Survivor💎
Survivor💎

@Survivor_2_

18 تغريدة 185 قراءة May 07, 2023
سال ششم هجرت بود، یک سال بعد از جنگ خندق.
یک روز صبح رسول‌الله پا میشه می‌گه من می‌خوام برم حج!
اصحاب پشماشون می‌ریزه! می‌گن حاجی همین پارسال قریش و بقیه قبایل به ما حمله کردند، بعد ما پاشیم بریم مکه بگیم چند مَنه؟
حضرت می‌گه من خواب دیدم که ما بی‌دردسر وارد مکه می‌شیم. پس نگران
نباشید، همه بپوشید که می‌خوایم بریم زیارت.
چه عرب بادیه نشین، چه انصار چه مهاجر. بشمار سه حاضر شید.
اعراب بادیه نشین که می‌گن بی‌خیال داداش، ما زن و بچه داریم، شما خودت برو، بهت خوش بگذره.
حضرت گفت آره؟ اینجوریه؟
باشه دارم براتون، بعدا آیه ۱۱ سوره فتح رو براشون گذاشت کنار:
اعراب بادیه نشین که تخلف کردند به زودی به تو می گویند: اموال و خانواده مان ما را به خود مشغول کرده‌بود؛ پس برای ما آمرزش بخواه.
با زبان هایشان چیزی می گویند که در دل هایشان نیست. بگو: اگر خدا زیانی یا سودی را برایتان بخواهد چه کسی می تواند در برابر خدا از شما دفاع کند؟
بقیه اصحاب گفتند آقا مطمئنی که ما رو راه می‌دن دیگه؟
بزرگوار دوباره می‌گه ما بدون درگیری وارد مکه می‌شیم.
مومنین می‌گن پس بریم.
ملت به قصد حج راه میفتن و قربونی هم با خودشون می‌برند که چی، داریم میریم زیارت!
نزدیک مکه که می‌رسند قریش جلوشونو می‌گیرین که کجا عمو؟
همینجوری می‌خوای
بری تو مکه؟ مگه ما بوقیم؟
حضرت می‌گه حالا چی می‌شه بگذارین ما بریم یک زیارتی کنیم و یک استخونی سبک کنیم؟
قریش می‌گن گرفتی ما رو؟ شما چپ و راست دارید کاروانهای ما رو لخت می‌کنید، هرکی تو مکه هر کار خلافی می‌کنه زرتی فرار می‌کنه و می‌ره مدینه مسلمون می‌شه و شما بهش پناه می‌دید، بعد
بگذاریم بری زیارت، مگه نمی‌گی بت نمی‌پرستی، کعبه که الان پر بُته، چی رو می‌خوای زیارت کنی؟
حضرت می‌گه نماینده‌تونو بفرستید با هم مذاکره کنیم.
عروة‌بن مسعود پا میشه بیاد برای مذاکره.
می‌شینه جلو پیامبر و بهش می‌گه ببین حاجی، راتو بگیر برگرد برو، دلت هم به این چهارنفر دور و برت
خوش نباشه، جنگ بشه اینها هم وِلت می‌کنند، در میرن.
من دراینجا از شما خوانندگان محترم معذرت می‌خوام، بی‌ادبی منو ببخشید، مجبورم عین جمله ابوبکر رو نقل کنم.
ابوبکر می‌گه:
برو خایه‌های لات رو بلیس بابا! ما ولش می‌کنیم در بریم؟
عروه ریش محمد رو می‌گیره، می‌گه ببین حاجی…
یکی از صحابه
که پیشش وایستاده بود می‌زنه رو دستش می‌گه ریشو ول کننننننن!
عروه می‌گه تو چی می‌گی آخه؟
تو همونی نیستی که قبل مسلمون شدنت ۱۳ نفرو کُشتی، بعد من دیه‌شون رو دادم تا آویزونت نکنند؟
هیچ‌چی دیگه معامله‌شون نمیشه.
عروه برمی‌گرده پیش قریش میگه اینا قاطی‌اند بابا، محمد تف می‌کنه، اینها
تف‌اش رو از زمین جمع می‌کنند می‌خورند. محمد وضو می‌گیره اینها آب وضوش رو جمع می‌کنند می‌خورند!!
این‌دفعه قریش، سهیل‌بن‌عمر رو می‌فرسته واسه مذاکره.
سهیل می‌شینه می‌گه صلح می‌کنیم به شرطی که
۱.دیگه به کاروانهای ما حمله نکنید.
۲.به هیچ کسی از قریش به بهانه مسلمون شدن پناه ندید و
