بن بست خاورمیانه Middle East Dead End
بن بست خاورمیانه Middle East Dead End

@MiddleeastDE

41 تغريدة 22 قراءة May 02, 2020
#رشتو
از معلمینم در دوران تحصیل خاطرات خوب فراوانی داشته ام که طبعا همگی قابل بازگو کردن نیست اما ترجیح دادم تا امروز از معلمی سخن بر زبان آورم که او را پیامبر یافتم، پیامبری برای همه دوران حیاتم...
#معلم
#پیامبر
کلاس پنجم دبستان بودم و در روزهای اوج درخشش سریال #خانه_سبز در کنار #آرش_نادی (علی کوچولوی سریال) که با هم در یک مدرسه بودیم روزهای خوشی را پشت سر می گذاشتیم. زندگی بر وفق مراد بود و با آرش در همه مسابقات مدرسه و منطقه از سرود گرفته تا تئاتر از پیش برنده بودیم.
آرش و موفقیت های چشمگیر آن روزهایش به برند موفقیت جمع کودکانه همه ما هم تبدیل شده بود. طبیعی بود که با افتخار در جمع خانوادگی مان و سایر بچه های فامیل از حضور آرش در مدرسه و اتفاقات هر روزه مان با او سخن به زبان می آوردم.
با این حال علاوه بر روی خوشایند دمخور بودن با آرش قصه ما، یک پدیده در کلاس برای من خوشایند نبود؛ دانش آموزی که به سبب مرام و مذهبش از همه دیگر همکلاسیم متفاوت بود. چهره سرخ رو اما زیبایش را هیچ گاه فراموش نمی کنم.
ایمان کلاس ما در زنگ دینی همواره غایب بود چرا که او کلیمی بود و از آموزش های اسلامی مدارس ما معاف بود. کتاب های تعلیمات دینی او با ما متفاوت بود و بچه ها هر بار با ورق زدن آن کتاب ها و شکل گرفتن حجم وسیعی از سوال ها، او و عقاید دینی اش را در معرض پرسش قرار می دادند.
از شما چه پنهان نگاه خوبی به او نداشتم و بخش عمده ای از دیگر دانش آموزان کلاس نیز در این مساله با من هم عقیده بود.کمتر کسی حاضر می شد تا در نیمکت کلاس در کنار ایمان بنشیند. همکلاسی ها از بازی با ایمان گریزان بودند و او بیشتر زنگهای تفریح را در گوشه ای از حیاط بتنهایی سپری می کرد.
این نگاه غلط اما سرانجام همه ما را در ۲راهی سختی قرار داد. روزی که پیامبر از من و عرفان (دیگر هم کلاسی مسلمانم) خواست تا به جهت دعوای ایمان با دو نفر دیگر از هم کلاسی هایمان در کلاس جایمان را عوض کنیم و در نیمکت ایمان در کنار دست او بنشینیم
من و عرفان اما با ناراحتی از قبول درخواست پیامبر سرباز زدیم. پیامبر که به تدریج دلیل رفتار سرد ما با ایمان و اعراضمان را دریافته بود وقتی در جواب اصرارهای بی شمارش برای قبول خواسته اش مقاومت ما را شاهد بود، دریافت که سوء برداشت و فهم غلط مان از ایمان و مذهبش،
چنان مرزهای سنگینی آهنینی را میان ما کشیده است که بدین سادگی فروریختگی نیست.پیامبر با چهره ای برافروخته و خشمگین از من و عرفان خواست تا با ایمان دست بدهیم و به جهت رفتار غلطمان از او عذرخواهی کنیم. ما اما در برابر اصرار پیامبر به او گفتیم که هرگز به چنین خواسته ای تن نخواهیم داد.
پیامبر با صدایی پر از بغض که هیچ گاه آن را فراموش نکرده ام ما دو دانش آموز سرکش را از کلاس بیرون انداخت. با اتمام ساعت کلاس، پیامبر به دفتر مدیر مدرسه مراجعه کرد و از او خواست تا والدینمان را به مدرسه احضار کند.
من و عرفان که در خلوتمان از مقاومت مثال زدنی مان در پوست خود نمی گنجیدیم، به انتظار آمدن والدینمان در گوشه ای از دفتر مدیر مدرسه باقی ماندیم، چرا که مطمئن بودیم با حضور و حمایت والدینمان، ضرب شصت جانکاهی بر پیکر خواسته زورمندانه پیامبر و ایمان وارد خواهیم ساخت.
مادرم که تا آن روز تجربه احضار توسط مدرسه فرزندش را به خود ندیده بود با وضعی هراسان خود را به مدرسه رساند و دقایقی بعد مادر عرفان، دیگر هم کلاسی مسلمانم نیز به جمع ما اضافه شد.
پیامبر که چهره ناراحت و بغض آلودش گواه خطایی بزرگ از سوی ما را می داد به تشریح ماجرا برای مدیر و والدینمان پرداخت و با آب و تاب فراوان از جفایی که به عقیده او ما در حق ایمان، هم کلاسی کلیمی مان وارد کرده بودیم سخن راند.
