Hosseyn ShanbehZaadeh
Hosseyn ShanbehZaadeh

@hosseyn1988

13 تغريدة 676 قراءة Aug 18, 2020
این شعري که خواهم نوشت، دلنشین‌ترین شعریه که از ملک‌الشعرا بهار خونده‌م و یکي از شیرین‌ترین و دلنشین‌ترین اشعاري که تو تمام زندگیم خونده‌م. یعنی جیگرِ آدم کِیف میاد. روزِ آدم خوش می‌شه. قبلاً براتون تو کانالم خونده بودم. الآن با توضیحات کامل‌تر می‌نویسم.
دیدم به بصره دخترکي اَعجَمی‌نسب
روشن نموده شهر به نورِِ جمالِ خویش
می‌خواند درسِ قرآنْ در پیشِ شیخِ شهر
وز شیخ دل ربوده به غَنج و دَلال خویش
می‌داد شیخ درسِِ «ضلالِ مبین» بدو
وآهنگِ «ضاد»، رفته به اوجِ کمال خویش
دختر نداشت طاقتِ گفتارِ حرف ضاد
با آن دهانِ کوچکِ غنچه‌مثالِ خویش
می‌داد شیخ را به «‌دَلالِ مبین‌» جواب
وآن شیخ می‌نمود مکرّرْ مقالِ خویش
گفتم به شیخ: راهِ ضلال این‌قدَر مپوی!
کاین شوخ منصرف نشود از خیالِ خویش
بهتر همان بوَد که بمانید هر دُوان
او در دَلالِ خویش و تو اندر ضَلالِ خویش.
توضیح این شعرِ فوووق‌العاده شیرین و دلنشین، از توئیتِ بعد.
۱- در بصره دخترکي دیدم که اصالتِ عجمی داشت - یعنی فارسی‌زبان.
اما اینجا «اعجمی‌نسب» (اعجَمی مثل اَعرابی: یک نفر عجم)، اشاره‌اي هم به معنای اصلیِ کلمه عجم داره: گنگ. کسي که نمی‌تونه درست و فصیح (یعنی عربی) حرف بزنه. و اشارۀ زیرکانۀ بهار در همین شروع، اینه که تا باشه از این گنگیا!
در ادامه این اشاره بازتر می‌شه. دختره عجمه؛ یعنی گنگ؛ اما گنگ از گفتنِ کلمۀ ضلال، و شیوا در گفتنِ کلمۀ «دَلال». به معناشون خواهیم رسید. مصرعِ دومشم که مشخصه. دخترک تمامِ شهر رو به نورِ زیباییش روشن کرده بود.
۲- پیشِ شیخِ شهر، درسِ قرآن می‌خوند و دلِ شیخ رو به ناز و عشوه برده بود.
۳- شیخ به دخترک درسِ «ضلالِ مبین» می‌داد (که از عبارات تکرارشوندۀ قرآنیه). یعنی گمراهی آشکار. اما شاعر هنوز با معنیش صریحاً کار نداره. گرچه داره استادیش رو در ایهام از همین‌جا شروع می‌کنه. عملاً می‌گه شیخ به دختره درسِ گمراهیِ آشکار می‌داد! :)) شیخ و زاهد تو ادبیات به‌شدت منفورن.
و البته در این حال که چنین درسي به دخترک می‌داد، آوای «ض» به اوجِ خودش رسیده بود.
دقت بفرمایید که ادا کردنِ حرفِ «ض» عربی بسیار سخته و باید یه طرفِ زبان رو بین دندونای آسیاب بالا و پایین بذارید. حرفِ غلیظ و خشنیه و از نمادهای سنگینیِ زبان عربی برای افرادي که سنگین و خشن می‌دوننش.
۴- دخترکِ نازنین، با اون دهانِ کوچولوی مثلِ غنچه‌ش، نمی‌تونست حرف ض به اون غلیظي رو ادا کنه.
۵- هی به‌جای «ضَلالِ مبین»، چون دهنش زیادی نازک و کوچولو بود، و نمی‌تونست بگه ض، می‌گفت «دَلال مبین». یعنی ناز و کرشمۀ آشکار. و شیخ، دائم گفتۀ خودش رو تکرار می‌کرد.
می‌بینید چقدر قشنگه؟
۶- شاعر می‌گه من اینجا به شیخ گفتم این‌قدر دنبالِ راهِ خطا (گمراهی) نرو. و ضمناً یعنی: این‌قدر کلمۀ «ضلال» رو تکرار نکن. (از اول تا آخرِ این قطعه ایهام داره و ایهاماش یکي از یکي دلنشین‌تر و دوست‌داشتنی‌تر)، و ادامه می‌ده که: شیخ‌جان! این عشوه‌گرِ نازنین که از خیالش منصرف نمی‌شه!
۷-
- بهتر اینه که تو در «ضَلالـِ»ـت بمونی و این دخترکِ نازنینِ غنچه‌دهانِ شورافکن، در «دَلالـ»ـش.
دلنشین‌ترین ایهامش همینه. بهتره تو، شیخِ خشن، بگی ضَلال، اون بگه دَلال.
بهتره تو در گمراهیت بمونی و این نازنینِ دلبر، در دلبری و عشوه‌ش.
اگه زیبا بود ریتوئیت کنید بقیه هم بخونن.
@wtfbrother_
نمی‌دونم این شعر رو برات خونده بودم یا ازم شنیده بودی یا نه. در هر حال توضیحاتش تقدیم به تو، که این بار بخونیش.
@Almhztw نه کاترین خانم. این یه مورد زیادی ایهام داشت. ایهاماشم عالی بودن. نبودن؟ :))))
@inhellweborn نگفته شیخ خرکیف می‌شد. اون شیخ یا ملای مکتب اینجا نفهمه و رازِ دلال و عشوه رو درک نمی‌کنه و نهایتاً شاعر بهش می‌گه.

جاري تحميل الاقتراحات...