تضادی میان اقتضائات زمانهی جدید و سنت دیروز.
ایستوود در گرن تورینو، کهنهقهرمانیست با یکی از برترین تصویرسازیها از مفهوم پروتاگونیست.قهرمانی که در مسیر خودآگاهی از زنگارها رهایی مییابد.
قهرمانی ساده،انسانی و همحسیبرانگیز که در پس ظاهر و لاک انزوایش،مردی مهربان لبخند میزند.
دیدید بعضی فیلمها با قلبتان سروکار دارند؟ اصلا انگار یک قداستی پیدا میکنند. گرن تورینو برای من چنین است. قصهی پیرمردی که شرایط زندگی همواره او را به انزوا سوق داده. او کهنهسربازی بوده که با جامعه اطراف و فرزندانش غریب است. از آن آمریکاییهای تیپیکال دهه پنجاهی.
گرن تورینو اگر چه آخرین فیلم ایستوود نیست، لکن بهمثابهی یک وصیتنامه هنریست. والت کووالسکی گویا نسخه امتدادیافته "هری کالاهان" و "ویلیام مونی" و "جوزی ولز" و در نگاهی کلی، تیپیکال قهرمانان مرد عملگرای ایستوودیست. انگار همانها پیر شده و کفشهاشان را آویخته باشند.
همان قهرمانان سنتی دارای هویت ناسیونالیستی و معتقد به باورهای کلاسیک و دارای اصول و اخلاقی و چارچوبمند. والت که نسخهی پیر و بازنشستهی این کاراکترها و قهرمانان ایستوودیست، با جهانی مواجه میشود که انگار هنجارهایش تغییر کرده، و اصول و باورها را به دست فراموشی سپرده است.
جامعهای که دیگر هری کثیف یا ویلیام مونی یا حتی والت(بخوانید نسخه پیرشدهی قبلیها) را هم پس میزند. نهایتا والت بر اساس همان فلسفه عملگرای قهرمانان کلاسیک دستبهکار میشود و با درآغوشگیری مرگ محتومش آخرین اقدام جهت وادارسازی این جامعه مرده از ارزش، به واکنش را سبب میشود.
اما گرن تورینو انگار وصیت هنری خود ایستوود هم هست. والت گویا خود ایستوود است که از شرایط جامعه (و سینما) کنونی خسته است. او اما دیگر در این جامعه نمیتواند اثرگذاری قبل را داشته باشد؛ این است که تمام کاراکترهای بولد سینمایش را در خود جمع کرده و رندانه دست به انتحار میزند!
آخرین تلاش ایستوود برای درآغوشگیری سینمای سنتی و کنشمند و ابراز انزجاری از وضع جامعه کنونی. او با فندکی در دست میمیرد. فندکی قدیمی که گویا میل ایستوود به ابقا در ارزشهای سینمایی کلاسیک است. نهایتا خود را وقف میکند به این امید که فرجی حاصل شود.
گرن تورینو، تجلی این امید است.