قبل از این داستان دو شخصیت آشیل و هلن رو تعریف کردیم که اگر اونها رو تا حالا نخوندید، توصیه میکنم اول اون دو رو بخونید که این داستان براتون جذاب تر باشه 👇
این داستان هلن
این هم داستان آشیل اما بریم سراغ شخصیت سوم پاریس
برای شروع لازمه بدونید که تروا در عصر برنز جایی بوده در دهانه تنگه داردانل در ترکیه امروز که امروز بهش میگن جاناکله، دست یافتن به فرمول ساختن برنز باعث ثروت و مکنت بسیار این شهر شده بود، همین میشه که شاه لئومدون تصمیم میگیره برای حفاظت از شهر دیوار رسوخناپدیر بسازه👇
در اون زمان پوسیدون خدای دریاها کار بدی انجام میده و زئوس محکومش میکنه که یکسال مانند انسانها و بین اونها زندگی کنه، پوسیدون به گروه کارگران سازنده دیوار میپیونده و با استفاده از قدرتش بهترین دیوار و رسوخ ناپذیر ترین دیوار رو برای شهر میسازه👇
اما در پایان لئومدون که از هویت پوسیدون خبر نداشته بهش توهین میکنه و اخراجش میکنه، پوسیدون خیلی بهش برمیخوره ولی چیزی نمیگه و کینه تروا رو بدل میگیره، بعد از لئومدون شاه دیگهای بحکومت میرسه به نام (پریام) 👇
چون من داستانها رو بزبان فرانسه خوندم بالطبع از تلفظ فرانسوی اونها استفاده میکنم، شما ممکنه این شخصیتها رو با تلفظ دیگری بشناسید و خونده باشید. همسر پریام اسمش «هِکوبا» بوده که از اون پسری داشته به نام «هکتور» سرآمد همه چیز، end اخلاق و تدبیر و جنگاوری،👇
یک شب وقتی هکوبا و پریام خواب بودند ث، هکوبا شروع میکنه به عربده کشیدن و از کابوس از خواب بیدار میشه. هر چی پریام میپرسه چی شد؟ اون تعریف نمیکنه. این داستان برای یک هفته هر شب تکرار میشه و هکوبا حرفی نمیزنه 👇
داستان ادامه داره ولی لازم نیست خواهش کنم که اگر از داستان خوشتون میاد لطفا ریتوییت کنید که بقیه هم بخونند، مخلص 👇
در نهایت پس از یک هفته پریام که از هکوبا حسابی ناامید شده بود و خیلی هم نگران شده بود در حضور بقیه اعضای خانواده او را تهدید میکند که یا کابوس خود را فاش می کند یا او را اعدام خواهد کرد. هکوبا سرانجام فاش میکند که...👇
هکوبا تعریف میکنه که هر شب خواب میبینم دارم وضع حمل میکنم، ولی بسیار درآوره و جیغ میکشم، میبینم که دارم پسری رو میزام، ولی هر چه بیشتر بچه بیرون میاد ، بچه به یک مشعل سوزان تبدیل میشه، و من هر چی جیغ میکشم تفسیری نمیکنه🤯👇
پریام از منجمها میخواد که خواب رو تعبیر کنند، و میخواد که «خواست خدایان» رو از این کابوس کشف کنند، منجم به پریام میگه این یک پیام شفاف از سمت خدایان برای تروا است. از هکوبا پسری بدنیا میاد که باعث میشه تمام تروا در آتش بسوزه 😰👇
منجمها میگن هکوبا بچهای با خود خواهد داشت که یا اون بچه باید از بین بره یا اون بچه تمام کشور ما رو خاکستر میکنه. هکوبا همه رو فحش میده و میگه کور خوندید اگه من بزارم بچهام رو با خرافاتتون بکشید
