ـ #رشتوی_جدید
توصیههای #رستم_فرخزاد مبنیبر شاهدوستی و میهنپرستی به نقل از فردوسی
رستم فرخزاد در اواخر دوران ساسانی یک نامه به برادرش مینویسه و اصول #وطن_پرستی و #میهن_دوستی و احترام به شاه ساسانی رو دراین نامه به برادرش توصیه میکنه. امروز میخوام متن این نامه رو براتون بگم.
توصیههای #رستم_فرخزاد مبنیبر شاهدوستی و میهنپرستی به نقل از فردوسی
رستم فرخزاد در اواخر دوران ساسانی یک نامه به برادرش مینویسه و اصول #وطن_پرستی و #میهن_دوستی و احترام به شاه ساسانی رو دراین نامه به برادرش توصیه میکنه. امروز میخوام متن این نامه رو براتون بگم.
قبل از هرچیز بگم که نام رستم فرخزاد، اشتباهه! این اشتباه از اونجا اومد که برخی به دلیل ناآگاهی، رستم رو پسر سپهبد فرخزاد فرض کردند و به همین دلیل به اشتباه اسم رستم رو رستم فرخزاد گذاشتند!
در حالی که بر پایه منابع تاریخی، فرخزاد برادر رستم بود و هم رستم و هم فرخزاد پسران فرخهرمز سپهسالار لشگر خراسان در دوره پادشاهی شیرویه پسر خسروپرویز بودند. لذا اسم درست رستم، #رستم_فرخهرمز است نه رستم فرخزاد.
بریم سراغ اصل ماجرا.
رستم سپهسالار ارتش ایران در اواخر دوران ساسانی بود. در زمانی که پوراندخت دختر خسروپرویز شاه ایران شد، رستم در دربار او بود و کمی بعد با بر تخت نشستن یزدگردسوم آخرین شاه ساسانی، رستم که فردی با تجربه بود، سپهسالار و مشاور شاه شد.
رستم سپهسالار ارتش ایران در اواخر دوران ساسانی بود. در زمانی که پوراندخت دختر خسروپرویز شاه ایران شد، رستم در دربار او بود و کمی بعد با بر تخت نشستن یزدگردسوم آخرین شاه ساسانی، رستم که فردی با تجربه بود، سپهسالار و مشاور شاه شد.
فردوسی در تعریف رستم میگه:
که رستم بُدش نام و بیدار بود
خردمند و گُرد و جهاندار بود
ستارهشُمَر بود و بسیار هوش
به گفتارْش، موبد نهاده دو گوش
که رستم بُدش نام و بیدار بود
خردمند و گُرد و جهاندار بود
ستارهشُمَر بود و بسیار هوش
به گفتارْش، موبد نهاده دو گوش
هنگامی که اعراب به ایران حمله کردند، رستم که به خوبی از وضعیت ارتش خبر داشت، به شاه گفت که امروز ارتش ساسانی در وضعیت ضعف قرار داره. بهتره فعلا با اعراب صلح کنیم و خراجی بهشون بدیم تا ساکت بشن. چند سال بعد که اوضاعمون بهتر شد بهشون حمله میکنم و نابودشون میکنم.
ولی یزدگرد که جوان و خام و مغرور بود قبول نکرد و گفت که این مایه ننگ ساسانیانه که بخوام به اعراب باج بدم. لذا به رستم دستور داد که لشگر رو برداره و به جنگ تازیها بره.
رستم میدونست این فرمان جنگ مساوی است با نابودی ایران. ولی چارهای نداشت و نمیخواست از فرمان شاه سرپیچی کنه.
رستم میدونست این فرمان جنگ مساوی است با نابودی ایران. ولی چارهای نداشت و نمیخواست از فرمان شاه سرپیچی کنه.
وقتی لشگر ایران با لشگر عرب در قادسیه روبرو شد، در ابتدا دستبالا با ایرانیان بود. ولی کم کم اعراب به جنگ مسلط شدند. رستم که شکست رو حتمی میدید، یه نامه به برادرش فرخزاد مینویسه و ازش میخواد با تمام قدرت از شاه و میهن دفاع کنه. این نامه به نوعی مانیفست ارزشمند میهندوستی هست.
متن نامه رو فردوسی به زیبایی آورده:
یکی نامه سوی برادر بهدرد
نوشت و سخنها همه یاد کرد
در ابتدای نامه رستم برای برادرش مینویسه که من میدونستم بخت و اقبال با ما یار نیست و در طالعمون دیده بودم که الان زمان مناسبی برای جنگ نیست اما به دستور شاه جوان مجبور به این جنگ شدم.
