تجربة شخصية
الثقافة
العائلة
السرد الشخصي
حكاية القصص
القصة الشخصية
حيوان
سرد
قصة الأطفال
تجربة الطفولة
این یک داستان واقعیست
ما بچه بودیم یه بار وسط خونهمون روی فرش یه تیکه عن پیدا شد.
عنِ واقعی ها! اندازه دو بند انگشت.
من کشفش کردم. شش سالم بود.
اولش رنگ متفاوتش با فرش نظرم رو جلب کرد.
بعد دست راستم رو گذاشتم یه طرف و دست چپ هم یه طرف دیگه و صورتم رو خیلی آروم بهش
ما بچه بودیم یه بار وسط خونهمون روی فرش یه تیکه عن پیدا شد.
عنِ واقعی ها! اندازه دو بند انگشت.
من کشفش کردم. شش سالم بود.
اولش رنگ متفاوتش با فرش نظرم رو جلب کرد.
بعد دست راستم رو گذاشتم یه طرف و دست چپ هم یه طرف دیگه و صورتم رو خیلی آروم بهش
نزدیک و تلاش کردم بو کنمش.
عن بود. از بوش مطمئن شدم.
سریع دویدم به سمت آشپزخونه و مامانم رو صدا کردم و گفتم یه تیکه عن رو فرشه.
داشت ظرف میشست.
اول نشنید. گفت آفرین پسرم. مثلا میخواست منو رد کنه مزاحمش نشم.
دوباره با صدای بلند داد زدم گفتم مامان دارم میگم یه تیکه عن رو فرشه.
عن بود. از بوش مطمئن شدم.
سریع دویدم به سمت آشپزخونه و مامانم رو صدا کردم و گفتم یه تیکه عن رو فرشه.
داشت ظرف میشست.
اول نشنید. گفت آفرین پسرم. مثلا میخواست منو رد کنه مزاحمش نشم.
دوباره با صدای بلند داد زدم گفتم مامان دارم میگم یه تیکه عن رو فرشه.
این بار کامل شنید چی میگم.
شیر آب رو بست دستکشش رو درآورد محکم زد تو دهنم. گفت پدرسگ مگه به تو و داداشت نگفتم حرف زشت نباید بزنید. بعد هم بلندم کرد و سرم رو گرفت جلوی شیر آب و گفت دهنت رو آب بکش حرف زشت زدی.
منم با چشمای اشکآلود و مزه خون تو دهن کاری که گفت رو انجام دادم.
شیر آب رو بست دستکشش رو درآورد محکم زد تو دهنم. گفت پدرسگ مگه به تو و داداشت نگفتم حرف زشت نباید بزنید. بعد هم بلندم کرد و سرم رو گرفت جلوی شیر آب و گفت دهنت رو آب بکش حرف زشت زدی.
منم با چشمای اشکآلود و مزه خون تو دهن کاری که گفت رو انجام دادم.
بعد که من رو گذاشت رو زمین، گفتم بیا.
دستش رو گرفتم بردم سر صحنه جرم.
گفتم ببین این جا رو می گم.
ابعاد صحنه رو وارسی کرد و دید واقعا یه تیکه عن رو فرشه.
عصر بود. بابام اون موقعها خسته از سر کار میومد تو بالکن میخوابید.
بلند داد زد و بابام رو بیدار کرد که بیا بدبخت شدیم
دستش رو گرفتم بردم سر صحنه جرم.
گفتم ببین این جا رو می گم.
ابعاد صحنه رو وارسی کرد و دید واقعا یه تیکه عن رو فرشه.
عصر بود. بابام اون موقعها خسته از سر کار میومد تو بالکن میخوابید.
بلند داد زد و بابام رو بیدار کرد که بیا بدبخت شدیم
حالا واکنش بابام بعد از اینکه متوجه حضور غیرعادیِ عن شد، چی بود؟
دو تا زد پس کله من و گفت این کار توئه. من دوباره بغض و گریه و قسم به جان خدا و قرآن و به روح ننهبزرگ که نه من نبودم.
داداش کوچیکم اون موقع میرفت طبقه پایینمون با بچهخالهم بازی میکرد.
دو تا زد پس کله من و گفت این کار توئه. من دوباره بغض و گریه و قسم به جان خدا و قرآن و به روح ننهبزرگ که نه من نبودم.
داداش کوچیکم اون موقع میرفت طبقه پایینمون با بچهخالهم بازی میکرد.
بابام که عجز و لابه من رو دید پذیرفت که کار من نبوده و با مامانم یقین کردن که این عن برای داداشمه.
