دست میدادن. در کل اماری که میدن حدود ۲۰۰۰ گاو توسط این گله کشته شدن. این گله رفتارای عجیبی داشتن. یکی از این رفتارا حمله کردن اونا به گاوهای سر و حال و سلامت به جای گاوهای پیر و مریض بود و تصور کنید این رفتارشون چه قدر باعث خشم گاوچرونا میشد! وقتی به گوسفندا حمله میکردن شگرد
جالبی داشتن و فقط تو یکی از حمله هاشون ۲۵۰ تا گوسفند رو خفه کردن! نوع حمله هاشون خیلی جالب بود! گوسفندا هم مثل اغلب حیوونای اجتماعی تو گله شون رهبر دارن و از اون پیروی میکنن، لوبو و رفیقاش هم اول مستقیما میرفتن سروقت رهبر گله و بعد از خفه کردن و به هم ریختن نظم گله میرفتن
سراغ گوسفندا.
خلاصه این لوبو شده بود پادشاه اون منطقه و گاوچرونا برای سرش جایزه گذاشتن! از جایزهبگیر تا زیست شناس همگی متحد شدن تا از شر این گله خلاص بشن.
اول خواستن گله رو با سم بکشن. برداشتن جنازه یه گاو رو تیکه تیکه کردن و به قسمتهاییش سم زدن و جنازه رو ول کردن تو
خلاصه این لوبو شده بود پادشاه اون منطقه و گاوچرونا برای سرش جایزه گذاشتن! از جایزهبگیر تا زیست شناس همگی متحد شدن تا از شر این گله خلاص بشن.
اول خواستن گله رو با سم بکشن. برداشتن جنازه یه گاو رو تیکه تیکه کردن و به قسمتهاییش سم زدن و جنازه رو ول کردن تو
قلمرو لوبو.
فرداش که برگشتن دیدن زکی! لوبوی دیوث و گله ش اومدن و جنازه رو خوردن، اما فقط اونجاهایی رو خوردن که سمی نشده بود! بعد از اینکه دیدن به این راحتیا نمیشه این گله رو زد، مقدار جایزه رو بالا بردن تا جایزهبگیرای معروف تری بیان اونجا تا بتونن کاری کنن. یکی از این جایزه
فرداش که برگشتن دیدن زکی! لوبوی دیوث و گله ش اومدن و جنازه رو خوردن، اما فقط اونجاهایی رو خوردن که سمی نشده بود! بعد از اینکه دیدن به این راحتیا نمیشه این گله رو زد، مقدار جایزه رو بالا بردن تا جایزهبگیرای معروف تری بیان اونجا تا بتونن کاری کنن. یکی از این جایزه
بگیرا Tenere بچه تکزاس بود که اون موقع واسه خودش سری تو سرا داشت و کلی ادعاش میشد. تِنِرِ با اسب و اسلحه و گله سگای شکاری با کلی عر و گوز رفت که لوبو رو بزنه. یه صبح تا شب دنبال لوبو بود اما فقط یک بار اونم از فاصله دور تونست ببینه. تنر دم دمای غروب شروع کرد به صدا کردن سگاش
و از گله ۸ تاییش فقط ۶ تاشون برگشتن! و تنر فهمید دوتا از سگاش توسط لوبو و رفیقاش کشته شدن. تنر چند روز رفت دنبال لوبو اما نتونست در اخر پیداشون کنه و دست از پا درازتر برگشت به تکزاس. لوبو همچنان هر روز به گله ها حمله میکرد و گاو و گوسفندارو میکشت تا اینکه گاوچرونای
اون منطقه دست به خایه شخصی به نام Ernest Seton بهترین شکارچی گرگ در امریکا شدن. ارنست شکارچی و تیرانداز خیلی ماهری بود به طوری که میگن یک سکه رو با رایفل رو هوا میزد!!!
خلاصه ارنست قبول کرد و قول داد تو دوهفته سر لوبو رو ببره و برای گاوچرونا بیاره! اما رید!
خلاصه ارنست قبول کرد و قول داد تو دوهفته سر لوبو رو ببره و برای گاوچرونا بیاره! اما رید!
