آدورنو
آدورنو

@Adorno_Persian

17 تغريدة 2 قراءة May 19, 2023
“توانم درهم شکسته و نای زندگی ندارم، خلاصم کنید”
-بولگاکف
با اینکه استالین ۱۵ مرتبه تئاترش را دیده بود و «دوستش داشت» اما تضمینی نبود که فلاکت و بدبختی نصیبش نشود. در نامه‌ای به استالین نوشت به‌عنوان گروگان در روسیه می‌ماند “تنها اجازه دهید همسرم برود”
نه اجازه دادند نه جواب /۱
وقتی بخشی از رمانش را برای دوستانش خوانده بود، همگی با گفتن “زنده‌ات نمی‌گذارند!” از ترس خانه‌اش را ترک کردند. پیش از تصمیم نهایی استالین البته خودش از نارسایی کلیه زنده نماند تا شاهد شهرت جهانی «مرشد و مارگاریتا» باشد، که تمامش نکرده، از شدت درد و مصرف مرفین، خودش را تمام کرد/۲
۱۳۲ سال پیش در چنین روزی، ۱۵ می، در کی‌یف به‌دنیا آمد. پدر و پدربزرگش وابستگان کلیسای ارتدکس روسیه بودند و روحانی. مادرش معلم ورزش بود و پدرش بعدها در شاخه الاهیات در دانشگاه کی‌یف تدریس کرد. اوضاع مالی البته همیشه بد بود چون ۶ خواهر و برادر بودند و وابستگان نیازمند دیگر. /۳
میخائیل البته دو عموی پزشک خود را الگو کرده بود و علیرغم عشق فراوانش به ادبیات و تئاتر روسیه، خصوصا گوگول، برای پزشکی به دانشگاه رفت و شاگرد ممتاز شد.
شخصیت پزشک در رمان «دل سگ» برگرفته از عموی بزرگش است. در طول جنگ جهانی اول، به‌عنوان داوطلب به صلیب سرخ رفت و اعزام به جنگ شد./۴
حداقل دو بار به شدت مجروح شد که باعث دردهای مادام العمرش شد. دو روایت از دلیل اعتیادش به مورفین وجود دارد؛ جراحت و ابتلا به تیفوس در جنگ ‌و جراحی یک کودک مبتلا به دیفتری که برای احتیاط تصمیم گرفت خودش را واکسینه کند اما واکنش شدید به تزریق داد برای کاهش درد مرفین مصرف کرد. /۵
هرچه بود معتاد شد. اما تجربه ادبی‌اش شاهکاری شد به اسم ‌«مورفین» هرچند که خودش برخلاف شخصیت رمان موفق به رهایی از اعتیاد برای چند سالی شد.
پس از جنگ و در ۳۰ سالگی تصمیم نهایی را گرفت. قید پزشکی را برای نویسنده شدن زد و بولگاکفی شد که امروز می‌شناسیم. /۶
گفته‌اند جرقه این تصمیم زمانی زده شد که داستان کوتاهی در قطار شبانه نوشت و به ناشری در همان قطار فروخت. بیشتر آثارش «به فرموده» مورد سانسور قرار گرفت، اما نمایشنامه‌ای که بر اساس «گارد سفید» ساخته شد و به دلایل ایدئولوژیک نامش به روزهای خانواده تورپین تغییر یافت، بسیار موفق شد/۷
یکی از مهم‌ترین دلایل موفقیت این نمایش حمایت بی‌وقفه استانیسلاوکسی کارگردان برجسته تئاتر بود و صد البته علاقه شخصی استالین که بارها به دیدن تئاتر رفته بود. اما «دل سگ» (قلب سگ) با انتقادهای تندش به حکومت، آن‌هم توسط نویسنده‌ای که خودخواسته مهاجرت نکرده بود، اوضاع را بهم ریخت. /۸