صداش کردن و اومد بالا.
همون اول کتک رو خورد ولی اون هم قسم و آیه که بابا من تو دستشویی میرینم چرا آخه باید گه رو فرش بندازم.
(اون موقع تازه یاد گرفته بود کون خوشو بشوره و
صداش کردن و اومد بالا.
همون اول کتک رو خورد ولی اون هم قسم و آیه که بابا من تو دستشویی میرینم چرا آخه باید گه رو فرش بندازم.
(اون موقع تازه یاد گرفته بود کون خوشو بشوره و
بابت این توفیق بزرگ یه ماشینک فنری هم براش خریدهبودن. خیلی برای ریدن ذوق داشت. هر بار میرفت میرید کون لخت میومد بیرون شرت و شلوارشو می گرفت بالای سرش تکون میداد و ظفرمندانه می گفت من خودمو شستم و تشویق میشد)
خلاصه بابام قسم و آیه این بچه رو که رو دید باورش شد که
خلاصه بابام قسم و آیه این بچه رو که رو دید باورش شد که
کار اون هم نبوده.
بغل و بوس و دلجویی کرد و گفت پس کار کی بوده؟
هر سه به مامانم خیره شدیم.
بابام هم یه نگاه کرد و دید بعیده زنش رو فرش ریده باشه. اونم اینقدر کمحجم اصلا منطقی نیست.
اون هم مامان که وسواس پاکی نجسی داشت.
کار خود بابام هم که نبود.
پس این عن برای کی بود؟
بغل و بوس و دلجویی کرد و گفت پس کار کی بوده؟
هر سه به مامانم خیره شدیم.
بابام هم یه نگاه کرد و دید بعیده زنش رو فرش ریده باشه. اونم اینقدر کمحجم اصلا منطقی نیست.
اون هم مامان که وسواس پاکی نجسی داشت.
کار خود بابام هم که نبود.
پس این عن برای کی بود؟
این جا جایی بود که مامانم از خالهم مشورت گرفت که این عن کار کی می تونه باشه؟
خالهم با اطمینان و جدیت تمام معتقد بود آدمای حسود برامون دادن دعانویسی کردن.
حالا وضع ما اون موقع اینجوری بود که خونهای که توش بودیم یه لونه مرغ ۵۵ متری بود که از همین خالهم اینا اجاره کردهبودیم.
خالهم با اطمینان و جدیت تمام معتقد بود آدمای حسود برامون دادن دعانویسی کردن.
حالا وضع ما اون موقع اینجوری بود که خونهای که توش بودیم یه لونه مرغ ۵۵ متری بود که از همین خالهم اینا اجاره کردهبودیم.
بابام هم صبحا ساعت ۵ از خونه میزد بیرون میرفت سر کار تا بعد از ظهر.
بعد یه خورده میخوابید با پیکان رفیقش میرفت مسافرکشی.
اون یکی داداشم هم خدمت بود.
بابام هی به خالهم میگفت آخه به چی ما حسودی کنن؟
مگه ما چی داریم اخه؟
خالهم میگفت بچههای سالم و حقوق ثابت و خانواده خوب و
بعد یه خورده میخوابید با پیکان رفیقش میرفت مسافرکشی.
اون یکی داداشم هم خدمت بود.
بابام هی به خالهم میگفت آخه به چی ما حسودی کنن؟
مگه ما چی داریم اخه؟
خالهم میگفت بچههای سالم و حقوق ثابت و خانواده خوب و
... همینجوری کسشر ردیف میکرد پشت هم.
آخر گفتیم خب حالا چی کار کنیم؟
گفت من یه سید مومنی میشناسم کارش حرف نداره. میریم پیششمیگیم طلسم رو تشخیص بده و بشکنه.
حالا من نمیدونم یکی نبود بگه کسکش آخه یه نفر اینقدر کسخل باشه بخواد از جیب خرج کنه و رو ما
آخر گفتیم خب حالا چی کار کنیم؟
گفت من یه سید مومنی میشناسم کارش حرف نداره. میریم پیششمیگیم طلسم رو تشخیص بده و بشکنه.
حالا من نمیدونم یکی نبود بگه کسکش آخه یه نفر اینقدر کسخل باشه بخواد از جیب خرج کنه و رو ما
طلسم بذاره مگه کسخله طلسم عن کنه؟
حداقل یه طلسم بدبختی و مریضی و فلاکتی چیزی.
هر چند که وضعیت اون موقعمون کم از طلسم نکبت نداشت.
