سُلی اسم یک سلوله! یک سلول اپتلیالی که بخشی از پوست کف پای مشقاسم رو تشکیل داده، سُلی و هزاران همنوعش در کنار هم زندگی میکنند، اونها عمر کوتاهی دارند.
سُلی همیشه براش سواله که اصولا از کجا اومده و هدف از خلقتش چی بوده.
همنوعهای سُلی میگن مدتی پیش یک سلول اپیتلیالی بود به نام
سُلی همیشه براش سواله که اصولا از کجا اومده و هدف از خلقتش چی بوده.
همنوعهای سُلی میگن مدتی پیش یک سلول اپیتلیالی بود به نام
مُلی که میگفت از طرف خدا اومده و میگفت همه ما سلولها اشرف مخلوقات خداییم و باید سلولهای خوبی باشیم تا بعد از اینکه مردیم و خشک شدیم و افتادیم در زندگی بعدی با کلی سلول خوشکل محشور بشیم، تازه اونجا آفتاب هم نیست که ما سلولها رو بسوزونه، خیلی جای مرطوب و خنکیه. منتها سُلی خیلی
با این حرفها قانع نمیشد. بین این سلولهای اپتلیال چندتا سلول عصبی هم بودند که یک سرشون تو کف پای مش قاسم بود و سر دیگهشون تو نخاع مش قاسم، اونها میگفتند نه داداش، ما ها همه جزئی از یک دنیای بزرگتر به نام پا هستیم. این پا انقدر بزرگه که حتی تصورش هم از توان شما خارجه
پیروان مُلی
پیروان مُلی
به این سلولهای عصبی ایراد میگرفتند که خب اگه راست میگی بگو هدف از خلقت پا چیه.
سلولهای عصبی جواب درستی نداشتند فقط میدونستند که در برابر عظمت پا، این سلولهای اپیتلیالی هیچ چیز به حساب نمیان، بنابراین نمیشه قبول کرد که سلولهای اپیتلیالی اشرف مخلوقات باشند.
سُلی یکسری دوست دیگه
سلولهای عصبی جواب درستی نداشتند فقط میدونستند که در برابر عظمت پا، این سلولهای اپیتلیالی هیچ چیز به حساب نمیان، بنابراین نمیشه قبول کرد که سلولهای اپیتلیالی اشرف مخلوقات باشند.
سُلی یکسری دوست دیگه
هم داشت، اونها سلولهاییبودند که غذا و آذوقه میاوردند. اونها که قرمز بودند و کم حرف خیلی سریع میاومدند و میرفتند و سُلی وقت نمیکرد باهاشون حرف بزنه، تا اینکه بالاخره تونست یکی از این سلولهای قرمزو راضی کنه تا براش از اونور دنیا حرف بزنه، ازش پرسید آیا درسته که ما همه جزئی از یک
دنیا بزرگ به اسم پا هستیم. سلول قرمز جواب داد آره، منتها این پا یکی نیست، بلکه در واقع دو تا پا وجود داره و من یک بار به اون یکی پا هم سفر کردم.
سُلی که کلی هیجانزده شده بود، گفت وای یعنی یک دنیای موازی وجود داره؟
ولی تا سلول قرمز بیاد جواب بده، مش قاسم
سُلی که کلی هیجانزده شده بود، گفت وای یعنی یک دنیای موازی وجود داره؟
ولی تا سلول قرمز بیاد جواب بده، مش قاسم
رفت حموم، سنگ پاش رو برداشت و کشید رو کف پاش و سُلی و بقیه دوستاش رو راهی فاضلاب کرد.
جاري تحميل الاقتراحات...