با گذشت سالها از آن روز، هیچ گاه فرازهای پایانی سخنان پیامبر با رد اشک هایی که از پهنای صورتش جاری شده بود را فراموش نکرده ام.
والدین پس از شنیدن قصه نگاهی کاملا متفاوت به قضیه داشتند. در کمال تعجب مادرم از رفتار ناشایست من با هم کلاسی کلیمی ام ایمان ابراز شرمندگی کرد و با عتاب فراوان از من خواست تا بابت رفتار اشتباهم از اولیای مدرسه و ایمان عذرخواهی کنم.
من که از این خواسته مادرم و برخوردش با خود غرق در حیرت شده بودم با چشمانی گریان و صدایی بلند اعلام کردم هرگز عذرخواهی نخواهم کرد و به ایمان اجازه نمی دهم که حتی لباسم را لمس کند چه برسد به دست دادن....
مادر عرفان اما در مقام دفاع از پسرش برآمد و ضمن انتقاد از حضور یک کلیمی در مدرسه دانش آموزان مسلمان از مدیر خواست تا ایمان را از مدرسه اخراج کند و در ادامه تهدیدکرد تا زمانی که ایمان در این مدرسه است اجازه حضور فرزندش را در کلاس نخواهد داد.
مدیر مهربان مان اما هیچ گاه حاضر نشد تا از اصول راستین خود عدول کند.او که علی الظاهر با چالشی روبرو شده بود که هیچ گاه آن را تجربه نکرده بود شوکی بزرگ را بر ما وارد ساخت.
مدیر پس از مشورت با پیامبر و والدین من و عرفان دستور اخراج ما دو دانش آموز مسلمان را از مدرسه صادر کرد و ما با نیز با غرور و تبختری فراوان همچون دو سرباز فاتح با گردنی افراشته مدرسه را ترک کردیم.
در روزهای بعد صحبت ها و هشدار های روز و شب پدر و مادرم به منظور تغییر در عقاید و رفتار ناشایست من ره به جایی نبرد و هر روز با تماس تلفنی با عرفان از این اخراج شکوهمندانه سخن به زبان می راندیم و بر خود و استقامت مردانه مان درود می فرستادیم.
سه روز بعد اما با تماس مدیر مدرسه و موافقتش با بازگشت ما به مدرسه من و عرفان با غروری مثال زدنی، همچون دو قهرمان فاتح پای در کلاس گذاشتیم اما از آن روز دیگر از آن نگاه مهربان و پدرانه پیامبر خبری نبود و همواره سایه آن خاطره تلخ در میان ما حاکم بود.
با آغاز دهه فجر در بهمن ماه، تب رقابت و مسابقه بر مدرسه ها حاکم می شد و بدون شک روزنامه دیواری به یکی از مهم ترین حوزه های رقابت میان بچه ها بدل می شد. ما نیز سرخوش از فصل آغاز جایزه در فکر مقدمات امر بودیم، غافل از آنکه امسال مدیر و پیامبر برنامه ویژه ای برای ما تدارک دیده اند.
اولیای مدرسه تصمیم گرفته بودند تا اعضای گروه های روزنامه دیواری را خود برگزینند و جای شگفتی نبود که من عرفان، و ایمان عامدانه در یک گروه گنجانده شده بودیم. ساز مخالفت ما اما این بار بی ثمر بود و می بایست کار را شروع می کردیم.
برنامه از این قرار بود هر روز در خانه یکی از اعضای گروه جمع می شدیم و کارها را به پیش می بردیم. برای خریدن فرصت به سود خود و عقب انداختن حضورمان در خانه ایمان از همه خواستم تا روز نخست در منزل ما جمع شوند، تا کار طراحی روزنامه دیواری را آغاز کنیم.
روز موعود فرارسید. با تنش پیش آمده میان من و ایمان جای تعجبی نبود که او به عنوان آخرین نفر به جمع ما اضافه شود. بعد از ساعاتی کار روی روزنامه دیواری با صدای اذان، مادرم از همه ما خواست تا با وجود سن کممان برای افطار پای سفره حاضر شویم.
ایمان که از رمضان و افطار و خوردن غذا در ساعات ابتدایی غروب آفتاب درکی نداشت به جمع ما اضافه شد و من خوشحال که گویی توانسته ام پای طفلی کلیمی را به آغوش اسلام باز کنم با نگاه زیرچشمی به عرفان از پیروزی و دستاورد بزرگمان در گسترش اسلام فخر می فروختم. آنروز بدون هیچ تنش و بحران
خاصی به پایان رسید و پس از شور و مشورت و اصرار برای قبولی میزبانی روز دوم، این ایمان بود که از ما دعوت کرد تا به خانه او رهسپار شویم. با نگاهی سرشار از شک و تردید در انتظار مخالفت سایر اعضا سکوت کردم اما انگار از مخالفت خبری نبود. تصویب شد روز دوم در منزل ایمان هم کلاسی کلیمی..
