Bahman Ansari
Bahman Ansari

@Ansari_Bahman

7 تغريدة Mar 20, 2023
کریم‌خان زند هر روز صبح برای دادخواهی ستمدیدگان می‌نشست تا به شکایت مردم رسیدگی کند. روزی مرد حیله‌گری پیش او آمد. همین که به حضور وی رسید، چنان اشک از دیده فروریخت و گریه کرد که دل شهریار بر او سوخت. هرچه می‌خواست سخن بگوید گریه مجالش نمی‌داد.
⤵️⤵️
پادشاه دستور داد او را به آسایشگاهی برند تا کمی آرام گیرد. ساعتی نگذشته بود که غم و اندوهش فرو نشست. او را نزد شاه آوردند. کریم‌خان قبل از رسیدگی به خواسته‌اش دلجویی بسیاری از او به عمل آورد و به برآوردن درخواستش امیدوارش نمود. آنگاه از کارش سؤال کرد.
⤵️⤵️
آن مرد گفت: مادرم مرا نابینا زائید. از هنگام تولد، خداوند قوّهٔ بینایی را از من گرفته بود. عمر خود را تا چندی پیش با محرومیت از نعمت دیدن گذراندم، تا این که روزی افتان و خیزان و عصا زنان به «عیناق ابوالوکیل» آرامگاه پدر شما رفتم.
⤵️⤵️
دست توسّل به مزار شریف آن مرحوم زدم و از او درخواست دو چشم بینا کردم. آنقدر گریه کردم که بی‌حال شده و به خواب رفتم. در عالم خواب مردی جلیل‌القدر را مشاهده کردم که بر بالین من آمد و دست بر چشمانم گذاشت و گفت: من «ابوالوکیل»، پدر کریم‌خان زند، چشم تو را شفا دادم.
⤵️⤵️
از خواب بیدار شدم و چشم‌های خود را بینا یاقتم! این همه گریهٔ من از باب ستایش و سپاسگزاری بود که توان خودداری نداشتم و شرفیاب حضور شدم تا به عرض برسانم که فرزند چنین پدری هستید.
⤵️⤵️
کریم‌خان دستور داد جلّاد را حاضر کنند. وقتی آمد، دستور داد چشم‌های آن مرد را بیرون آورد!
کسانی که نزد شاه حضور داشتند برای او تقاضای گذشت و عفو کردند و گفتند شایسته نیست که مردی که توسط پدر شما شفا گرفته، به دست شما کور شود.
⤵️⤵️
کریم‌خان گفت: پدرم تا وقتی که زنده بود در گردنهٔ بیدسرخ، خَر دزدی می‌کرد! من به این مقام که رسیدم عدّه‌ای چاپلوس برای خوش‌آیند من بر آرامگاهش مقبره‌ای ساختند و آنجا را عیناق الوکیل نامیدند و عده‌ای همچون این مردک حیله‌گر بساطی برای تزویر و ریاکاری پیدا کردند!

جاري تحميل الاقتراحات...