یکی نامه سوی برادر بهدرد
نوشت و سخنها همه یاد کرد
در ابتدای نامه رستم برای برادرش مینویسه که من میدونستم بخت و اقبال با ما یار نیست و در طالعمون دیده بودم که الان زمان مناسبی برای جنگ نیست اما به دستور شاه جوان مجبور به این جنگ شدم.
و بعد با حسرت و دلسوزی از پایان روزگار ساسانیان میگه و با برادرش اینطور درددل میکنه:
بر ایرانیان زار و گریان شدم
ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ این سر و تاج و این داد و تخت
دریغ این بزرگی و این فرّ و بخت
کز این پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان
بر ایرانیان زار و گریان شدم
ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ این سر و تاج و این داد و تخت
دریغ این بزرگی و این فرّ و بخت
کز این پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان
سپس به برادرش یه سری نکات رو آموزش میده که چطور بعد از شکست ارتش ما در قادسیه، تو باید تلاش کنی تا دستکم بخشی از کشور رو نجات بدی، پس با بزرگان ایران جمع بشید و هرچی اسب و مال و منال و گنج باقی مونده از تیسفون بردارید و ببرید به آذربایجان در آتشکده آذرگشسب مخفی کنید:
چو نامه بخوانی خِرَد را مَران
بپرداز و برساز با مهتران
همه گِرد کن خواسته، هرچه هست
پرستنده و جامهٔ برنشست
همی تاز تا آذرآبادگان
به جای بزرگان و آزادگان
همی گلّه داری، هرچه ز اسپ
ببر سوی گنجورِ آذرگشسپ
بپرداز و برساز با مهتران
همه گِرد کن خواسته، هرچه هست
پرستنده و جامهٔ برنشست
همی تاز تا آذرآبادگان
به جای بزرگان و آزادگان
همی گلّه داری، هرچه ز اسپ
ببر سوی گنجورِ آذرگشسپ
سپس لشگری از پهلوانان و بزرگان زابلستان (سیستانیها و بلوچهای دلاور) جمع کن و به این امید باش که شاید دوباره بخت به ما رو آورد:
ز زابلستان گر ز ایران سپاه
هرآنکس که آیند، زنهار خواه
بدار و به پوش و بیارای مهر
نگه کن بدین گَردِ گردانسپهر
ز زابلستان گر ز ایران سپاه
هرآنکس که آیند، زنهار خواه
بدار و به پوش و بیارای مهر
نگه کن بدین گَردِ گردانسپهر
بعد از گفتن این نصایح مربوط به حفظ ایران، یه سری پند و اندرز اخلاقی میده. اول به برادرش میگه این پیام رو از من به مادرمون برسون که دیگه قرار نیست منو ببینه:
سخن هرچه گفتم به مادر بگوی
نبیند همانا مرا نیز روی
درودش ده از ما و بسیار پند
بدان تا نباشد به گیتی نژند
سخن هرچه گفتم به مادر بگوی
نبیند همانا مرا نیز روی
درودش ده از ما و بسیار پند
بدان تا نباشد به گیتی نژند
و بعد به برادرش میگه از مرگ من غمگین نباش و بجای گریه و زاری در تلاش برای حفظ ایران بکوش:
گَر از من بَد آگاهی آرَد کسی
مباش اندر این کار، غمگین بسی
چنان دان که اندر سرای سپنج
کسی کو نهد گنج با دسترنج
گَر از من بَد آگاهی آرَد کسی
مباش اندر این کار، غمگین بسی
چنان دان که اندر سرای سپنج
کسی کو نهد گنج با دسترنج
اما برادر، با جمیع بزرگان ایران، اول از همه یادت باشه که مدام به پرستش خدا مشغول باش (این تاکید برای اینه که میدونست با پیروزی عرب، در ایران تغییر دین رخ میده، لذا تاکید داره که بر دین پدرانمون یعنی دین زرتشتی باقی بمون) و همیشه بخشنده باش و در روزهای سخت دستگیر مردم فقیر باش:
تو با هر که از دودهٔ ما بُوَد
اگر پیر، اگر مردِ برنا بُوَد
همه پیشِ یزدان نیایش کنید
شبِ تیره او را ستایش کنید
بکوشید و بخشنده باشید نیز
ز خوردن به فردا ممانید چیز
و سپس میگه که کار من تمومه فقط امیدوارم ایران از بین نره:
رهایی نیابم سرانجام از این
خوشا باد نوشین ایران زمین
اگر پیر، اگر مردِ برنا بُوَد
همه پیشِ یزدان نیایش کنید
شبِ تیره او را ستایش کنید
بکوشید و بخشنده باشید نیز
ز خوردن به فردا ممانید چیز
و سپس میگه که کار من تمومه فقط امیدوارم ایران از بین نره:
