Nader TAKMIL HOMAYOUN
Nader TAKMIL HOMAYOUN

@naderth33

59 تغريدة 678 قراءة Nov 08, 2020
به انگیزه زادروز آلن دلون، فوق‌ستاره سینمای فرانسه، مطلبی درباره این بازیگر توانا که امروز جشن هشتاد و پنجمین سالگی خود را می‌گیرد، نوشته‌ام که به صورت رشته توییت بسیار طولانی به شما تقدیم می‌کنم.
اصولاً جزچند فیلم مهم، من خیلی طرفدار آلن دلون نبودم، اگرچه هرگز به مقام فوق‌ستاره بودن او شک نداشتم. اما همان‌طور که چندوقت پیش اشاره کردم، قلمروی من، قلمروی کارگردان‌هاست و فیلم‌هایی که از دلون دوست دارم، بیشتر بابت سازندگان آن‌ فیلم‌هاست تا خود دلون.
در عین حال کاملاً اذعان دارم که حضور دلون در برخی فیلم‌ها، این فیلم‌ها را فیلم کرد. فیلم‌هایی مانند "روکو و برادرانش"، تا حدودی "یوزپلنگ"، "زل آفتاب"، "آقای کلاین"، "سامورایی" و…
همیشه از خودم پرسیدم چرا دلون دهه ۱۹۸۰ به بعد را کمتر دوست دارم. مطالبی که اخیرا خواندم، جوابم را دادند؛ جوابی که خود دلون هم به آن اذعان دارد. سینمای دهه ۱۹۸۰، کارگردان‌های قدرتمند عصر کلاسیک خود را تقریبا از دست داده بود و نگرش سینما دیگر نگرش سابق دهه‌های ۱۹۶۰ و ١٩٧٠ نبود.
در دهه‌های ۱۹۶۰ و ١٩٧٠، فیلم‌ها را برای ستارگان آن می‌نوشتند و کارگردان‌ها این توانایی را داشتند که آنها را هدایت کنند. اما سینمای دهه ۱۹۸۰، بیشترین توجه خود را بر لذت تماشاگر معطوف کرد و دیگر آن قهرمان‌پروری که با کالبد بازیگر عجین شده بود، از بین رفت.
در این دوره اخیر، معدود هستد کارگردان‌هایی که فقط با یک بازیگر ماندند و کار کردند تا بتوانند آن همذات‌پنداری لازم را با بازیگر خود حفظ کنند. از این میان، می‌توان از اسکورسیزی نام برد؛ اسکورسیزی با دنیرو، همان ملویل با دلون است.
در دهه‌ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، وقتی فیلمی را با دلون کار می‌کردی، آن را برای دلون می‌بریدی و می‌دوختی؛ فیلم چفت تن ستاره بود و تصور آن با شخصی دیگر میسر نبود. الان بازیگر را می‌توان مثل پیراهن عوض کرد و تغییری هم در فیلم حس نمی‌شود. قدیم، فیلم را برای ستاره می‌نوشتند، امروز برای تماشاگر.
اصلا قرار نبود دلون بازیگر شود. البته پدرش صاحب یک سینما در حومه پاریس بود، اما چیزی دلون را به بازیگری سوق نمی‌داد.
بعد از طلاق والدین، دلون در خانه پدری نماند، راهی شهر فرن شد و در یک خانواده به فرزندخواندگی پذیرفته می‌شود. از بد حادثه، پدر آن خانواده زندان‌بان بود.
فضای بسته زندان، سکوت، انزوا، کم حرفی و تلخی چیزهایی است که رفته رفته در روحیه دلون تاثیر می‌گذارد.
وقتی دلون را در "دایره سرخ" می‌بینی، شکی نداری که این فضا را خوب می‌شناسد و به قول معروف با آن زندگی کرده است. مادر دلون بعد از مدتی با مردی ازدواج می‌کند. آن مرد قصابی دارد.
با این ازدواج، دلون دوباره به کانون خانواده باز می‌گردد، اما عشق و محبتی نصیبش نمی‌شود. پدرش نیز، همچون مادر، صاحب بچه‌های دیگری شده است.
به قولی، دلون تک‌فرزند است؛ تک‌فرزندی که کسی چندان او را دوست ندارد. محبتی نمی‌بیند. احساس می‌کند جای او در این خانواده نیست و اضافه است.