میزنه و هکوبا حامله میشه و همه در سکوت منتظر روز وضع حمل بودند، تا اینکه هکوبا در یک روزی این پسر بچه بلوند و بسیار زیبا رو بدنیا میاره🙄 داستان رو فردا عصر ادامه میدیم، فعلا لطفا ریتویت کنید 😇🙏
به محض اینکه هکوبا میخوابه، پریام بچه رو برمی داره و میده یه یکی از شکارچیهاش میگه این بچه رو بردار برو خارج شهر بالا تپههایی که جز چوپونها گذر هیچکس بهش نمیوفته و اونجا بکش بچه رو. این بچه باید بمیره تا شهر من زنده بمونه 👇
شکارچی وقتی بالای تپه میرسه و میخواسته بچه رو بکشه، عذاب وجدان میگیره و خرگوشی رو شکار میکنه برای مدرک جرم و بچه رو همونجا رو تپه ول میکنه، (احتمالا برای اینکه بدون این صحنه داستان ادامه پیدا نمیکرده) 👇
شکارچی قلب خرگوش رو به پریام میده و بچه رو یک چوپون که از اونجا رد میشده برمیداره( صحنه در کتاب کمتر معروف شکسپیر به نام ترولیوس و کرسیدا تشریح شده) چوپون میگه من که تنهایی نمیتونم گلهرو برای همیشه نگهدارم این بچه رو بزرگ کنم که کمک حال من باشه( برای چوپونی)👇
و بعد از یکسال اسم بچه رو میذاره «پاریس» شاید باور نکنید اما چوپونی بهترین شغل برای روحیه و اخلاق این بچه بوده، این میشه که پاریس در حاشیه تروا و با شغل چوپونی در رضایت و سادگی کامل بزرگ میشه و کسی هم در تروا اون رو یادش نمیاد و همه مشغول تحسین «هکتور» برادر بزرگتر هستند👇
داستان ادامه داره، اگر سوال یا نظری دارید لطفاً زیر توییت اول بنویسید که راحتتر بتونم جواب بدم
داستان رو با پاریس چوپان در تپههای اطراف تروا ادامه می دهیم، همچنان که پاریس به زندگی ساده و محقرانه خود ادامه میداد. تمام منابع روی دو خاصیت اصلی این چوپون قصه ما توافق دارند. اول زیبایی رشک برانگیز او، آنچنان که شاید تنها با آشیل دوستداشتنی قابل مقایسه بود 👇
دوم جذابیت پاریس برای زنها 🙈 پاریس چنان هر زنی بخصوص زنهای غیرعادی رو بخودش مجذوب میکرد که همه مردهای روستا و منطقه بهش حسادت میکردند. چند کلمه حرف زدن با پاریس کافی بود تا زنی مفتون پاریس بشه. همین باعث میشد که الههها بیان و با پاریس در هنگام چوپانی همصحبت بشن👇
اِنونی خیلی توجهی به سادگی و حماقت پاریس نداشته و همینکه با هم باشند راضی بوده، (مثل این دخترپولدارها در قرن ٢١ که شوهر خوشگل و بیسواد دارند😜🙊) زندگی ساده و محقر اینها ادامه داشته تا یک روز که پاریس در حال چوپونی یک خدای دیگه بهش نازل میشه👇
برای ادامه داستان باید برگردیم به داستان آشیل و عروسی تتیس و پلئوس و داستان رو از اونجا شروع کنیم. فقط در نظر داشته باشید که ما در زمین خدایان داریم سیر میکنیم و زمان و سالها مفهوم امروزی رو ندارند، به سن و سال افراد خرده نگیرید 👇با ما باشید
ما مجبوریم برای یه صحنه پاریس و گوسفندهاش رو روی تپههای تروا رها کنیم و بریم کنار کوه پلیون، جایی که عروسی تتیس و پليوس با حضور تمام خدایان در جریان بود، اما یک خدایی دعوت نشده بود. اگه گفتید اون بیدعوته کی بود؟
