از لانه خیلی سخت بود...اگه به لانه نزدیک میشدیم، والدین با گاز گرفتن‌های وحشتناک تنبیه‌مون میکردن.من این عکسها رو به سختی گرفتم.
اونا به نوبت روی تخمها میخوابیدن، بعد از حدود ۳ هفته تخمها جوجه شدن.
پدر و مادرشون به خوبی از اونا محافظت میکردن.
دایم بهشون غذا میدادن و تا وقتی پوشیده از کرم‌های زرد بودن اونا رو گرم نگه میداشتن.
مادرشون احتمالا فکر می‌کنه اونا چقدر خوشکلن ،در هر صورت شبیه توپ های گرد صورتی هستن😄
اگه پدرشون اجازه بده من سعی میکنم چندتا عکس بگیرم تا شما رشد اونا رو ببینین.
کرک زرد یواش یواش جای خودشو به پرهای سفید میداد.
پدرشون اصلا نمیذاشت به لونه نزدیک بشم ولی من به هر زحمتی بود ازشون عکس می‌گرفتم و با وسواس حتی کاکادوهای مهمان رو هم از لانه دور میکرد.
ما براشون غذا میذاشتیم و گاهی میومدن میخوردن، پدرشون یواش یواش با ما ملایم تر رفتار میکرد و اگه آروم بهش نزدیک میشدیم اجازه میداد یکم نوازشش کنیم.
اما مادرشون کوکی ،با اینکه چند سال پیش ما بود هرگز اجازه نوازش نمی‌داد.
در هر صورت روزی که بارون بارید ما اونا رو نگاه میکردیم که چجوری از بارون لذت میبرن اما متوجه شدیم بچه‌هاشون در حال مدفون شدن زیر خاکن. من گازهای پدر رو به جون خریدم و سعی کردم یه چتر کهنه روشون بذارم.
پدرشون متوجه شد که دارم کمک میکنم و بهم حمله نکرد.بعد از بارندگی همسرم (الی) وارد خونه شد و گفت یه جوجه ناپدید شده.
ما به سراغ لانه رفتیم دیدیم لانه پر شده از خاک و بلافاصله شروع به کندن لانه کردیم.یهو یه پای جوجه از زیر خاک معلوم شد.
اگرچه هنوز نفس میکشید، ولی با وجود تلاشهای ما و سعی بر خارج کردن خاک از دهان و نوکش تلف شد😔
ولی خوشبختانه جوجه‌ی دیگه کاملا سالم و سرحال موند و الان آماده پروازه.امیدوارم پیش ما بمونه و خانواده رو بزرگ کنه
و ما خوش شانس هستیم که شاهد به ثمر رسیدن این عشق استرالیایی بودیم.
«جولیوس برگ»
بچه‌ها من یه پیج اینستا هم دارم که مطالبم رو اونجام میذارم.خوشحال میشم اونجام داشته باشمتون🙏
Hirkan_realstories
این لینکش:
instagram.com
اگه دوست داشتین

جاري تحميل الاقتراحات...