#رشتو امروز میخوام خفن ترین ماجرای فرار از زندان که شنیدم رو براتون بازگو کنم، کمربنداتونو سفت ببندید چون این ماجرا بالا و پایین زیاد داره:
1- در شهر آئوموری ژاپن هستیم و سال 1936 است. فردی به اسم یُشیه شیراتوری (Yoshie Shiratori) رو تحت شکنجه مجبور به اعتراف به جرمی کرده بودن...
1- در شهر آئوموری ژاپن هستیم و سال 1936 است. فردی به اسم یُشیه شیراتوری (Yoshie Shiratori) رو تحت شکنجه مجبور به اعتراف به جرمی کرده بودن...
5- چندین ساعت بعد بود که تازه فهمیدن یُشیه فرار کرده. ولی این پایان داستان نبود! سه روز بعد یُشیه رو بخاطر سرقت از یه بیمارستان گرفتن! (بیمارستان آخه لامصب؟! بعدشم سه روز یه ماه صبر میکردی لااقل!). حالا اونو دوباره به زندان برگردوندن و بخاطر اقدام به فرار از زندان یه حبس ابد...
12- یُشیه به کابایاشی گفت که آقا ببین من با اینکه اصلا جرمی مرتکب نشدم و تو زندانم ولی اصن قبول میکنم که تو زندان بمونم! حتی حاضرم خودمو تحویل قانون بدم! اما از اینکه اینهمه توسط نگهبان ها آزار دیدم شاکی ام! اون میخواست که به همه بفهمونه که سیستم زندانها و سیستم قضایی ژاپن چقد...
13- فاسده و بعدش که سیستم رو اصلاح کردن اینم میتونه بصورت قانونی اعتراض کنه و حقشو و آزادی شو پس بگیره! (آخ قربون دل صافت برم مرد!) خلاصه یُشیه سفره ی دلشو برای کابایاشی باز کرد چون فکر میکرد اون تنها آدمی بوده که با اون مثل انسان رفتار میکرده و حس میکرد که کابایاشی به حرفاش...
14- گوش میده و باهاش همکاری میکنه و به بدرفتاری هایی که باهاش شده بود شهادت میده و همه چی گل و بلبل تموم میشه! خلاصه یُشیه اینارو گفت و تا رفت دست به آب (همون دستشویی، موال، توالت، WC، حالا هرچی😂) کابایاشی نامرد (و دیوس!) زنگ زد به پلیس و داداشیاش اومدن و یُشیه رو گرفتن بردن!
15- و به همین راحتی یُشیه باز به فناک رفت ولی پشت دستشو داغ کرد که دیگه به هیچ مامور دولتی اعتماد نکنه! قاضی هم سه سال به حبس ابدش اضافه کرد! (چه معنی داره؟ نمیدونم والا!) بعد یه مدت یُشیه گفت که بابا ما که تا آخر عمر اینجا قراره آب خنک بخوریم حداقل ما رو بفرستید توکیو که گرم تره
16- اینجا کونمون یخ میزنه زمستونا سالار! توکیو جنوب تر بود و گرم تر بود زمستوناش! و از اونجایی که قاضی دوسش داشت چیکار کرد؟ فرستادش شمالی ترین زندان ژاپن تا علاوه بر کونش تخماشم یخ بزنه! زندان آباشیری! تو آباشیری هوا به شدت سرد بود! طوری که وقتی...
1.5- اینو بعدا اضافه کردم و فقط خواستم بگم که این رشتو رو یا نخونید، یا اگه خوندید تا تهش بخونید، پشیمون نمیشید!
29- همه امیدشونو از دست داده بودن که یُشیه بتونه زنده بمونه! بجز زنش! اون فکر میکرد که حتی اگه زنده مونده باشه هم بعیده بیاد خونه چون خونه شون تحت نظر بود! (یادتونه که گفته بودم این ماجرا همه وسط جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد دیگه؟) زنش با خودش فکر میکرد که کاش آمریکا جنگ...
30- رو ببره و بیاد ژاپنو بگیره! اینجوری دیگه کسی به تخمش هم نخواهد بود که یُشیه زندان بوده قبلا یا فرار کرده و...و حتما میدونید بعدش چی شد دیگه؟ هیروشیما و ناکازاکی! بوم! و بوووم! حالا آمریکا تسلط نسبی روی زندان ها داشت و داشت اصلاحاتی صورت میگرفت. ولی آیا یُشیه زنده بود؟!...
32- بعد یه مدت کل جراتشو جمع کرد و رفت نزدیکترین روستا سرک کشید! شوکه شده بود! خیابونا پر از پوستر ها و نوشته های انگلیسی بود! و دخترای ژاپنی دست در دست با پسرای آمریکایی میچرخیدن! مغز یُشیه اینجوری بود که وات دا فاااااک!
33- یه روزنامه برداشت و خوند و فهمید سر هیروشیما و ناکازاکی چه بلایی اومده!بعد اینکه فهمید شروع کرد آروم و بی سرو صدا سفر کردن به سمت جنوب! تو مسیر که داشت میرفت گشنه ش شد و رفت از تو یه باغی چند تا گوجه بچینه بخوره! از شانس یُشیه مدتها بود که یه دزد دیوسی میومد و ...
34- باغ این باغبون بیچاره رو غارت میکرد.این باغبونه هم تا یُشیه رو دید فک کرد اون دزد دیوس رو پیدا کرده! خلاصه درگیر شدن و طی درگیری و در دفاع از خودش یُشیه با ابزار باغبونی زد و پیرمرد باغبون کشته شد! به همین راحتی سر یدونه گوجه و یه سو تفاهم! شانستو یُشیه!!!
40- یادتونه گفتم یُشیه افسرده شده بود و همش سقفو نگاه میکرد و میخوابید و هر چی صداش میکردن بیدار نمیشد؟ همش بازی بود! و جزوی از نقشه ی یُشیه!!! ( هنوز عاشق هوش و ذکاوت این بشر نشدین؟ من که شدم!) ...
41- داستان اینجوریه که یُشیه میدونست که اینا همه ی فرار های قبلیش رو بررسی کرده بودن و همه ش هم از سقف و اینا بوده پس خیره شدن به سقف باعث میشد نگهبانا فکر کنن که داره باز نقشه ی فرار از سقف رو میچینه! در صورتی که یُشیه فقط میخواست با نگاه کردن به سقف حواس ...
47- و خواسته بهت حال بده، خلاصه اینکه آدم حسابت کرده! آدم!چیزی که شخصیت یُشیه فراموشش کرده بود! اونقدر اذیتش کرده بودن و شکنجه ش کرده بودن و باهاش مثل حیوون برخورد کرده بودن که یادش رفته بود آدمه، سالها بود که کسی با چنین مهربانی باهاش برخورد نکرده بود! یُشیه اشکش در اومد!
52-برگشت به خونه ش ولی همسرش فوت کرده بود ولی دخترش بود!18 سال با دخترش زندگی کرد و بعنوان یه مرد آزاد فوت کرد!
داستان و عکس ها از ویدئویی بود که در انتها لینکشو میذارم ولی برای نوشتن این متن خیلی زحمت کشیدم! شاید خفن ترین کارم تو توییتر بود، اگه دوست داشتید ریتوییت کنید!
پایان
داستان و عکس ها از ویدئویی بود که در انتها لینکشو میذارم ولی برای نوشتن این متن خیلی زحمت کشیدم! شاید خفن ترین کارم تو توییتر بود، اگه دوست داشتید ریتوییت کنید!
پایان
53- لینک ویدئو:
youtube.com
youtube.com
جاري تحميل الاقتراحات...