برای اینکه در صحنه قرار بگیرید، لازمه بهتون کمی اطلاعات بیشتری بدک از قسمت اشیل، زئوس خودش پدرش کرونوس رو کشته بود و از این طریق شده بود خدای خدایان، و میدونست که تتیس پسری بدنیا میاره که از پدرش قویتر و بهتره، پس اصلا نمیخواست تتیس با یک خدا ازدواج کنه، 👇
برای راضی کردن تتیس، بزرگترین مهمونی رو گرفته بود و میخواست تاریخی باشه. آپولو دیجی بود و بهترین و جدیدترین موزیکهای عصر برنز رو میذاشت، دیونوزیس بهترین نوشیدنیها رو سرو میکرد و خلاصه کلی حال و هول بود، در شب دهم ناگهان در باغ به صدا درمیآید👇
زئوس که خودش کنار پلئوس داماد بوده میگه عوهعوه. از این پلئوس خودش رو خراب میکنه، میگه این کیه که تو بخش میگی عوهعوه، میگه حتما «اِریس» یا همون دیسکورده، و اون همیشه از من حرف شنوی ندارها( از اونجایی که زئوس خیلی َپسته معلوم نیست راست میگه یا نه پدرسوخته) 👇
دیسکورد یا همون اریس معلوم نیست دقیقا بچه زئوس بوده یا قدرتی خارج از این خدایان. بهرحال زئوس به پلئوس فلکزده میگه برو در رو باز کن، اون هم لرزان میره و در رو باز میکنه و سلام میده، دیگه مهمونی ساکت شده بود و همه سراپا گوش و چشم بودند👇
دیسکورد میاد تو و میگه به به چشمم روشن، جمعتون جمعه و منو دعوت نکردید شیطونا، اومدم کادوی عروسیت رو بدم زئوس که ساکت بود، پلئوس با خشوع میگه؛ بانوی من نیازی به هدیه نیست حضور شما برای ما نعمت است. اریس میگه خبهخبه فیلم بازی نکن، بیا این هدیهات و میره فوری 👇
بهتره داستان سیب طلا و اینکه پاریس چوپون ما چطور به اینجا میرسه و برای اولین بار قهرمانان داستانهای مختلف ما به هم میرسند روبزاریم برای فردا شب. امیدوارم تا ١٣ نوروز به سبک سریالهای نوروزی بتونیم تمام داستانهای تروا رو با هم تموم کنیم 🥰 ادامه دارد
داستانمون رو در میانه عروسی ادامه میدهیم ، پلئوس میخواسته سیب رو بده به تتیس که یک دفعه از اون طرف میز «هِرا» میگه عوه نوشته برای زیباترین حتما برای منه، اوه اوه پلئوس که میبینه اوضاع پسه سیب رو میده به زئوس میگه بابا اینو بگیر ما رو با زنت در ننداز. 👇
هرا زن زئوس بوده ولی زئوس مرتب بهش خیانت میکرده و هرا هم مدام غر میزده، هرا همیشه فکر میکرده گذشته جای بهتری بوده و زئوس اون رو قبلا دوست داشته و الان نداره. مطمعنم دوروبرتون کلی از این هراها دارید که فکر میکنند گذشته جای بهتری است😬👇
در همین اثنا آفرودیت (ونوس رومی) از اونور میز میگه؛ میبینم که نوشته برای خوشگلترین عزیزم( با لحن لَوَند خوانده شود) 😁 اوووووه حالا با این چه کنم؟ 🤦🏻♂️ عجب بدبختی. زئوس میگه 👇
آفرودیت که برخلاف تصور عمومی خدای عشق پنداشته میشود تنها خدای یک چیز است «شهوت» و نه هیچ چیز دیگر همیشه بچهاش هم با تیرکمون همیشه همراهش هست که اسمش اِروس هست. کلمه اروتیک هم از اون میاد. برای اونها که نمیدونند در یک توییت آفرودیت رو تعریف میکنم👇