فرار بهترین راه است. مقصد اول آمریکاست. اما در میانه راه، پلیس دستگیرش کرده و به خانواده باز می‌گرداند.
راه بعدی، ارتش است. آن سال‌ها، فرانسه درگیر جنگی احمقانه در هندوچین است. این جنگ را بعدها، به آمریکایی‌ها می‌اندازند که ثمره آن ویتنام است. البته این ربطی به موضوع ما ندارد.
خلاصه دلون هفده‌ساله در ۱۹۵۲، آرزوی پیوستن به نیروی هوایی را دارد، اما دوران آموزشی این رشته بیش از یک سال طول می‌کشد. وارد نیروی دریایی می‌شود و به خاور‌دور می‌رود. نه درس حسابی خوانده است و نه سواد آنچنانی دارد. خودش نمی‌داند کجا می‌رود. ارتش برایش هم خوب است، هم بد.
ارتش خوب است چون او را به قولی مرد می‌کند و نظم ، سلسله‌مراتب، احترام، دفاع از خود و البته استفاده درست از اسلحه را یادش می‌دهد.
ولی دلون آرام و قرار ندارد. دائم خرابکاری می‌کند. دزدی می‌کند، فرار می‌کند، دوباره همان آش و همان کاسه. کار به جایی می‌رسد که ارتش هم او را نمی‌خواهد.
دلون دست از پا درازتر بعد از سه سال و اندی از ارتش اخراج می‌شود. باورش سخت است، اما آری، ارتش از دست او عاصی شده و او را اخراج می‌کند.
دلون راهی پاریس می‌شود. نه کاری، نه باری. در پاریس هجدهم، میدان پیگال، با دوستی اتاق کوچکی اجاره می‌کند و با لات و لوت‌های محله همدم می‌شود.
دلون دوست دختر فراوان دارد. همه‌شون برایش می‌میرند. محله پیگال، محله زن‌های خراب است. دلون می‌تواند به عنوان مباشر این زن‌های زیبارو پولی به جیب بزند و مسیر زندگی‌اش را عوض کند. اما خیر. قسمت جور دیگری می‌بایست رقم بخورد. روزی دلون، به پیشنهاد دوستش، به محله "سن‌ژرمن" می‌رود.
"سن‌ژرمن"، برخلاف "پیگال"، از محله‌های خوب پاریس بود. در هتلی، زنی عاشق دلون می‌شود، بعد زنی دیگر و دست آخر زن کارگردان معروف سینمای فرانسه، ایو آلگره به شوهرش پیشنهاد می‌کند که از دلون استفاده کند.
آلگره دلون را می‌بیند و پیشنهاد بازی در "وقتی زن‌ها دخالت می‌کنند" را می‌دهد.
دلون به آلگره می‌گوید که تا حالا بازی نکرده است. آلگره می‌گوید: "اهمیتی ندارد، جلوی دوربین خودت باش، همین. هرجور احساس می‌کنی، بازی کن. نگاهت را عوض نکن. راه رفتن خودت را تغییر نده. همین طور حرف بزن. من می‌خواهم تو را ببینم" .
این جملات تا ابد در مغز دلون ثبت شدند.
یک توضیح کوتاه لازم است. دلون بین آکتور و کمدین تفاوت قائل است. ترجمه این دو واژه به فارسی آسان نیست. عجالتا می‌توان گفت که آکتور یعنی بازیگر و کمدین یعنی هنرپیشه. البته باز این‌دو تفاوت دارند. از نظر دلون، او بازیگر است یعنی تحصیل نکرده، فن بلد نیست و آموزشگاه بازیگری نرفته است.
دلون جلوی دوربین فقط خودش است و صحنه را زندگی می‌کند. هنرپیشگی اما پیشه است و شغل هنرپیشه بازی کردن. هنرپیشه فن دارد، تمرین کرده است و می‌تواند مقابل دوربین کس دیگری باشد.
از نظر دلون، این تفاوت بزرگی است که او با فوق ستاره‌ دیگر آن سال‌های سینمای فرانسه، ژان‌پل بلماندو داشت.
بلماندو در بهترین مدارس بازیگری درس خوانده و تئاتر کار کرده بود. دلون یک سرباز بود، همین. جلوی دوربین خودش بود و خودش. مدرسه دلون زندگی بود. تجربه‌هایش را زیسته بود و وقتی با بزرگان سینما هم‌نشین شد، هر یک به نوعی او را پرورش دادند و تبدیل به پدرانی شدند که دلون همیشه دنبالش بود.
