از خواب بیدار شدم و چشمهای خود را بینا یاقتم! این همه گریهٔ من از باب ستایش و سپاسگزاری بود که توان خودداری نداشتم و شرفیاب حضور شدم تا به عرض برسانم که فرزند چنین پدری هستید.
⤵️⤵️
⤵️⤵️
کریمخان دستور داد جلّاد را حاضر کنند. وقتی آمد، دستور داد چشمهای آن مرد را بیرون آورد!
کسانی که نزد شاه حضور داشتند برای او تقاضای گذشت و عفو کردند و گفتند شایسته نیست که مردی که توسط پدر شما شفا گرفته، به دست شما کور شود.
⤵️⤵️
کسانی که نزد شاه حضور داشتند برای او تقاضای گذشت و عفو کردند و گفتند شایسته نیست که مردی که توسط پدر شما شفا گرفته، به دست شما کور شود.
⤵️⤵️
کریمخان گفت: پدرم تا وقتی که زنده بود در گردنهٔ بیدسرخ، خَر دزدی میکرد! من به این مقام که رسیدم عدّهای چاپلوس برای خوشآیند من بر آرامگاهش مقبرهای ساختند و آنجا را عیناق الوکیل نامیدند و عدهای همچون این مردک حیلهگر بساطی برای تزویر و ریاکاری پیدا کردند!
جاري تحميل الاقتراحات...