یثرب سه تا قبیله یهودی عمده داشت: بنیقینقاع، بنی النضیر و بنی قریظه، دوتا هم قبیله بتپرست به نام اوس و خزرج.
یهودیها مایهدار و زمیندار و باسواد بودند. اوس و خزرج هم که اغلب برای این یهودیها کار میکردند، بیسواد و بیپول. طبعا یهودیها هم اوس و خزرج رو تحویل نمیگرفتند.
یهودیها مایهدار و زمیندار و باسواد بودند. اوس و خزرج هم که اغلب برای این یهودیها کار میکردند، بیسواد و بیپول. طبعا یهودیها هم اوس و خزرج رو تحویل نمیگرفتند.
گذشته از پول و سواد، یهودیها به اینکه یکتاپرستند و کتاب آسمانی دارن و فلان هم مینازیدند که اینم رو مخ اوس و خزرج بود. خبر میرسه که آقا یکی تو مکه پیدا شده که میگه پیامبره و دینش هم تو مایههای همین دین یهودیهاست، حالا یککم بالا پایین، الانم تحت فشاره و دنبال جا میگرده. به
هرحال موقعیتش اوکازیونه، همینو برداریم بیاریم اینجا دورش جمع شیم، تا پوز این یهودیها رو بزنیم.
برنامه میکنند و بزرگمون رو میارن یثرب، شهرو چراغونی میکنن، اسم شهرو عوض میکنند و دیگه آماده میشن که از فرداش پولدار و باکلاس و سعادتمند بشن.
منتها یک مشکل کوچیک بود، پیامبر تنها
برنامه میکنند و بزرگمون رو میارن یثرب، شهرو چراغونی میکنن، اسم شهرو عوض میکنند و دیگه آماده میشن که از فرداش پولدار و باکلاس و سعادتمند بشن.
منتها یک مشکل کوچیک بود، پیامبر تنها
نبود، کلی هم نونخور با خودش آورد، همهشون هم سابقا بازرگان و فلان بودند، و اصلا کشاورزی بلد نبودند، در حالیکه شغل عمده یثربیها زراعت بود. حالا نهتنها اوس و خزرج فقیر بودند، که یک گروه مهاجر بیکار هم بهشون اضافه شده بود. اول میزنند تو کار غارت کاروانها که اونم منجر شد به جنگ
بدر و اُحد. این وسط یهودیها هم شاکی که چیه بابا زرت و زرت جنگ راه میندازید. القصه، یک روز حاجخانومی پا میشه میره بازار زرگرهای یهودیها، اونجا گویا زرگر یهودی باهاش شوخیای میکنه یا مسخرهاش میکنه، این حاجخانوم داد میزنه که یک مرد مسلمون پیدا نمیشه که این پفیوزو
ادب کنه، که مرد مسلمونی میره برای ادب یهودیه و زارت میکُشدش.
زرگرهای یهودی میریزن سر مرد مسلمون و اونها هم اینو میکشن. هیچچی دیگه داستان میشه و بازار شلوغ میشه و مسلمونها میریزند و محله بنیقینقاع رو محاصره میکنند و آب و غذا رو به روشون میبندند. یهودیها هم بعد ۱۵ روز
زرگرهای یهودی میریزن سر مرد مسلمون و اونها هم اینو میکشن. هیچچی دیگه داستان میشه و بازار شلوغ میشه و مسلمونها میریزند و محله بنیقینقاع رو محاصره میکنند و آب و غذا رو به روشون میبندند. یهودیها هم بعد ۱۵ روز
تسلیم میشن و رسولالله حکم میکنه که کل قبیله بار و بندیلشونو جمع کنند و از مدینه برند و کل خونهزندگیشون رو بین مهاجرین تقسیم میکنه.
مسلمونها همچین وضعشون یک تکونی میخوره و حسابی بهشون مزه میده.
از اون طرف کعببن اشرف از بزرگون قبیله بنیالنضیر بعد از جنگ بدر پا میشه میره
مسلمونها همچین وضعشون یک تکونی میخوره و حسابی بهشون مزه میده.
از اون طرف کعببن اشرف از بزرگون قبیله بنیالنضیر بعد از جنگ بدر پا میشه میره
مکه پیش قریش که بابا شما ریدید که، عرضه نداشتید این غربتیها رو از یثرب بیرون کنید؟ حالا بیاین بشینیم ببینیم چه خاکی باید تو سرمون کنیم.