بزرگانی چون رنه کلمان، لوکینو ویسکونتی، ژان پی‌یر ملویل و دست آخر جوزف لوزی.
من اتفاقاً فیلم‌هایی از دلون را دوست دارم که این پدران برایش ساخته‌اند.
بله، فیلم‌های ژاک دوره، به ویژه "استخر" فیلم‌های خوبی هستند، اما فقط فیلم‌های خوبی هستند. "سامورایی" فیلم نیست، زندگی است، فراتر از سینما است. "آقای کلاین" فیلم نیست، سینما نیست، مافوق سینما است، درس است، عبرت است، فلسفه است، و هزار چیز دیگر.
مشکل من همینجاست.
بعد از فیلم آلگره، دلون در چند فیلم دیگر بازی کرد، با رمی اشنایدر، عشق اول زندگی اش، آشنا می‌شود تا اینکه رنه کلمان، کارگردان دواسکاری و معروف فرانسوی، او را به خانه‌اش دعوت می‌کند. کلمان با "بازی‌های ممنوعه" و "نبرد راه آهن" شهرت جهانی دارد. افتخار بزرگی نصیب دلون شده است.
دلون ۲۳ سال دارد. نامش دهان به دهان می‌چرخد، اما هنوز کار چندانی نکرده است. جیمز دین جدیدی به سینما آمده است. دلون این را می‌داند.
قرار ملاقات ۷ ژوئیه ۱۹۵۹ تعيين شده است، منزل کلمان. برادران حکیم ، تهیه‌کنندگان فیلم هم حضور دارند.
بلا ک، زن کلمان هم هست.
نام فیلم : "زل آفتاب".
فیلم اقتباسی است از " آقای ریپلی" نوشته پاتریشیا های‌اسمیت.
برادران حکیم که کم قالتاق نبودند، با اینکه به ارزش دلون اذعان دارند، می‌خواهند نقش لوس و بی‌مزه فیلیپ گرین‌لیف را به او بدهند. دلون اصلاً علاقه‌ای به آن نقش ندارد. او می‌خواهد ریپلی باشد و بدون رودربایستی نه می‌گوید.
دلون می‌گوید : "من آن نقش را می‌خواهم". برادران حکیم سرخ می‌شوند. کلمان جا می‌خورد، اما چیزی به رویش نمی‌آورد. یکی از دو حکیم می‌گوید : "چطوری شما، یک الف بچه، جرات می‌کنید که نقش را نپذیرید؟". دلون هم پاسخ می‌دهد: " من به ریپلی نزدیک هستم. یا ریپلی یا خداحافظ."
سکوت می‌شود.
بعد از چند ساعت بحث، سرانجام بلا (که به ایتالیایی معنی زیبا می‌دهد)، و به قول فلینی خبیث این زن همه چیز بود، جز زیبا، از آشپزخانه داد می‌زند : "رنه، حق با پسربچه است." باری دیگر، زن‌ها به نجات دلون شتافتند و او ریپلی کلمان در "زل آفتاب" شد.
کلمان، فارغ از قدرت کارگردانی، در هدایت بازیگر عالی بود. اولین کلاس درس دلون از اینجا شروع شد. بازیگری چیست ؟ چطور می‌توان قاتل بود و در عین حال تماشاگر هیچ حسی در چهره تو نبیند و تفاوتی بین تو و خودش قائل نشود؟ پاک و معصوم باشی، زیبا باشی، اما در اعماق روح و روانت چه غوغایی است.
اینها چیزهایی بود که کلمان با نقش ریپلی به دلون آموخت و پس از آن دلون به خوبی درس خودش را پس داد، به ویژه با ملویل که او هم همیشه به دنبال یک چهره نقاب‌گونه بود، چهره‌ای که هیچ حسی ازش بیرون زده نمی‌شود، اما می‌دانی که هر آیینه اتفاقی شوم می‌تواند رخ دهد.
حضور دلون در "زل آفتاب" و اقبال آن، تبعاتی هم داشت.
فیلم در ۱۹۶۰ ساخته شد. در ایتالیا. همان سال، فلینی "زندگی شیرین" را می‌ساخت، گدار "از نفس افتاده" را.