تهش بعد از کلی بحث و جدل بابام گفت من یک ریال بابت این کس و شرا پول نمیدم. زنم هم اجازه نمیدم این کار رو کنه.
خالهم گفت اصلا هزینهش با من. شما فقط
حداقل یه طلسم بدبختی و مریضی و فلاکتی چیزی.
هر چند که وضعیت اون موقعمون کم از طلسم نکبت نداشت.
تهش بعد از کلی بحث و جدل بابام گفت من یک ریال بابت این کس و شرا پول نمیدم. زنم هم اجازه نمیدم این کار رو کنه.
خالهم گفت اصلا هزینهش با من. شما فقط
بیاین.
خلاصه که رای بابای ما رو زد و بابام اجازه داد ننهمون با خواهرش برن پیش دعا نویس.
سرتون رو درد نیارم اینها رفتند و پیر سگ بهشون گفتهبود آره طلسم شدید و من الان باطلش میکنم.
و باطلش کرد.
پولی که گرفتهبود نمیدونم چقدر بود ولی یادمه بابام میگفت این دخل یه هفته کار من
خلاصه که رای بابای ما رو زد و بابام اجازه داد ننهمون با خواهرش برن پیش دعا نویس.
سرتون رو درد نیارم اینها رفتند و پیر سگ بهشون گفتهبود آره طلسم شدید و من الان باطلش میکنم.
و باطلش کرد.
پولی که گرفتهبود نمیدونم چقدر بود ولی یادمه بابام میگفت این دخل یه هفته کار من
با ماشینه و حرص میخورد.
بالاخره در هر حال طلسم باطل شد و ما دیگه هیچ عنی تو خونهمون ندیدیم جز عن خودمون تو دستشویی.
خالهم هم هر بار باد به غبغب مینداخت که دیدید گفتم و ...
انگار که رویت عن یه چیز همیشگیه تو خونههای مردم و خالهم برای ما حلش کرده.
بالاخره در هر حال طلسم باطل شد و ما دیگه هیچ عنی تو خونهمون ندیدیم جز عن خودمون تو دستشویی.
خالهم هم هر بار باد به غبغب مینداخت که دیدید گفتم و ...
انگار که رویت عن یه چیز همیشگیه تو خونههای مردم و خالهم برای ما حلش کرده.
حالا چرا این همه تعریف کردم؟
چند وقت پیش داداشم گفت این قضیه رو یادته؟
گفتم آره.
گفت اون عن من بود.
حالا داستان چی بود؟
اون موقعها که داداشم تازه کونِ خویششستن رو یاد گرفته بود و کونلخت پیروزمندانه مثل حسن یزدانی که پرچم بالای سرش می گرفت، شرت و شلوار بالای سر می گرفت و دور
چند وقت پیش داداشم گفت این قضیه رو یادته؟
گفتم آره.
گفت اون عن من بود.
حالا داستان چی بود؟
اون موقعها که داداشم تازه کونِ خویششستن رو یاد گرفته بود و کونلخت پیروزمندانه مثل حسن یزدانی که پرچم بالای سرش می گرفت، شرت و شلوار بالای سر می گرفت و دور
خونه میدوید، این اتفاق افتاده.
به این صورت هم بوده که بچه درست کونش رو نشسته بوده و وقتی میاد بیرون هنوز عن به کونش بوده.
دور پیروزمندانه اول رو که میزنه متوجه میشه یه چیزی از گلگیرش آویزنه.
سر جاش میایسته و خودشه تکون میده. میبینه تخم کرده.
میاد تخمی که کرده رو برداره،
به این صورت هم بوده که بچه درست کونش رو نشسته بوده و وقتی میاد بیرون هنوز عن به کونش بوده.
دور پیروزمندانه اول رو که میزنه متوجه میشه یه چیزی از گلگیرش آویزنه.
سر جاش میایسته و خودشه تکون میده. میبینه تخم کرده.
میاد تخمی که کرده رو برداره،
میبینه ای دل غافل. تخم نیست که عنه!
بعد هم از ترس چیزی نمیگه و
سریع شرت و شلوار رو میگیره به کونش و عن رو بیسروصدا در صحنه ترک میکنه و میره پایین خونه خالهم. گویی که انگار نه کونی بوده نه عنی.
بعد هم از ترس چیزی نمیگه و
سریع شرت و شلوار رو میگیره به کونش و عن رو بیسروصدا در صحنه ترک میکنه و میره پایین خونه خالهم. گویی که انگار نه کونی بوده نه عنی.
جاري تحميل الاقتراحات...