رهایی نیابم سرانجام از این
خوشا باد نوشین ایران زمین
سپس میگه با تمام توان از شاه ایران یزدگرد حفاظت کن و تنهاش نذار:
چو گیتی شود تنگ بر شهریار
تو گنج و تن و جان گرامی مَدار
که تنها یادگار از ساسانیان همین یزدگرده:
کز این تخمهٔ نامدار ارجمند
نماندهست جز شهریارِ بلند
ز کوشش مکن هیچ سستی به کار
به گیتی جز او نیستمان، یادگار
چو گیتی شود تنگ بر شهریار
تو گنج و تن و جان گرامی مَدار
که تنها یادگار از ساسانیان همین یزدگرده:
کز این تخمهٔ نامدار ارجمند
نماندهست جز شهریارِ بلند
ز کوشش مکن هیچ سستی به کار
به گیتی جز او نیستمان، یادگار
و بعد با حسرت میگه حیف از این تاج و تخت که قراره بر باد بره:
دریغ این سر و تاج و این مهر و داد
که خواهد شد این تختِ شاهی، بباد
اما با این همه، تو باید تا پای جان کنار شاه باشی و جانت رو براش فدا کنی:
تو پدرود باش و بیآزار باش
ز بهر تنِ شَه، به تیمار باش
دریغ این سر و تاج و این مهر و داد
که خواهد شد این تختِ شاهی، بباد
اما با این همه، تو باید تا پای جان کنار شاه باشی و جانت رو براش فدا کنی:
تو پدرود باش و بیآزار باش
ز بهر تنِ شَه، به تیمار باش
از اینجا به بعد، رستم با ناامیدی آینده رو برای برادرش پیشبینی میکنه. که البته پیشبینیش کاملا بعدها درست از آب در میاد. اول میگه از این به بعد دیگه تخت شاهی از بین میره و خلافت عرب جایگزینش میشه:
چو با تخت، منبر برابر کنند
همه نام، بوبکر و عُمَر کنند
چو با تخت، منبر برابر کنند
همه نام، بوبکر و عُمَر کنند
هرچه این سالها ساختیم، اونها خراب میکنند و تا مدتها روزگار ایران سخت خواهد بود:
تَبه گردد این رنجهای دراز
نشیبی درازست، پیش فراز
دیگه نه تاج و تخت شاهی باقی میمونه، نه شهر آباد و نه روزهای خوب ولی اعراب حال میکنن:
نه تخت و نه دیهیم بینی، نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
تَبه گردد این رنجهای دراز
نشیبی درازست، پیش فراز
دیگه نه تاج و تخت شاهی باقی میمونه، نه شهر آباد و نه روزهای خوب ولی اعراب حال میکنن:
نه تخت و نه دیهیم بینی، نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
دیگه خبری از جامههای زیبا و رنگارنگ ایرانی نیست و همه مجبورند مثل اعراب لباسهای ساده و کثیف بپوشند و پابرهنه راه برند:
بپوشد از ایشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از برِ سر، کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرینهکفش
نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
بپوشد از ایشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از برِ سر، کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرینهکفش
نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
ایرانیان کار میکنند و اعراب میخورند:
به رنجِ یکی، دیگری بر خورد
به داد و به بخشش همیننگرد
دوره صداقت و راستگویی به پایان میرسه و دوران دروغگویی و نامردی شروع میشه:
ز پیمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژی و کاستی
به رنجِ یکی، دیگری بر خورد
به داد و به بخشش همیننگرد
دوره صداقت و راستگویی به پایان میرسه و دوران دروغگویی و نامردی شروع میشه:
ز پیمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژی و کاستی
پهلوانان ایران تحقیر میشن و دوزاریهای لافزن به قدرت میرسن:
پیاده شود مردمِ جنگجوی
سوار آنکه لاف آرَد و گفتوگوی
دزدی و مالمردمخوری زیادمیشه:
رباید همی این از آن، آن از این
ز نفرین ندانند، باز آفرین
و احترام از بین میره:
بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چارهگر
پیاده شود مردمِ جنگجوی
سوار آنکه لاف آرَد و گفتوگوی
دزدی و مالمردمخوری زیادمیشه:
رباید همی این از آن، آن از این