سال قبل، تروفو "چهارصد ضربه" را ساخته بود. سینمای نوینی در شکل‌گیری بود و کلمان، در این سینمای نوین، محلی از اعراب نداشت.
کلمان کلاسیک بود. بچه‌های "کایه دو سینما" او را موج نویی نمی‌دانستند. مشکلات دلون از اینجا شروع شد. او برچسب سینمای کلاسیک خورد، یعنی نوین نیست وهرگز با هیچ یک از کارگردان‌های موج نو کار نکرد، جز در دهه ۱۹۹۰، برای اولین و آخرین بار، با گدار در فیلمی که از قضا نامش "موج نو" بود.
با "زل آفتاب"، دلون اولین فیلم مهم خود را صاحب شد و از این پس، همه چیز برای او آسان‌تر شد. دستیار کلمان از دلون به ویسکونتی می‌گوید.
ویسکونتی مثل خر توی گل گیر کرده است. یک قصه عالی نوشته به نام "روکو و برادرانش"، اما یک‌سال است که دنبال روکوی خود می‌گردد و پیدا نمی‌کند.
اگر روکو پیدا نشود، ویسکونتی فیلم را نخواهد ساخت.
او لندن است. مشغول کارگردانی اپرای "دن کارلو" وردی. دلون به دیدارش می‌رود. ویسکونتی تا چشمش به دلون می‌افتد، بلافاصله در گوش دستیارش می‌گوید : "روکوی خودم را یافتم."
پدر دیگری، بعد از کلمان، وارد زندگی دلون می‌شود. شاید پدری بزرگ‌تر که قرار است از دلون یک فوق‌ستاره بسازد. از نظر ویسکونتی، دلون الماسی است که هنوز تراش نخورده است. دلون هنوز حرف گوش‌کن است و تمایل دارد چیز یاد بگیرد. می‌داند که از ویسکونتی، کارگردان برتری در اروپا نیست.
اینک سرباز صفر فرانسوی، وارد دنیای پر زرق و برق و رنگین شاهزاده ایتالیایی می‌شود. "روکو و برادرانش" از دلون، دلون ساخت.
بعد با "یوزپلنگ"، دلون دیگر نیاز به اثبات چیزی ندارد. او دیگر خود دلون است و مشکل همین‌جاست. از این فیلم به بعد، دلون شنوایی لازم را ندارد، حتی با ویسکونتی.
مثلاً در صحنه ای از "روکو"، لوکینو از دلون می‌خواهد گریه کند. دلون چند قطره آمونیاک در چشمان خود می‌ریزد. وقتی ویسکونتی متوجه این حقه می‌شود، فریادی می‌زند که در تمام رم شنیده می‌شود.
این بود رابطه دلون و ویسکونتی. اما در "یوزپلنگ"، همه چیز فرق کرده بود.
دلون دیگر نمي‌خواهد نقش شاگرد را بازی کند. می‌خواهد بازیگر ویسکونتی باشد و ویسکونتی تحمل این را ندارد.
"یوزپلنگ" دومین و آخرین همکاری آن‌ها خواهد بود.
بعدها، برای نقش اصلی "غریبه"، اقتباسی از رمان آلبر کامو، ویسکونتی آن را اول از همه به دلون پیشنهاد داد.
"غریبه" یعنی دلون.
اما دینو دو لورنتیس، تهیه‌کننده فیلم، سر چندرغاز با دلون به توافق نمی‌رسد، و نقش به مارچلو ماسترویانی می‌رسد.
دلون همیشه غبطه بازی نکردن در این فیلم را خورد.
اما اینک پدر سومی وارد زندگی دلون می‌شود. مردی که بسیار شبیه اوست : ژان پی‌یر ملویل.
مردی اسرار‌آمیز، ساکت، منزوی، منطقی.
فیلیپ لابرو درباره ملویل می‌نویسد : "ملویل کلاه سرش می‌گذاشت که طاسی سرش معلوم نشود. عینک سیاه می‌گذاشت که نگاهش را پنهان کند. بارونی می‌پوشید که چاقی‌اش را نشان ندهد.
ملویل آنچنان خود را زشت می‌دید که عاشق مردان زیبارو بود، و از نظر او، دلون زیباترین چهره سینمای فرانسه را داشت".