“زنده باد سوسیس، زنده باد سوسیالیسم” شاید همین تک جمله‌ای مثال خوبی برای نگاه بولگاکف به خفقان موجود در اتحادجماهیر شوروی باشد. علیرغم علاقه شخصی استالین به بعضی کارهای او، بولگاکف دیگر برای حکومت قابل تحمل نبود. سانسور و نقد هتاکانه کارهایش، پیام صریحی برایش داشت. /۹
در ۱۹۳۰ به‌عنوان مشاور به تئاتر بولشوی مسکو پیوست، اما خیلی زود متوجه شد آثارش در آنجا تولید نخواهد شد. نوشته‌ است طی ۱۰ سال ۲۹۸ نقد تخریبی و فحاشی در مطبوعات از او و آثارش شده در برابر ۳ نقد منصفانه. البته فقط گوش به فرمان‌ها نبودند، حتی مایاکوفسکی هم در جمع منتقدانش بود. /۱۰
افکارش را بدون هراس می‌نوشت و البته سانسور جوابش بود. هنگامی که «دل سگ» را در جمع همکارانش خواند می‌دانست اعضای پلیس مخفی نیز در جمع حاضرند. گزارش‌ دادند “این رمان خلاف تمام باورهای انقلاب کمونیستی است و باید توقیف شود”. به خانه‌اش هجوم آوردند و نسخه خطی رمان را مصادره کردند. /۱۱
چند سال بعد بخشی از دست‌نویس‌ها را دوباره به‌دست آورد و «دل سگ» را کامل کرد. اکثر شخصیت‌های رمان‌هایش از افراد واقعی الهام گرفته شده، پروفسور پرئوبراژنسکی از عمویش، مارگاریتا از همسر سوم النا، حتی گربه‌اش و البته خانه‌ای که در «گارد سفید» توضیح داده، کپی خانه‌شان در کیف است. /۱۲
بخاطر عدم اجازه برای چاپ و کار، چنان ناامید شد که نامه‌ای سرگشاده به استالین و ماکسیم گورکی نوشت و بعد از شکایت از سانسور شدید کارهایش و اینکه می‌داند اجازه چاپ کارهایش هرگز صادر نخواهد شد گفت “در آستانه فروپاشی عصبی هستم…درخواست می‌کنم مرا از کشور اخراج کنید” که البته نکردند/۱۳
راست می‌گفت، چنان فروپاشیده بود که «مرشد و مارگاریتا» را که سال‌ها در حال نوشتن بود، از شدت سرخوردگی آتش زد و سوزاند.
پس از چندین سال در ۱۹۳۲ دوباره شروع به نوشتن اثر کرد با چند تغییر عمده؛ اضافه کردن شخصیت مارگاریتا و تغییر اسم رمان از «جادوی سیاه» به «مرشد و مارگاریتا» /۱۴
در ۴۸ سالگی مانند پدرش بر اثر نارسایی کلیه درگذشت. سالهای پایانی‌ دردناک بود. بینایی‌اش را تقریبا بطور کامل از دست داده بود دیگر نمی‌توانست بنویسد. کلمات را برای النا دیکته می‌کرد، این‌گونه «مرشد و‌مارگاریتا» را پیش می‌برد. بخاطر تحمل درد مجبور به استفاده دوباره مورفین شده بود/۱۵
تا آخرین روزهای زندگی به کار روی این رمان ادامه داد. در هفته‌های آخر دیگر نمی‌توانست کلمات را دیکته کند. گفتند چندی پیش حتی ردی از مورفین روی صفحات دست‌نویس رمان پیدا شد.
اگر النا نبود امروز این شاهکار را نداشتیم. پس از مرگ بولگاکف همسرش رمان را آن‌گونه که باید تمام و چاپ کرد./۱۶
علیرغم بی‌مهری برخی همکاران و سرکوب شدید پلیس مخفی استالین در چند سال پایانی دلش به دوستی با هنرمندانی نظیر شاستاکوویچ و پاسترناک و عشق‌اش به ادبیات گرم بود.
وقتی ۱۹۴۰ درگذشت روی مزارش یک سنگ سیاه کوچک قرار دادند که در اصل محل استراحت نیکولای گوگول بود.
۱۷/۱۷
تولدت مبارک «مرشد»

جاري تحميل الاقتراحات...