عصر روز بعد با ترس و واهمه فراوان راهی منزل ایمان، در خیابان دبستان شدیم. وحشت عظیمی سر تا پای وجودم را فراگرفته بود و نمی دانستم چه چیزی در انتظار ما خواهد بود. با دستپاچگی زیاد زنگ در را فشردیم و با صدای خوشامد زن مهربانی به داخل خانه وارد شدیم.
بدون شک نخستین تصاویر عجیب پیش روی مان از آن خانه نقاشی ها و تابلوهای فراوان عجیب و غریبی بود که بر در و دیوار خانه نصب شده بود و شمع دان ها در گوشه و کنار منزل به ما می فهماند که به جایی وارد شده ایم که تا به حال در عمر کوتاهمان آن را تجربه نکرده ایم.
ایمان و مادرش با گرمی و حرارت فراوان از ما استقبال کردند و برق چشمان مادرش به ما می فهماند که از این که فرزندش بعد از مدتها انزوا و تنهایی حالا در جمع دوستان مسلمانش لبخند بر لب دارد بسیار خوشحال است.
ساعاتی بعد اما شاید یکی از مهم ترین اتفاق های زندگیم لرزه را بر بدنم انداخت. با تاریک شدن هوا و اتمام کار، ما بچه های گروه طراحی روزنامه دیواری با صدای مادر ایمان به اتاق دیگری دعوت شدیم. در کمال تعجب سفره افطاری رنگین و مفصلی برای ۶ کودک مسلمان پهن شده بود.
من که رنگ بر روی خود نمی دیدم با نگاهی سرشار از ندامت و پشیمانی به عرفان دیگر همکلاسی ام می نگریستم و در تنهایی خود از آنچه در ماه های اخیر میان من و ایمان گذشته بود، انگشت ندامت بر دهان می گزیدم.
(بعدها البته متوجه شدم که مادر ایمان پس از اطلاع از رسم افطار در ماه رمضان که فرزندش آن را در خانه ما تجربه کرده بود، ضمن تماس با مادر من از رمضان و رسوم آن آگاهی کسب اطلاع کرده بود.)
همه آنچه که به غلط بر ذهن من فرو رفته بود همچون بتی بزرگ در لحظه ای بر زمین افتاد و خرد شد. آن شب یکی از به یاد ماندنی ترین شب های زندگیم را در کنار شش همکلاسی دیگرم سپری کردم. شبی سرشار از خوشی و لبخند و شادی کودکانه مان.
در میان ما تنها عرفان بود به رسم سنت مالوف خانواده اش همچنان از پذیرش تغییر در نگاهش نسبت به هم کلاسی هم کلیمی اش اکراه داشت.با این حال روزنامه دیواری دوستی عمیقی را میان من و ایمان رقم زده بود که این دوستی با برنده شدنمان در مسابقات آن سال مدرسه طعم شیرین تری به خود گرفت
به یاد دارم که پس از اعلام اسامی گروه ۷ نفره مان به عنوان برنده مسابقات آن سال دهه، پیامبر در انتهای صف کلاس صورت اشکبار را در میان دستانش پنهان کرده بود. آری پیامبر موفق شده بود تا به من کودک ده ساله کلاسش درس زندگی و هم زیستی بیاموزد
به ما بیاموزد تا مرزهای برآمده از باورهای غلط را به دور بریزیم و تساهل، محبت و دوستی را از یکدیگر فرابگیریم. روزها برای ایمان هم کلاسی تا دیروز منزوی و طرد شده مان با درایت پیامبر به بهترین شکل تغییر کرد.
ایمان اکنون پسری با نشاط و فعال و کوشا بود که برای تبدیل شدن به بهترین دانش آموز کلاس با هم کلاسی های مسلمانش وارد رقابت شده بود. پیامبر تحولی عظیم در پیروانش ایجاد کرده بود، تا آنجا که در زنگ ورزش برای حضور ایمان در تیم فوتبالمان با یکدیگر دست به یقه می شدیم.
آخرین سکانس من و پیامبر روز دریافت کارنامه ام در کلاسی بود که همگان حتما آن را در سریال خانه سبز به یاد دارید. پیامبر با ورود من و مادرم به کلاس از جا برخاست و در میان تعجب سایر والدین که برای دریافت کارنامه فرزندانشان که در کلاس حاضر بودند من را در آغوش گرفت و غرق بوسه کرد.
کارنامه درخشانم خبر از پایان کار من در مقطع ابتدایی و آن مدرسه داشت و پیامبر در عرض چند ماه تصویری حقیقی و راستین از زندگی با همنوعان را برای من ترسیم ساخته بود.سالها بعد تلاش هایم برای جستجو و یافتن دوباره پیامبر بی ثمر بود. مدرسه تخریب شد و از نو ساخته شد تا با ویرانی اش
همه یادگارهای من و دوستانم را نیز با خود فروبلعد. اما آموزه های پیامبر هیچ گاه از مقابل چشمانم کنار نرفت.
از تو ممنونم پیامبر اولوالعزم #محمدحسین_ضیایی...
و طلب بخشش از برادر عزیزم #ایمان_الیاس_زاده بابت هر آنچه من و دوستان مسلمانم به غلط و ناراستی بر تو روا داشتیم.
تمام

جاري تحميل الاقتراحات...