جنگ بین لوبو باهوش ترین گرگ دنیا با ارنست بهترین شکارچی گرگ آمریکا حدود ۳ ماه طول کشید! ارنست تصمیم گرفت بجای شکار لوبو با اسلحه، به تله گذاری و مسموم کردن غذا رو بیاره و شروع کرد! اول شروع کردن با اونواع سمهای مختلف گوشتهای تازه رو الوده کردن و تو مسیر گله قرار داد. اما لوبو و
گله هیچ وقت از اون گوشتا نخوردن. ارنست حتی با دست گوشتهای سمی رو لمس نمیکرد که بوی ادمیزاد نگیرن و درصد موفقیت رو بالا برن اما بازم جواب نداد! اما لوبو واقعا کونشم میخارید. یه بار که ارنست کلی گوشت سمی تو مسیر گله ول کرده بود، لوبو تمام گوشتها
رو یک جا جمع کرد، رید روشون( جدی میگم!) و رفت! ارنست ننه مرده با اون همه عر و گوز اسکل یک گرگ شده بود! ارنست دوتا گاوچرون و شکارچی گرگ دیگه هم به تیمش اضافه کرد و به مدت ۱۰ روز کل اون منطقه رو تله گذاری کردن. اما لوبو تمام تله ها رو پیدا کرد، دورشون رو خالی کرد که بقیه گرگهام
پذیرفته بود!!! خب فقط یک حدس میشد زد و اینکه یک گرگ ماده به عنوان الفا وارد گله شده و لوبو میخواد تعداد گرگای گله رو افزایش بده! اسم اون گرگ ماده رو بلانکا گذاشتن و ارنست فهمیده بود تنها راه رسیدن به لوبو گرفتن بلانکاست! بلانکو یه گرگ کاملا سفید و زیبا بود و لوبو یک دل نه
صد دل عاشقش شده بود. ارنست شروع کرد با گوشتهای تازه و سالم، تله های جدیدی گذاشتن و ۸ تله تو مسیری که ردپای بلانکا بود نصب کرد. دمدمای صبح شد و ارنست رفت به تله ها سر بزنه و بله! بلانکا تو تله افتاده بود! ارنست سریع طناب رو انداخت گردن بلانکا و بستهش به یک درخت وکل اون منطقه رو
تله گذاری کرد. لوبو کل روز اون حوالی پرسه میزد و بلانکا همون طور که یه پاش تو تله بود و رو گردنش طناب، از درد زوزه میکشید و لوبو رو صدا میکرد. بعد از یک روز، ارنست که فهمیده بود لوبو بیا نیست، طناب بلانکا رو بست به اسبش و همون طور که لوبو از فاصله دور
داشت میدید شروع به کشیدن حیوون زخمی رو زمین کرد. ارنست اونقدر بلانکا رو روی زمین کشید تا حیوون بالاخره مرد و ارنست جنازشو کنار یک تله رها کرد! فردا صبح متوجه شد لوبو خواسته بیاد نزدیک جسد بلانکا و پاش رفته تو تله اما در اخر
تونسته پاشو آزاد کنه. همون موقع ارنست ۱۳۰ تا تله دور تا دور جنازه بلانکا نصب کرد! پای بلانکا رو قطع کرد و باهاش رد پا درست کرد و مستقیم رد پاها رو به سمت تله و جنازه بلانکا کشوند. روز اول خبری نشد اما روز دوم دید لوبو داخل تله افتاده و داره زوزه میکشه که گله به کمکش بیاد.
ارنست لوبو رو قل و زنجیر کرد و بست پشت اسبش و کشیدنش تا توی همون مزرعه ای که ۲۵۰ تا گوسفندشو کشته بود. بهش زنجیر زدن و بستنش یه گوشه. لوبو گرگ عجیبی بود. تو مدت اسارت نه غذایی خورد و نه حتی یک چیکه آب!
حتی دیگه گلهش رو هم برای کمک صدا نمیکرد چون میدونست اگر بیان اونام گرفتار و کشته میشن!چند روز بعد وقتی ارنست میخواست صبح به لوبو سر بزنه
دید لوبو همون طور که داشته زنجیرش رو گاز میزده، مرده! ارنست بعد از دیدن این صحنه و اینکه لوبو تا اخرین لحظه زندگیش داشته میجنگیده، بیخیال پوست لوبو شد و بلانکا و لوبو رو در کنار هم دفن کرد. ارنست اونقدر تحت تاثیر شجاعت و هوش لوبو شده بود که بعد از این ماجرا دیگه هیچ وقت شکار
جاري تحميل الاقتراحات...