📽 ℂ𝕚𝕟𝕖𝕞𝕒𝕘𝕣𝕒𝕡𝕙🍿
📽 ℂ𝕚𝕟𝕖𝕞𝕒𝕘𝕣𝕒𝕡𝕙🍿

@_Cinemagraph_

14 تغريدة 31 قراءة Mar 07, 2023
قصه‌ی عشق و علاقه‌ی هامفری بوگارت و لورن باکال، از جریان فیلمبرداری "داشتن و نداشتن" آغاز شد.
هاکس با بیان طنازانه و صادقانه‌اش ماجرای کشف این دخترک ۱۹ساله، ایده سپردن نقش اول به او، مشقت‌هایش برای تمرین بازیگری و جرقه‌ی عشقش به بوگارت را تعریف کرده است که برایتان می‌آورم:
«باکال قبل از اینکه در "داشتن و نداشتن" شرکت کند به چهار ماه تمرین بسیار شاق تن داد. اولین بار عکسی از او در یک مجله‌ی مد دیدم. می‌خواستم اطلاعاتی راجع به زندگی و سابقه‌ی او به دست بیاورم، ولی منشی من که مسئول این امر بود، به اشتباه خود باکال را از نیویورک به هالیوود دعوت کرد.
من ناگهان خود را با این دخترک ۱۹ساله که دامن گاباردین و پولووری به تن داشت روبرو دیدم. صدایش نازک و تودماغی بود. چنان اشتیاقی به شروع کار در فیلم داشت که دلم نیامد او را به شهر خودش برگردانم. به منشی‌ام گفتم که اتوموبیل برایش گیر بیاورد و او را به دیدار چند استودیو بفرستد؛
بعد هم روانه‌اش کند به شهر خودش. ولی این دختر علاقه‌ای به استودیوها نداشت و بی‌صبرانه می‌خواست در فیلم من بازی کند. به او گفتم دخترهای فیلم‌های من موجوداتی هستند دنیادیده و سردوگرم‌چشیده، و با صدای نازک و تودماغی هم حرف نمی‌زنند. گفتم با این صدا نمی‌تواند دیالوگی ادا کند.
هیچ مانعی نمی‌شناخت. تنها پرسید: "برای تغییر تن صدایم چه باید بکنم؟" [خود باکال در کتاب زندگی‌نامه‌اش می‌نویسد: "هاکس از من خواست که با اتوموبیل به تپه‌ای در خارج از شهر بروم، جای خلوتی گیر بیاورم و متنی را با صدای بلند بخوانم. هاکس خیلی برایش مهم بود که صدا بم باشد.
من تن صدایم را پایین گرفتم، اما هاکس گفت: "اگر دقت کرده باشی، زن‌ها در حالت عصبانیت و یا هیجان‌های احساسی، معمولا صدایشان را بالا می‌برند. هیچ‌چیز ناخوشایندتر از صدای جیغ‌جیغی نیست. سعی کن صدایت را جوری تعلیم بدهی که حتی در این جور صحنه‌های هیجانی هم تن صدایت پایین بماند.
جای خلوتی در بیابان پیدا کردم و با صدایی که تلاش می‌کردم هرچه بم‌تر باشد، شروع به خواندن از روی کتاب کردم. اگر کسانی از آن طرف‌ها رد می‌شدند، با دیدن دختری که در اتوموبیل نشسته بود و بلندبلند خطاب به دره‌ها و تپه‌ها کتاب می‌خواند، حتم می‌کردند که دیوانه است.]
بعد از چند ماه، باکال را در یک مهمانی دیدم. او سراسر مهمانی تنها نشسته بود و من مجبور شدم او را به خانه برسانم. ازش پرسیدم چرا مصاحبی برای خودش پیدا نمی‌کند. گفت: "مردها زیاد از من خوششان نمی‌آید." پرسیدم: "چرا؟ باهاشان خوش‌رویی نمی‌کنی؟" گفت: "به حد افراط."
گفتم: "شاید اشتباهت همینجاست.سعی کن به جای خوشرویی،به آن‌ها اهانت کنی!"
در مهمانی بعدی با قیافه‌ای مرموز پیش من آمد و گفت: "بالاخره مردی را پیدا کردم که مرا به خانه برساند."
گفتم:"چطوری؟"
گفت: "بهش اهانت کردم. ازش پرسیدم کراواتش را از کجا خریده که به دوستانم بگویم از آنجا نخرند."
بعد معلوم شد آن مرد کلارک گیبل بوده.
بلافاصله نزد سناریستم (جولز فورتمن) رفتم و پرسیدم: "فکر می‌کنی می‌توانیم شخصیت دختری ابداع کنیم که در جسارت و گستاخی به پای بوگارت برسد؟ دختری که به افراد توهین می‌کند و این کار را هم با لبخند انجام دهد؟"
پرسید: "یک چنین موجودی را از کجا می‌خواهی گیر بیاوری؟"
من صحنه‌ها را روی باکال آزمایش می‌کردم. او مدام در حال تمرین بود. کارش روزبه‌روز بهتر می‌شد. در پایان اعلام کردم خیال دارم نقش اصلی "داشتن و نداشتن" را به او بسپارم. همه گفتند: "به سرت زده؟"
ولی این تدبیرها جواب داد و باکال به اصطلاح یک‌شبه به ستاره مبدل شد. راز توفیقش هم همان جسارت و گستاخی بود. کیفیتی که شاید قبلا هم در سینما بود، ولی فراموش شده بود.
روزی مارلن دیتریش نزد من آمد و گفت: "این دختر، من هستم در بیست سال پیش."
گفتم: "بیست سال بعد هم نوبت بعدی است."
کنارآمدن با بوگارت و باکال سر صحنه مشکل نبود. اساسا اداره دو موجودی که دارند دلباخته‌ی هم می‌شوند کار مشکلی نیست. بوگارت فوق‌العاده بود.
در شروع کار به او گفتم: "تو باید به این دخترک کمک کنی."
و او بعد از چندروزی واقعا به دخترک توجه پیدا کرد و شروع کرد به درکارکمک‌کردن به او.
بوگارت هشت‌ماه با او تمرین کرد. او روی صدایش کار کرد و این ‌بم‌بودن دیگر جزئی از ذات صدایش شد. خنده‌دار اینجاست که بوگارت عاشق شخصیتی شد که این دختر در فیلم بازی می‌کرد و باکال ناچار بود تمام عمر همین شخصیت را در زندگی اجرا کند.
- سینما به روایت هاوارد هاکس

جاري تحميل الاقتراحات...