منتها خبر این نشست به رسولالله میرسه و ۵ نفر (از جمله برادر رضاعی کعب) رو میفرسته تا خلاصش کنند.
این ۵ نفر هم میرن و سه سوت یارو رو میکُشن
منتها خبر این نشست به رسولالله میرسه و ۵ نفر (از جمله برادر رضاعی کعب) رو میفرسته تا خلاصش کنند.
این ۵ نفر هم میرن و سه سوت یارو رو میکُشن
قبیله بنیالنضیر شاکی میشه و دوباره محاصره و داستان بنیقینقاع رو براشون اجرا میکنند، منتها بنیالنضیر ایندفعه همچین آمادهتر بودند و مقاومت میکنه. رسولالله میگه نخلستونشون رو هم آتیش بزنید.
نخل هم که اصلا ناموس عربه. یهودیها شاکی که بابا تو چه پیامبری هستی که نخل آتیش
نخل هم که اصلا ناموس عربه. یهودیها شاکی که بابا تو چه پیامبری هستی که نخل آتیش
میزنی!؟ که رسولالله سریع آیه ۵ سوره حشر رو میکوبه تو دهنشون:
اگر درختان خرما رو بريديد يا آنها را [دست نخورده] بر جاى نهاديد به فرمان خدا بود تا نافرمانان را خوار گرداند.
دیگه بنیالنضیر هم میبینه سمبه پرزوره، تسلیم میشه و مثل بنیقینقاع از شهر اخراج میشن و مال و امولشون
اگر درختان خرما رو بريديد يا آنها را [دست نخورده] بر جاى نهاديد به فرمان خدا بود تا نافرمانان را خوار گرداند.
دیگه بنیالنضیر هم میبینه سمبه پرزوره، تسلیم میشه و مثل بنیقینقاع از شهر اخراج میشن و مال و امولشون
میمونه واسه مسلمین
و امّــــا بنیقریظه!
این رفقا که دیده بودند دوتا قبیله قبلی دهنشون سرویس شده، فهمیدند باید کاری کرد، اینه که سر جنگ احزاب که مکّیها مدینه رو محاصره کرده بودند، گویا اینها باهاشون همکاری کردند، حالا اینکه چهجور و تا چه حد همکاری کردند رو کسی درست نمیدونه.
و امّــــا بنیقریظه!
این رفقا که دیده بودند دوتا قبیله قبلی دهنشون سرویس شده، فهمیدند باید کاری کرد، اینه که سر جنگ احزاب که مکّیها مدینه رو محاصره کرده بودند، گویا اینها باهاشون همکاری کردند، حالا اینکه چهجور و تا چه حد همکاری کردند رو کسی درست نمیدونه.
به هرحال بهانهای میشه که بعد از رفتن مکّی ها، بهشون حمله کنند و دوباره همون داستان تکرار بشه، اینها هم میگن باشه بابا ما هم از یثرب میریم.
که رسولالله میگه چاییدید!
حکم بر این میشه که همه مردان قبیله رو سر ببرند و زنان رو هم به کنیزی بگیرند.
قشنگ یک چاله میکنند، مولا علی،
که رسولالله میگه چاییدید!
حکم بر این میشه که همه مردان قبیله رو سر ببرند و زنان رو هم به کنیزی بگیرند.
قشنگ یک چاله میکنند، مولا علی،
با یک نفر دیگه وایمیستند کنار چاله و تو یک روز حدود ۷۰۰ نفر رو گردن میزنند. قشنگ مدل Fruit Ninja
یک زنی هم بود که گویا در زمان محاصره سنگی پرت کرده بود یا تو جنگ بود یا هرچی، اونم گردن میزنند.
شب که میشه مسلمین هم کلی کنیز پیدا کرده بودند و هم کلی زمین و خونه، چی بهتر از این؟
یک زنی هم بود که گویا در زمان محاصره سنگی پرت کرده بود یا تو جنگ بود یا هرچی، اونم گردن میزنند.
شب که میشه مسلمین هم کلی کنیز پیدا کرده بودند و هم کلی زمین و خونه، چی بهتر از این؟
جاري تحميل الاقتراحات...