از اون عورت در آب آفرودیت یا ونوس خلق میشه اون تابلو هم اسمش هست تولد ونوس اثر ساندرو بوتیچلی و آفرودیت میشه خدای شهوت. مردونه داستان اگر جالب بود تویت قبل رو ریتوییت کن برادر و خواهر من 👇 برگردیم بداستان خودمون
زئوس سالها میخواسته یه سری به آفرودیت بماله ولی اون بهش راه نمیداده و کلی تو کف بوده از اون ور هم نمیخواسته جلوی هِرا ضایع کنه و زارت سیب رو بده بهش 😬 تو همین اثنا یه دفعه یه صدای از اونور میز بلند میشه؛ بابایی یعنی سیب رو نمیخوای به من بدی؟ ( با لحن دختر بابا لطفا)👇
آتنا بود 🤦🏻♂️ آتنا خدای هوش و ذکاوت و یکی از سه خدای همیشه باکره کوه المپ بود، آتنا دختر زئوس بود، اما مادری نداشت، حتما میپرسید چطور؟ اینطوری👇
زئوس میمونه با سه متقاضی و یک سیب 🤔حالا چکار کنم؟ فورا ولولهای برپا میشه، همه چی بهم میریزه، هر کدوم از خدایان و الههها پشت سر یکی از این سه تا وایمیستند و شروع میکنند به سروصدا، پلئوس هم که میبینه اوضاع پسه یواشکی دست تتیس رو میگیره و میزنه به چاک 🤦🏻♂️حالا فکر میکنید چی شد؟
نتیجه فلسفی اول(اگر اشتباه نکنم سقراط روی این موضوع بحث کرده) خدایان هر وقت مشکل لاینحلی پیدا میکردند بجای حلش ارجاع میدادند به بشر و باعث بدبختی و خونریزی میشدند😬 ادامه دارد👇
زئوس نمیخواسته خودش تصمیمگیری کنه و جلوی زنش و معشوقهاش و دخترش طرف یکی و بگیره، پس بهترین حالت این بود که همه کاسهکوزهها رو سر یکی دیگه بشکنه و اون هم کی بهتر از «انسان» که زئوس ازش متنفری بوده؟ فوری هرمس رو احضار میکنه👇
زئوس میگه هرمس برو تو دنیای آدمها بگرد یکی رو پیدا کن که بیاد بین این ٣ الهه قضاوت کنه و بگه کی از همه خوشگلتره؟ ولی سریع برگرد. هرمس به سرعت اینترنت ١٠ گیگا میره تو زمین، اول میرسه سراغ پادشاهان و وزرا، میگه بیاید بین ٣ خدا قضاوت کنید👇
پادشاهان و کلا هر کسی که عقل کمی تو سرش بوده میدونه که بابا کی میره تو دعوای ٣ خدا دخالت میکنه؟ کی جراتش رو داره قضاوت کنه و خودش رو با دوتایی دیگه درگیر کنه؟ خود هرمس بعدش میفهمه که میان آدم حسابیها نمیتونه کسی رو پیدا کنه👇
پس میگرده دنبال آنهایی که چیزی برای از دست دادن ندارند، این میشه که وقتی داشته در کوه «آیدا» میگشته چوپانی رو با ١۵ گوسفند میبینه. مسلما اون چوپون سادهدل معرف شما هست ؛ پاریس قهرمان داستان ما👇
بهش میگه ما یک مسابقه زیبایی داریم بین ٣ الهه دوست داری بیایی داور بشی؟ پاریس علاقه زیادی به زنها داشته و اصولاً پست رد به سینه هیچ زنی نمیزده🥴 میگه حالا اینی که گفتی یعنی چه؟ باید چه کنم؟ میگه کاری نداره میایی ٣ زن خوشگل هست اونجا میبینیشون و میگی کدوم خوشگل تره👇
سیب رو میدی به خوشگلترین و کارت تمومه. پاریس که اسم زن خوشگل میشنوه لب و لوچهاش آویزون میشه میگه همین الان بریم😁هرمس هم برمی داره پاریس رو و در کسری از ثانیه میرسه اونجا، به زئوس میگه ببخشید هر چی زور زدم جز یه چوپون چیزی گیرم نیومد👇
