Survivor💎
Survivor💎

@Survivor_2_

9 تغريدة 128 قراءة Apr 20, 2023
داستان جا موندن عایشه از کاروان و تنها شدنش با صفوان در یکی از سفرهای رسول‌الله رو که قبلا تعریف کردم، ولی اون سفر چی بود و برای چی انجام شده بود؟
سال ششم هجرت بود و رسول‌الله دو سه ماهی رو در مدینه مونده بود و یک مقدار حوصله‌اش سر رفته بود. یک روز صبح پا میشه
به صحابه می‌گه بپوشین بریم، صحابه می‌پرسند کجا بریم سید؟
حضرت می‌گه خبر رسیده یک قبیله‌ای هست به نام بنی‌مصطلق، اینها مثل اینکه مُشرک پُشرکن، بریم بزنیم دهن مَهن‌شونو سرویس کنیم بیایم.
اصحاب می‌گن آخ‌جون جهاد! سه‌سوت زره به تن و کلاه‌خود به سر، دم در منتظر وایستاده بودند.
حضرت لشکر رو می‌ندازه تو جاده کناره، قشنگ از لب دریا، با صفا می‌رونه تا ناحیه‌ای به نام قدید که کنار دریا هم بود، همونجا این بنی مصطلق رو خفت می‌کنند.
اون بدبختها هم از همه‌جا بی‌خبر، سه سوته شکست می‌خورند و مسلمین کل اموال و زن و بچه‌هاشونو به غنیمت می‌گیرند.
حضرت هم سریع غنایم رو تقسیم می‌کنه و در این گیر و دار، دختر رییس قبیله که اسمش جُوَیریه بود به شخصی به نام ثابت‌بن قیس می‌رسه.
این ثابت‌خان ما گویا همچین یک مقدار خشن مَشِن بود و جویریه از دستش شاکی شده بود.
عایشه تعریف می‌کنه که یک روز تو خونه نشسته بودم که این دختره جویریه
پا شد اومد در خونه، عایشه می‌گه چشمم که بهش افتاد گفتم الان رسول‌الله اینو ببینه سریع می‌خواد بگیرتش((:
به جویریه می‌گه چیه چی‌کار داری؟
می‌گه اومدم رسول‌الله رو ببینم!
عایشه می‌گه شت! از همین می‌ترسیدم.
حضرت میاد می‌گه جونم عزیزم، با من کار داشتی؟
جویریه می‌گه منو که می‌شناسی
من دختر حارثم، بزرگ قبیله بنی‌مصطلق که زدی شَل و پَلمون کردی، من الان شدم کنیز ثابت‌بن قیس ولی می‌خوام پول جور کنم و آزادی خودم رو از ثابت بخرم.
داری یک مقدار بهم دستی بدی که شر این مردکو از سر خودم بازکنم؟
حالا تصور کنین که عایشه اون گوشه اتاق نشسته و داره ناخنهاشو می‌جووِه(:
رسول‌الله می‌گه چرا ندارم، نه تنها پول دارم بلکه…
پیشنهاد بهتری برات دارم.
عایشه تو دلش می‌گه دِ بیا!
جویریه می‌گه چه پیشنهادی رسول‌الله؟
(حالا مثلا داره خودشو می‌زنه به اون راه که انگار منظور رسول‌الله رو نفهمیده)
محمد می‌گه می‌گیرمت دیگه!
هم پول باز خریدتو می‌دم، هم می‌گیرمت!
جویریه می‌گه اِ وا، خب باشه!
رسول‌الله هم سریع پول جویریه رو به ثابت کارت به کارت می‌کنه و خطبه عقد رو هم جاری.
خبر می‌پیچه و بقیه اُسرای قبیله بنی‌مصطلق که به کنیزی و غلامی گرفته شده بودند، به اربابهاشون می‌گن ما الان دیگه فامیل رسول‌الله‌ایم، کازینِ ما شده ام‌المومنین!
خجالت نمی‌کشید که فامیل رسوالله رو به کنیزی و غلامی گرفتید، مسلمین هم مجبور می‌شن اینها رو آزاد کنند!
عایشه در وصف جویریه می‌گه:
من هیچ زنی را نمی‌شناسم که از جویریه برای قوم خود خجسته‌تر بوده باشد😒
سیره‌نبوی ابن هشام جلدسوم ص ۱۱۵-۱۱۶

جاري تحميل الاقتراحات...