Bahman Ansari
Bahman Ansari

@Ansari_Bahman

23 تغريدة 4 قراءة Mar 20, 2023
ادامه #رشتو
ضحاک و قیام کاوه آهنگر و فریدون
قسمت دوم
در قسمت قبل گفتیم که 👇
و حالا ادامه ماجرا
١٧-
اوضاع ایران روز به روز بدتر، و ضحاک هم روز به روز دریده‌تر و پرروتر می‌شد. یه روز ضحاک بزرگان کشور رو جمع می‌کنه و میگه ما یه متنی نوشتیم مبنی‌بر این که من پادشاه خوب شما هستم و شما از حکومت من رضایت دارید. هرکس موافق
١٨-
این موضوعه بیاد زیرش رو امضا کنه. همه بزرگان کشور از ترس کون‌شون میان و زیر اون طومار رو امضا می‌کنند:
ز بیم سپهبد، همه راستان
بر آن کار گشتند همداستان
بر آن محضرِ اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند، برنا و پیر
همه مردم این طومار رو که گواهی میداد ضحاک پادشاه خوبیه و ایرانی‌ها
١٩-
با دل و جان ازش راضی هستند رو امضا کردند. جز یک نفر:
خروشید و زد دست بر سر، ز شاه
که: «شاها! منم کاوهٔ دادخواه
یکی بی‌زیان مردِ آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
تو شاهی و گر اژدهاپیکری
بباید بدین داستان داوری
که گر هفت کشور به شاهی تُراست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟»
٢٠-
کاوه شجاعانه فریاد می‌کشید که این طومار چرنده و من امضا نمی‌کنم. تو شاه عادلی نیستی. پدر ما رو درآوری. ازت متنفریم. چرا باید برای خوراک مارهای روی دوش تو، هر روز پاک‌ترین فرزندان ما رو به کشتن بدی؟ گور پدر خودت و مارهات! و بعد رو به مردمی که در مقابل ظلم سکوت کرده بودند گفت:
٢١-
خروشید که: «ای پای مردان دیو
بریده دل از ترسِ گیهان‌خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دل‌ها به گفتارِ اوی»
و بعد هم رشادت و دلاوری رو تموم کرد و اون طوماری که ضحاک درست کرده بود رو پاره کرد:
خروشید و برجست لرزان ز جای
بِدَرّید و بسپرد محضر به پای
٢٢-
خلاصه کاوه از کاخ میاد بیرون و میره وسط میدون و ملت رو دور خودش جمع می‌کنه. یه تیکه چرم رو میزنه سر نیزه و میگه سکوت بسه. باید قیام کنیم و این دندون لق رو بکَنیم بندازیم دور. هرکس با من همراهه بیاد زیر این پرچم تا بریم فریدون رو پیدا کنیم و پادشاهی رو به شاه خودمون برگردونیم:
٢٣-
چو کاوه برون شد ز درگاهِ شاه
بر او انجمن گشت بازارگاه
همی برخروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم که آهنگران پشتِ پای
بپوشند هنگام زخمِ درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گَرد
٢۴-
خروشان همی رفت نیزه‌به‌دست
که: «ای نامدارانِ یزدان‌پرست
کسی کو هوای فریدون کند؟
دل از بندِ ضحاک، بیرون کند؟
بپویید که این مهتر آهِرمَن است
جهان‌آفرین را به دل، دشمن است»
٢۵-
ملت همه زیر پرچمی که کاوه برافراشت، جمع میشن. همه با هم حرکت می‌کنن به سوی فریدون. بعد از چند روز جستجو بالاخره فریدون رو پیدا می‌کنند و ازش می‌خوان به عنوان شاه و منجی ایران، قیام کنه و علیه ضحاک، آماده نبرد بشه.
٢۶-
فریدون اون چرمی که کاوه بر سر نیزه زده بود و به نوعی درفش آزادی‌خواهی ایرانیان شده بود رو با جواهرات تزئین میکنه و میگه این درفش کاویانی از این پس پرچم ماست:
٢٧-
چو آن پوست بر نیزه بردید، کِی
به نیکی یکی اختر افگند، پِی
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر بر او پیکر از زَرِّ بوم
بزد بر سرِ خویش چون گرد ماه
یکی فالِ فرخ‌پِی افکند شاه
فروهِشت از او سرخ و زرد و بنفش
همی خوانَدَش: «کاویانی درفش»
٢٨-
فریدون آماده قیام و نبرد شد. کاوه دستور داد اون جوان‌هایی که طی این سال‌ها توسط اَرمایل و گَرمایل نجات پیدا کرده بودند و در زاگرس ساکن شده بودند (کُردها) همه به سوی فریدون اومدن و سربازهای او شدند.
٢٩-
لشگر فریدون به سمت کاخ ضحاک رفت. جنگ سختی درگرفت. سربازان ضحاک که اکثرا از دیوها و جادوگران تشکیل می‌شدند، توسط فریدون و کاوه و سربازان ایرانی کشته شدند:
وز آن جادوان که‌اندر ایوان بُدند
همه نامور، نرّه‌دیوان بُدند
سران‌شان به گُرزِ گران کرد پست
نشست از برِ گاه جادوپرست
٣٠-
اما ضحاک در کاخ نبود. در این زمان ضحاک با لشگری به هندوستان رفته بود. فریدون بر تخت شاهی نشست و منتظر شد تا ضحاک برگرده. همه مردم ایران وقتی شنیدند که فریدون بر تخت شاهنشهی ایران‌زمین نشسته، خوشحال شدند و باهاش بیعت کردند:
٣١-
به شهر اندرون هر که بُرنا بُدند
چه پیران که در جنگ دانا بُدند
سوی لشکرِ آفریدون شدند
ز نیرنگِ ضحاک، بیرون شدند
خروشی برآمد ز آتشکده
که بر تخت اگر شاه باشد دده
همه پیر و بُرناش، فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم
نخواهیم بر گاهِ ضحاک را
همان اژدهادوش ِ ناپاک را
٣٢-
ضحاک از هند برگشت و جنگ نهایی آغاز شد. سربازان فریدون، دیوان ضحاک رو شل و پل کردند! خود فریدون هم افتاد به جون ضحاک و تا می‌خورد، کتکش زد!
٣٣-
بعد هم به دستور سروش (فرشته و پیک اهورامزدا) برای زجرکُش کردن و شکنجه کردنش، دست و پاش رو با زنجیر بست، خِرکِشش کرد تا کوه دماوند و در یک غاری با غل و زنجیر بستش و ایران رو از شر این موجود پلید، آزاد کرد:
٣۴-
بیاورد ضحاک را چون نَوَند
به کوه دماوند، کردش به‌بند
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
ببستش بر آن گونه آویخته
وزو خونِ دل بر زمین ریخته
ازو نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بَدِ او همه پاک شد
٣۵-
و اینطوری بود که با قیام کاوه آهنگر و فریدون، پادشاهی هزارسالهٔ ضحاک ماردوش به پایان رسید. فریدون که از نژاد شاهان ایرانی بود (مشخصا از نسل طهمورث برادر جمشید)، بر تخت شاهی نشست و ایران دوباره آباد و آزاد شد.
نویسنده: #بهمن_انصاری
ریتوییت کنید لطفا ❤️
بخش اول این رشتو 👇
اگر به اساطیر ایرانی علاقه دارید این کتاب من رو می‌تونید از سایتم تهیه کنید و مطالعه کنید 👇
دریافت کتاب 👈 bahmanansari.ir

جاري تحميل الاقتراحات...