هرکی بهتون پناه آورد تحویل ما بدید.
ولی ما هرکدوم از مسلمونها که بهمون پناه بیاره رو تحویلتون نمی‌دیم.
۳. امسالم اجازه زیارت ندارید، ولی از سال دیگه، سالی ۳ روز می‌تونید بیاین زیارت.
رسول‌الله قبول می‌کنه. اصحاب از جمله عمر شاکی می‌شن که چی‌چی رو قبوله؟
کاروانهاشونو نزنیم،
پناهنده‌ها رو تحویل بدیم، در حالیکه فراریهای ما رو تحویل نمی‌دن بعد همه اینها واسه سالی ۳ روز؟!
نه حاجی!!
رسول‌الله می‌گه شما کاریتون نباشه.
به علی می‌گه عهدنامه رو بنویس.
علی می‌نویسه بسم‌الله رحمن رحیم.
سهیل می‌گه این کیه دیگه؟
بنویس باسمک اللهم.
محمد اشاره می‌کنه قبول‌کن!
علی ادامه می‌ده، این قرارداد بین محمد رسول خدا و سهیل…
سهیل می‌گه گرفتی ما رو؟ من اگه اینو رسول خدا می‌دونستم که دیگه نیاز به قرارداد نداشتم.
محمد می‌گه رسول خداشو بردار!
بالاخره قراردادو می‌بندند.
منتها عده‌ای از اصحاب شاکی می‌شن که آقا این چه قراردادی بود؟ سرمون کلاه رفت
که، بعدش هم استاد! تو مگه نگفتی وارد مکه می‌شیم؟ رسول‌الله می‌گه اولا که خیلی هم قرداد خوبیه، یکِ یکه! بعدشم من نگفتم "امسال" وارد مکه می‌شیم! گفتم بدون مقاومت وارد مکه می‌شیم، خب الانم می‌گم، سال دیگه بدون مقاومت وارد مکه می‌شیم.
اصحاب دمغ شده بودند و غرغر زنان داشتند
برمی‌گشتند مدینه که حضرت شروع کرد:
انا فتحنا لک فتحا مبینا (سوره فتح-آیه ۱)
و ینصرک الله و نصرا عزیزا (فتح-آیه ۳)
به راستی ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم آوردیم. (۱)
و خدا تو را به نصرتی توانمندانه و شکست ناپذیر یاری دهد. (۳)
رسول‌الله برمی‌گرده مدینه، که می‌رن بهش می‌گن
بزرگوار! الان با این پیمانی که بستی، یعنی ما باید زنهایی که از قریش میان پیش ما رو هم پس بدیم؟
پیامبر یک نگاه بهشون می‌کنه بعد آیه ۱۰ سوره ممتحنه رو میزنه رو میز:
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، زنانی که به عنوان اسلام و ایمان هجرت کرده و به سوی شما آمدند را امتحان کنید و البته
خدا به ایمانشان داناتر است، اگر با ایمانشان شناختید آنها را دیگر به شوهران کافرشان بر مگردانید که هرگز این زنان مؤمن بر آن کفّار و آن شوهران کافر بر این زنان حلال نیستند.
بنابراین می‌گه ما زنها رو پس نمی‌دیم.
بعد از صلح حدیبیه، محمد نامه می‌نویسه به پادشاههای کشورای همسایه
می‌دونیم که اونها خیلی تحویل نمی‌گیرند، منتها از بینشون پادشاه مصر می‌گه حاجی جان! بی‌خیال ما شو، ما اسلام نمی‌تونیم بیاریم منتها واسه اینکه دلخوری‌ای پیش نیاد دو تا کنیز برات می‌فرستم که به شادی استفاده کنی!
بعد هم ماریه و خواهرش شیرین رو می‌فرسته، تو نامه هم می‌گه که
واسه اینکه خیالت راحت باشه، جفتشون هم مسلمون شدن.
رسول‌الله ماریه رو برای خودش بر می‌داره و شیرین رو می‌ده به حسان‌بن ثابت که شاعری بود که در مدح پیامبر شعر می‌گفت.
این همون ماریه‌ایه که پیامبر باهاش تو رختخواب حفصه می‌خوابه و اون جریانات بعدی پیش میاد.
ابن هشام ج۳ ص ۱۴۹-۱۳۵

جاري تحميل الاقتراحات...