نمایشی جنونآمیز از گذاری اجتنابناپذیر. همزمان مرثیهای درباب عصری بهانتهارسیده، و سمفونی شعفبرانگیزی از آغاز عصری نو.
بنمایه "بابیلون" همان مضمون "فدورا" و "سانست بولوار" است با این تفاوت که دیوانگی شزلی تزریق شده و همین هویت مستقلش را ساخته.
بازگشت شزل به فرم همیشگیاش.
"بابیلون" ملغمهای از احساسات متضاد است که شزل سوخت بدیعبودنش را از چینش مولفگونهی این پارادوکسها و کوبندگیشان تامین کرده. درست همچون ویپلش و لالالند.
کوبندگی فرجام مبهم اندرو نیمن در ویپلش، کوبندگی پیچش رابطه میا و سباستین در لالالند و حالا کوبندگی گذاری به قدمت خود سینما!
سه مهمانی، سه روایت، سه کاراکتر محوری، سه نگاه و سه پرده.
قصهی ستاره سینمای افولکرده و قصهبهسرآمده، قصهی خاموشی ستاره بخت دخترکی جویای نام پیش از آنکه روشن شود و قصه پسرکی عاشقپیشه که به عشقش نمیرسد و در پس همه، قصه "سینما" در عریانترین و بیرحمترین ورژنش.
شزل میخواست حقیقتی را به صورتمان بکوبد: فضای صنعت سینما بر خلاف حس و ظاهرش هیچ تفاوتی نکرده. سینمای دهه ۴۰ و ۵۰، شرایط گلوبلبل و حالخوبکنندگی وایلدری و کاپرایی نداشت، همانطور که شرایط آن در دهه ۲۰ و ۳۰ نباید همارز و منحصر به پشتکباروهای چاپلین و کیتون تصور شود.
این که سینما یک صنعت است. همیشه بوده است و اقتضای یک صنعت هم دار مدار بیرحمی است. ستاره و غیرستاره نمیشناسد؛ عاشق و غیرعاشق نمیشناسد؛ آیندهدار و مستعد هم نمیشناسد. در خود حلات میکند.
چه نلی بهعنوان یک ستاره تازهظهورکرده که به پست سینمای تازه و چالشی ناطق میخورد،
و چه جک کنراد که ستاره کشتهکاری است که اتفاقا باور دارد نباید جلوی پیشرفت را گرفت و باید بروز بود؛ صنعت سینما ملاحظهای ندارد و همچون بهمنی میتازد و تغییر اجتنابناپذیر است. از این رو خیلی برایم یاداور نورما دزموند و سانست بولوار است. با این تفاوت که خیلی اثرگذار است.
شزل در لالالند از کلیشههای رایج موزیکال در جهت شکستن همان کلیشهها بهره جست. آن هم با آن پایان کذایی و آن "نرسیدن". اینجا هم با پایان محتومی برای کاراکترها طرفیم که انتظارات کلیشهای را در هم میشکنند.
البته که فیلم، ناامیدکننده نیست، بلکه واقعبین و بعضا امیدوار است.
به یکی از درخشانترین سکانسها ارجاعتان میدهم. الینور منتقد ابتدا با سردی و بیرحمی، ماهیت ابسورد و پوچ بهانتهارسیدن کنراد(برد پیت) را توی صورتش میکوبد اما در طی یک مونولوگگویی عمیق و برنده که برایم در کنار سکانس گفتگوی کیتون و منتقد در "بردمن" قرار میگیرد،
همزمان این درد را با پردهبرداری از راز و قدرت غیرقابلزنگارگیر قدرت سینما تسلی میدهد. اینکه ماهیت سینما و اثرگذاری آن، فراتر از چهرهها و عمر فانی آنهاست. سینما به مثابه هنری تصویری و بازیگران به معنای مهمترین اجزای بصریشان، جاودانه و خارج از ظرف محدود زمان هستند.
سکانس شلوغ مهمانی در پیشاتیتراژ ابتدایی شدیدا مهم است. پایان همه کاراکترها پیشبینی میشود. رقص و کلا ورود رابی را به یاد بیاورید؛ او بیمقدمه و سرزده با کوبیدن ماشین وارد مهمانی میشود، مستانه میرقصد، ناگهان روی زمین میخوابد، تامل میکند، برمیخیزد و روی دستها بلند میشود.
کلسیر قصه نلی در این فیلم متجلی در این سکانس و دکوپاژش است؛ نطیربهنظیر: او به یکباره و اتفاقی و دعوتنشده وارد سینما میشود، درخششی شهابسنگی و گذرا دارد، و نهایتا همانطور که پیشبینی شد، نهایتا میمیرد (روی دستبلندشدنش گویا نماد تشییع پیکرش و انذاری برای مرگ محتومش است)
جک کنراد(برد پیت) نیز همینطور است. او ستاره مشهوری است. با مشکلی زناشویی مقدمه ورودش به مهمانی فراهم میشود، گویا قرار است تا آخر عمرش رنگ زندگی موفق مشترک را نبیند. او در مهمانی هم مشوش و بلاتکلیف است، دقیقا همچون مواجههاش با سینمای ناطق که در عین تلاش برای اختشدن، ناکام است.
منی هم همان فرد محتاط قصه است. همانی که تن به سروصداها و شیطنتهای لجامگسیخته مهمانی نمیدهد، همانی که یکطرفه عاشق میشود و همانی که باید حواسش به بقیه باشد. همین چندخط توصیف و صفت، هم عامل موفقیت او در کریر حرفهایاش میشود و هم همزمان عامل جداییاش از دو عشقش: نلی و سینما!
بابیلون قصهی دردناک اما واقعی و گاها بهعمد بزرگنماشده است از ظهور و افول. قصهی عاشقانهای در بابا معشوقی به نام سینما که همزمان تلخ شیرین است و عاشقانش را میبلعد. اما به قول سعدی: "به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست".
نهایتا نامهای عاشقانه به سینما به سبک مازوخیسمی شزل!
عجب مارگو رابیای، عجب مارگو رابیای، عجب مارگو رابیای. مگر میشود چشم از او برداشت؟
چه پایانبندی متناسبی با دیگر آثارش. مجددا پایانی مبتنی بر دو نگاه. نگاهی خوداثبات در ویپلش، عاشقانه در لالالند و توام با حسرت در نخستین انسان. در بابیلون اما با منی طرفیم.مرد عشقهام نافرجام.
او دیگر نلی را ندارد؛ عشقش را ندارد. او مرده است. پس حالا او فقط سینما را دارد. عشق دیگرش را دارد تا به او نگاه کند. نگاهی که هم از عشقش به سینما نشات میگیرد و هم همزمان یادآور بهترین خاطراتش با نلی است. اینجاست که این احساسات تلخ و شیرین پیچیده، اشک و خنده او را توامان میکند.