📽 ℂ𝕚𝕟𝕖𝕞𝕒𝕘𝕣𝕒𝕡𝕙🍿
📽 ℂ𝕚𝕟𝕖𝕞𝕒𝕘𝕣𝕒𝕡𝕙🍿

@_Cinemagraph_

17 تغريدة 1 قراءة Mar 07, 2023
بعد از ماه‌ها فیلم‌ندیدن، "فیبلمن‌ها" بهترین چیزی بود که می‌توانستم انتظارش را داشته باشم. می‌دانم که قرار است تا سال‌ها بهش فکر کنم و اسپیلبرگ بزرگ را با آن به خاطر بیاورم.
شخصی‌ترین فیلم اسپیلبرگ که نامه‌ای عاشقانه به فیلمسازی و سینماست و آن را با فصول زندگی پیوند می‌زند.
اسپیلبرگ با تمام بزرگی‌اش هیچگاه در نظرم کارگردانی نبود که بخواهم روزی صفت "شخصی" را به اثری از او نسبت دهم. او همیشه برایم در حکم شعبده‌بازی بوده، که داستان‌هایی را می‌گرفته و با قریحه‌اش آنان را به پرده نقره‌ای می‌نشانده. آثاری سرگرم‌کننده و در عین حال عبورکرده از صافی هنر.
اصلا برای همین است که از بین ۳۰ و اندی اثرش فقط در سناریوی ۳ اثر دخالت داشته.
"فیبل‌من‌ها" اما نه‌تنها شخصی‌ترین و به نوعی مهم‌ترین ساخته او می‌شود، بلکه به نظرم باید خارج از دسته‌بندی تمام فیلم‌هایش، به‌عنوان اثری که مستقیما در مطالعه خالقش نیاز است، بازتعریف می‌شود.
اسپیلبرگ روایت زندگی‌اش تا قبل از ورود به هالیوود را بیان کرد. گویا خواست بگوید: "شما که بقیه‌اش را می‌دانید، بگذارید اصل و اول داستان را برایتان بگویم."
نمایش این پیچش‌ها و چالش‌ها و پیوندشان با فیلمسازی، تنها باید از زیستت نشات گرفته باشند تا چنین عالی بتوانی تصویرشان کنی.
از همان سکانس ابتدایی، اسپیلبرگ مواجهه‌اش با سینما و دوگانه همیشگی شعف و عقل را برایمان تصویر می‌کند. مادر او که نماینده سینما-رویا است، از ماهیت رویاگون سینما و تصاویر متحرک می‌گوید و پدرش نیز به توضیحات دقیق‌کارکرد تکنیکال دوربین می‌پردازد.
در همین سکانس اسپیلبرگ هم به گسل عظیم بین پدر و مادرش و جدایی محتوم آن‌ها اشاره می‌کند و هم به طور ضمنی و فرامتنی علت وجود همین دوگانه در زندگی هنری خودش(آثار اسپیلبرگ همواره بین آثار بلاک‌باستری و آثار جمع‌وجور و هنری توزیع شده‌اند) را به تجربه زیسته با والدینش ربط می‌دهد.
آری، اسپیلبرگ اگر با چنین مشخصه‌هایی اسپیلبرگ است، نتیجه درک شخصی‌ و زیسته‌اش از سینماست.
فیلم سرشار از لحظاتی است که منجر به این شدند که برایم حسی دست‌نیافتنی بسازد و تا سال‌ها از یادم نرود، اما بیشتر آن احساسات را برای خودم نگه می‌دارم و به چند نقطه عطف بسنده می‌کنم؛
اولین نقطه جایی است که شخصیت دایی وارد قصه می‌شود. در عین کمیک‌بودن، تکان‌دهنده است. جدایی اجتناب‌ناپذیر هنرمند از خانواده و تنهایی محتومش در پی دنبال‌کردن عشقش یعنی خود هنر! این گزاره را همینجا داشته باشید؛ کات.