ز نفرین ندانند، باز آفرین
و احترام از بین میره:
بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چارهگر
انسانهای دوزاری سرور مردم میشن و انسانهای متخصص خونهنشین:
شود بندهٔ بیهنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
از ایران و از تُرک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان، نه ترک و نه تازی بُوَد
سخنها به کردار بازی بُوَد
همه گنجها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن دهند
شود بندهٔ بیهنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
از ایران و از تُرک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان، نه ترک و نه تازی بُوَد
سخنها به کردار بازی بُوَد
همه گنجها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن دهند
جشن و شادی که رسم همیشگی ایرانیان بود، جای خودشو میده به گریه و زاری و سوگواری و ریختن خاک بر سر:
نه جشن و نه رامش، نه کوشش، نه کام
همه چارهٔ ورزش و ساز دام
بدترین غذاها و بدترین امکانات به ایرانیان تعلق میگیره:
پدر با پسر کینِ سیم آورد
خورُش: کشک و پوشش: گلیم آورد
نه جشن و نه رامش، نه کوشش، نه کام
همه چارهٔ ورزش و ساز دام
بدترین غذاها و بدترین امکانات به ایرانیان تعلق میگیره:
پدر با پسر کینِ سیم آورد
خورُش: کشک و پوشش: گلیم آورد
به اسم دین، پوست مردم رو میکنند:
زیانِ کسان، از پیِ سودِ خویش
بجویند و دین اندر آرَند، پیش
لطف خداوند هم از این مملکت دریغ میشه:
نباشد بهار و زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید
چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد
بریزند خون، از پیِ خواسته
شود روزگار مهان، کاسته
زیانِ کسان، از پیِ سودِ خویش
بجویند و دین اندر آرَند، پیش
لطف خداوند هم از این مملکت دریغ میشه:
نباشد بهار و زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید
چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد
بریزند خون، از پیِ خواسته
شود روزگار مهان، کاسته
در اینجا رستم با ناراحتی از بخت بد خودش میگه و میگه که کاش این روزها رو نمیدیدم و کاش دانش طالعبینی نداشتم و آینده ایران رو انقدر تیره و تار نمیدیدم و خون دل نمیخوردم:
دلِ من پر از خون شد و روی زرد
دهن خشک و لبها شده لاژورد
که تا من شدم پهلوان از میان
چنین تیره شد، بخت ساسانیان
چنین بیوفا گشت گردانسپهر
دُژَم گشت و از ما بِبُرّید، مهر
مرا کاشکی این خِرَد نیستی
گر اندیشهٔ نیک و بد، نیستی
دهن خشک و لبها شده لاژورد
که تا من شدم پهلوان از میان
چنین تیره شد، بخت ساسانیان
چنین بیوفا گشت گردانسپهر
دُژَم گشت و از ما بِبُرّید، مهر
مرا کاشکی این خِرَد نیستی
گر اندیشهٔ نیک و بد، نیستی
و در پایان آخرین نصایح رو به برادرش چنین میگه و ازش میخواد تا جان داره پای شاه ایران یزدگرد بمونه:
تو را ای برادر، تن آباد باد
دلِ شاهِ ایران، به تو شاد باد
که این قادسی، گورگاه من است
کفن: جوشن و خون: کلاهِ من است
تو را ای برادر، تن آباد باد
دلِ شاهِ ایران، به تو شاد باد
که این قادسی، گورگاه من است
کفن: جوشن و خون: کلاهِ من است
چنین است رازِ سپهر بلند
تو دل را به دردِ من، اندر مَبند
دو دیده ز شاهِ جهان برمدار
فدا کن تنِ خویش در کارزار
تو دل را به دردِ من، اندر مَبند
دو دیده ز شاهِ جهان برمدار
فدا کن تنِ خویش در کارزار
این نامهٔ رستم به برادرش فرخزاد که فردوسی با ظرافت بینظیری ثبت کرده، یکی از وطنپرستانهترین نامههای تاریخ بشر هست. به نوعی مانیفست وطنپرستی است که خوندنش برای هر کسی که عاشق ایرانه، خالی از لطف نیست.
نویسنده: #بهمن_انصاری
لطفا ریتوییت کنید
نویسنده: #بهمن_انصاری
لطفا ریتوییت کنید
جاري تحميل الاقتراحات...