پاریس میشینه و سه الهه میان جلوش، میخواسته همون لحظه از روی سنگ بیوفته زمین پتریس، آتنا خدای هوش و ذکاوت ولی همچنین خدای ادوات جنگی، آتنا یکی از ٣ الهه همیشه باکره بوده پس میبینید که خیلی هم خاصیتهای زیبایی رو نداشته و بیشتر سرد و یخ بوده👇
نفر دوم هِرا، همسر زئوس، الهه ازدواج، همیشه بدنبال زندگی پایدار زناشویی بود و از رمانتیک بازی خوشش نمیآمد (ایلیاد) همیشه جدی و محکم اما نفر سوم؛ آفرودیت اوففففف پاریس میخواست خودش رو بکشه. 👇
آفرودیت خدای شهوت و کامجویی، خدای روابط ناپایدار و همیشه بهمراه کودک تپلش «اروس» آتنا که واکنش پاریس رو میبینه میفهمه که قافیه رو باخته پس میگه؛ بیاید یه کار دیگه کنیم هر کسی به این جوون یه هدیهای پیشنهاد بده هرکدوم رو انتخاب کرد اون برنده است🙄👇
یعنی آتنا مسابقه زیبایی رو تبدیل به مسابقه رشوه میکنه، فورا آفرودیت که میدونسته برنده است اعتراض میکنه و میگه نه این مسابقه زیبایی است نه رشوه(چون میدونسته چیز خاصی برای ارائه نداره) هرا که میدونسته شانسی نداره و بجایش از کیسه زئوس میتونه رشوه خوبی بده حمایت میکنه از آتنا 👇
و ٢ به ١ قرار. میشه هدایا رو پیشنهاد بدهند تا ببینند پاریس کدوم رو انتخاب میکنه. دوستان به لحظه نفسگیر این رشته توییت طولانی رسیدیم. یه نیم ساعت به من فرصت بدید دو تا تبریک عید بگم و برگردم 👇 ادامه دارد
هرا اول شروع میکنه؛ سیب رو بده من و من تو رو بزرگترین پادشاه تاریخنگاری بشر میکنم، قدرتی که هیچکس تا باحال بخود ندیده. فراموش نکنیم که پاریس فقط یک چوپون ١٨ ساله است. آخه پادشاهی و قدرت چه میفهمه؟ نگاه میکنه ببینه پیشنهاد آتنا چیه؟ 👇
آتنا میاد جلو و بعد از ثنای پاریس میگه من کاری میکنم که در تمام جنگهای عالم پیروز شی ضمنا میبینم که کمی هم به هوش و ذکاوت نیاز داری، تو رو داناترین کرد روی زمین میکنم. باز هم چوپون ١٨ ساله میخواست چه کنه با اینها؟
وقتی نوبت آفرودیت میشه میدونسته که پاریس با عقل و شعور و موفقیت کاری نداره، بهش طولانیترین رابطه جنسی با «هاتترین» زن روی زمین که هرگز کهنه نمیشه و در سالها همونطور میمونه رو پیشنهاد میده🤦🏻♂️ خواهش میکنم اگر چیز دیگهای قبلاً خوندید رو دور بریزید👇
آفرودیت به پاریس، زن برای ازدواج پیشنهاد نمیده، پاریس قبلاً خودش زن داشته «اِنونی» در ثانی الهه ازدواج هرا است نه آفرودیت. آفرودیت به پاریس پیشنهاد بهترین (affaire) دنیا رو میده (فارسیاش رو نمیدونم ببخشید) که هیچوقت کهنه نمیشه 🤯👇
در دوکلمه میگه زندگی کوتاهه حالش رو ببر 🤦🏻♂️ آفرودیت میگه تازه اگر 🍎 رو به من بدی بهت چند تا کادوی دیگه هم میدم؛ تو در واقع یک چوپون نیستی یه شاهزاده تروایی هستی، پاریس میگه من فقط چوپونی بلدم، دوستهای من گوسفندها و بالای چوپونم هستم. 👇