برویم به سکانسی که پدر سمی از او می‌خواهد تا برای تسلی خاطر مادرش پیکنیکشان را به فیلمی با محوریت او تبدیل کند. سمی ابتدائا بی‌خیالانه مخالفت می‌کند و پروژه هیجان‌انگیز خودش برایش اولویت دارداما با اصرار و تدلیل پدرش، سمی(بخوانید اسپیلبرگ) با حقیقت مهمی در فیلمسازی آشنا می‌شود:
اینکه حس و کارکردی که تماشای فیلم برای دیگران دارد نیز اهمیت دارد. این که فیلمسازی برای دیگران هم اهمیت دارد و می‌تواند انسانی را خوشحال کند. شاید این اولین درس اسپیلبرگ بوده که او آن را تا امروز نیز پی گرفته.
اما درس بعدی سمی/اسپیلبرگ، در خلال حقیقتی تلخ بر او عیان می‌شود.
او در حین تدوین فیلم خانوادگی‌شان، لحطات خیانت مادرش را نیز می‌بیند. دوربین راوی حقیقت است و همه چیز را ثبت می‌کند و نه فقط آنچه را که ما دوست داریم ببینیم. شاید سمی در تدوین فیلم را منقطع کند و برش دهد، اما سایه واقعیت باقی خواهد بود. نمی‌توانی بخش نامطلوب را دور بیندازی.
به سکانس مهم کنار ساحل می‌رسیم. اسپیلبرگ در همان دقایق و بعد در سکانس اکران آن در محفل دانش‌آموزان و تماشای شعف آنان از تماشای فیلمش، شخصیت خود و نسبتش با جامعه را تعریف می‌کند: یک راوی تنها که سلاحش قصه‌گویی و فیلمش است و نه کلام خودش، اینکه روایتش است که قدرت نفوذ دارد.
سمی که قصد داشت چاد را کوچک کند و حمایت لوگان را با فیلمش و نمایش قهرمانانه‌اش از او به دست بیاورد با واکنشی از سوی لوگان مواجه می‌شود که ۱۸۰درجه مخالف انتظاراتش است و او را فرو می‌پاشد. درس بعدی سمی/اسپیلبرگ این است: حیات و زیست اثر هنری، مستقل از قصد و خواسته خالقش است!
چقدر بدون‌پرتی و با زبان تصویر اسپیلبرگ این درسش را به مخاطب عرضه کرد. اسپیلبرگ به طرز عمیقی نقاط عطف زندگی‌اش را با مقوله فیلمسازی گره زده و چه نامه‌ی عاشقانه‌تری از این به سینما؟
چقدر سرگذشت تراژیکی در پس موفق‌ترین و پولسازترین کارگردان آمریکایی عزیزمان نهفته بود...
نمی‌توانم به موسیقی ماندگار ویلیامز تمام‌نشدنی اشاره نکنم. پل دینو نشان می‌دهد حیطه قدرت‌نمایی‌اش فراتر از اکت شخصیت‌های مشکل‌دار است و ویلیامز هم مثل همیشه مسحورکننده است.
گابریل لابل که چهره‌اش اتفاقا یادآور جوانی اسپیلبرگ است اما ستاره اصلی است که بار لحظات دراماتیک را می‌کشد.
اثر را تا ابد با پایان‌بندی ناب و بازیگوشانه‌ و شکوه فرامتنیش به یاد خواهم آورد؛ دیدار اسپیلبرگ با فورد به روایت خودش و حضور لینچ در نقش فورد و توصیه نهایی و دوربین پلان آخر که گویا اسپیلبرگ به یاد توصیه فورد افتاده و افقش را تنظیم می‌کند و مستانه می‌رود که بشود کسی که امروز شده.
فریم‌ها از دوست خوبم @DrXRates 💎

جاري تحميل الاقتراحات...