آشکارا همه چیز دلون و ملویل را به هم نزدیک می‌کرد. ملویل فرزندی نداشت، و زبانش فقط زبان سینما بود. دلون همیشه به دنبال پدران سینمایی بود. روحیه ملویل با روحیه او سازگاری داشت. نیازی نداشتند با هم حرف بزنند. همه چیز در بی‌کلامی فهمیده می‌شد.
می‌گویند ملویل با "سامورایی" منزل دلون رفت. روی مبلی می‌نشیند و شروع به خواندن فیلمنامه می‌کند. بعد از ۹ دقیقه، دلون می‌گوید "شخصیت من تا حالا یک کلمه حرف نزده". ملویل تایید می‌کند.
دلون بلند می‌شود و به ملویل می‌گوید "لازم نیست فیلمنامه را تمام کنید. در آن بازی خواهم کرد".
سپس دلون از ملویل عنوان فیلمنامه را می‌پرسد : "سامورایی".
چشمان دلون برق می‌زند : "با من بیایید." دلون ملویل را به اتاق خواب خود می‌برد. آنجا یک شمشیر سامورایی، یک لباس سامورایی و یک کلاه‌خود سامورایی وجود دارد.
گویی دلون و ملویل برای کارکردن با هم زاده شده بودند.
"سامورایی" شاخص‌ترین فیلم دلون است، فیلمی که به دلون خیلی شباهت دارد : خونسرد، منضبط، ساکت، منزوی. او فقط با پرنده خود حرف می‌زند. از هیاهو نفرت دارد. همه چیز در این فیلم برای دلون نوشته شده است. ملویل دلون است یا دلون ملویل. این آغاز راهی است که با دو فیلم دیگر تداوم می‌یابد.
"دایره سرخ" دلون دیگری ارائه می‌دهد، با سبیلی نازک. "یک پلیس" پایان همکاری را رقم می‌زند. دلون دیگر تاب فرزند ملویل بودن را ندارد. ملویل هم، مثل هر پدری، می‌خواهد بر فرزند خود سلطه داشته باشد. چندی بعد ار این فیلم، ملویل در رستوران، و در حال قهقه زدن، سکته می‌کند و می‌میرد.
مدتی است که دلون فیلم‌های خودش را تهیه می‌کند. می‌خواهد همه چیز تحت کنترل او باشد. استقلال روحیه اصلی اوست.
"استخر" را تهیه می‌کند. موفق می‌شود رومی اشنایدر را به جای مونیکا ویتی به فیلم تحمیل کند و فیلم فروش فوق‌العاده‌ای دارد. در هر فیلمی بازی می‌کند، حتی در نقش "زورو".
چند وقتی به هالیوود می‌رود، اما چندان احساس رضایت نمی‌کند. سینمای هالیوود دلون را دوست دارد، اما دلون در هالیوود، ملویل یا ویسکونتی نمی‌بیند.
پول هست، فن هست، نظم هست، اما همین فیلم‌ها را می‌توان در اروپا هم ساخت.
دوباره به اروپا می‌آید. روزی تهیه‌کننده‌ای به نام نوربرت ساآدا به دیدن دلون می‌رود. یک طرح بکر و درجه یک دارد. فیلمنامه کار کوستا گاوراس، سازنده "Z" است، و فرانکو سولیناس، نویسنده "نبرد الجزیره" جیلو پونته‌کوروو که سال‌ها در فرانسه ممنوع‌ بود. این فیلم "آقای کلاین" است.
قرار بود خود کوستا فیلم را کارگردانی کند و نقش اصلی به ژان پل بلماندو می‌رسید. اما مشکلاتی بین تهیه‌کننده و بلماندو پیش آمد و بلماندو خود را از طرح بیرون کشید. اینک امید به دلون است. دلون فیلمنامه را چند ساعت بعد می‌خواند و می‌پذیرد هم در آن بازی کند و هم تهیه‌کننده‌اش باشد.
دلون اول به کوستا پیشنهاد می‌کند که فیلم را کارگردانی کند. کوستا انصراف می‌دهد چون فقط بلماندو را در این نقش می‌بیند. دلون بلافاصله به یاد جوزف لوزی می‌افتد. نبوغ او در همین است. بهترین گزینه هم به لحاظ کارگردانی و هم به لحاظ حس و ارتباط با موضوع.
دلون پیش از این با لوزی کار کرده بود، "قتل تروتسکی"، در کنار ریچارد برتون. دلون نقش قاتل تروتسکی را بازی می‌کرد.
"آقای کلاین" انگشت بر یکی از نقطه‌ضعف‌های تاریخ معاصر فرانسه می‌گذارد. همکاری مستقیم دولت فرانسه با دولت نازی و هماهنگی و اعزام هزاران هزار یهودی به اردوگاه‌های مرگ.
در سال‌های ۱۹۷۰، زمزمه همکاری‌های دولت ویشی با دولت هیتلر به گوش می‌رسد، اما هنوز کسی مستقیما در سینما به این مسئله نپرداخته است. رابرت پاکستون، مورخ آمریکایی در ۱۹۷۲، در کتاب "فرانسه در دوران ویشی" ثابت می‌کند که دولت وقت بیش از توقع حکومت نازی‌، برای آنها خود شیرینی کرده است.
دل شیر می‌خواهد که آدم "آقای کلاین" را بسازد، آن هم با لوزی چپی که قطعاً این همکاری‌های خائنانه را به دوران مک‌کارتیسم، که خودش قربانی آن بود، وصل می‌کند. "کلاین" هم نوعی دلون است، یک آدم سرد و عبوس، با دو چهره مختلف. یک مرد و سایه‌اش و تلاش برای اینکه بفهمد کیست.
آیا واقعاً دلون بر هویت خود واقف است؟ آیا می‌داند کیست؟ آیا او محبوب و مورد علاقه خیالات و فانتزی‌های کارگردان‌های مختلف نیست؟ آیا دلون زائیده درک و دریافت تماشاگران متنوع نیست؟ آیا هرکسی در دلون، از فرانسه تا آمریکا، از ایران تا ژاپن، بازنمایی از خودش را نمی‌بیند؟
لوزی در گفت‌گویی با میشل سیمان می‌گوید: "نمی‌خواهم بگویم دلون همان کلاین است، چون کلاین آدم دلچسبی نیست، اما کلاین شخصیت پیچیده‌ای است، مثل آلن و شاید هر دو برای دستیابی به هویت واقعی خود، قادرند خود را تخریب کنند. زندگی هر انسان، ابعادی به شدت پیچیده و در عین حال متناقض دارد."
"آقای کلاین" می‌توانست اولین نخل طلا را برای دلون به ارمغان بیاورد، اما هیات داوران به ریاست تنسی ویلیامز ترجیح داد نخل طلا را به "راننده تاکسی" اسکورسیزی بدهد. کوستا گاوراس، که در هیات داوران حضور داشت، تلاش کرد لااقل دلون نخل بهترین بازیگر مرد را بگیرد اما موفق نشد.
دلون حتی برای دفاع از فیلم به کن نرفت.
می‌داند او را دوست ندارند و بهش جایزه‌ای تعلق نخواهد گرفت.
با "آقای کلاین"، دلون در اوج است. ۴۱ سال دارد، و کلی شاهکار پشت سر.
کمتر بازیگری در چنین سنی، چنین پشتوانه‌ای دارد.
او ثروتمند هم هست.
وارد کار تجارت هم شده است.
دلون آنقدر جوان فوق ستاره شد که به سختی می‌توان باور داشت در چهارمین دهه زندگی، بار خودش را بسته است.
اما، از نظر من، این آغاز پایان است. شخصاً بعد از "کلاین"، جز در تعداد اندکی از فیلم‌ها، دلون دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ را نیافتم. دلیلش را قبلاً توضیح دادم. شاید نظر بسیار شخصی باشد.
با لوزی حکایت دلون و پدران سینمایی‌اش، کلمان، ویسکونتی و ملویل ختم می‌شود. دوره، گرانیه‌دوفر، لوتتر و ورنوی بیشتر حکم پدرخوانده را داشتند.
دلون از همه به نیکی یاد می‌کند. بزرگان سینمای فرانسه همه رفته‌اند : ژان گابن، ایو مونتان، لینو وانتورا، سیمون سینیوره، رمی اشنایدر...
دلون تنها و تنهاتر شد. اما او هرگز از مرگ هراسی نداشت. در بسیاری از فیلم‌ها سرنوشتش مرگ است. به قول خودش : "من روش مردن را بلد هستم. قهرمان همیشه باید مردن را بلد باشد. من عاشق مردن بودم، چون مرگ، نقطه پایانی است که تازه قضیه را روشن می‌کند."
عمرت دراز باد روکو.

جاري تحميل الاقتراحات...