آفرودیت میگه اصلا نگران نباش من خودم همه چیز رو درست میکنم تو فقط 🍎 رو بده من همه چیز رو من درست میکنم، پاریس میگه خب پس دختره رو کی به من میدی؟ میگه باید یکم زمان بدی که روش کار کنم و شرایط رو محیا کنم، هر وقت به من نیاز داشتی سه بار اسم من رو صدا کنه 👇
من و اروس 🏹💘 فوری میایم و کمکت میکنیم، حالا چوپون داستان ما میگه یا جنسش خیلی خوبه یا زندگیم داره متحول میشه و سیب 🍎 رو میده به آفرودیت 🤯🤦🏻♂️👇
برای امشب کافی است، فکر کنم دو شب دیگه باید جلو بریم تا داستان پاریس تمام بشه باز تکرار میکنم اگر حوصله داشتید و تا اینجا رو خوندید، توییت «اول» رستوران رو ریتوییت کنید لطفاً 👇ادامه دارد
وقتی مسابقه تمام میشه، پاریس چوپان رو هرمس در کسری از ثانیه برمی گردونه به تپه آیدا، وقتی از روی زمین بلند میشه یکم فکر میکنه چی شده؟ آیا 🍄 مسموم خورده؟ یا واقعا این اتفاق افتاده؟ میگه باید برم برای زنم تعریف کنم (اِنونی) 👇
اِنونی هم یک الهه بود و همیشه جوان میماند و زندگی پاریس رو منظم کرده بود، ولو لیاقتی مردی بیش از یک چوپان رو داشت با پاریس احساس خوشبختی میکرد. پاریس وقتی داستان رو تعریف میکنه مطمئن نبوده این اتفاق افتاده. و البته اِنونی با ارتباطاتش لابی میکنه و میفهمه که درسته👇
اِنونی جزو الهههای المپ نبوده ولی اونها رو میشناخته، وقتی پاریس تعریف میکنه و هدیهها رو میگه اِنونی خیلی هیجانزده میگه عاه بگو کدوم رو انتخاب کردی؟ قدرت یا ثروت رو؟ و پاریس شرمنده میگه هیچکدام🥴 شهوت رو 🤦🏻♂️👇
اِنونی عصبانی میشه، میگه عجب خری هستی، تو که همین الان با یک الهه همیشه جوان هستی میدونی که من میتونم بهت بهترین شهوتها رو بهت بدم میدونی که من همیشه زیبا میمونم ولی تو یه وعده رو به من فروختی😰 👇
پاریس میگه؛ عه ولی من نمیدونستم که یک پرنس هستم، نمیدونستم که میتونم یک روز با خدایان کوه المپ ارتباط مستقیم داشته باشم، و از امروز زندگی دیگری خواهم داشت. و راهش رو میکشه و از خونه چوپانی و تنها اتفاق خوب زندگیش تا آنروز بیرون میاد و بسمت تروا راه میوفته 🙄👇
اِنونی با چشمان اشکبار بهش میگه؛ پاریس خوب گوش کن؛ روزی میاد که تو در زندگیت فقط به من احتیاج داری اما اون روز برای برگشت خیلی دیره( این جمله بعد از اون میلیاردهت بار توسط بانوان قبل از هر طلاقی در تاریخ تکرار شد) 🥴😁👇
ولی من به شما قول میدم این خیلی بیشتر از طالعبینی یا پیشگویی بود ما همچنان با اِنونی در قصهمون کار داریم اما خیلی جلوتر ... پاریس طبق قول آفرودیت پیاده راه میوفته به سمت تروا 👇
وقتی پاریس به سمت تروا میرفته ٣ بار صدا میکنه آفرودیت رو و میگه من چه کنم اونجا میرم؟ کسی منو نمیشناسه! آفرودیت میگه تو برو اونجا و ببین چی میشه. در کمال تعجب وقتی میرسه به تروا مردم با آغوشی باز ازش استقبال میکنند و به کاخ هدایتش میکنند👇
پریام هم انگار نه انگار که دستور قتل فرزندش رو داده خیلی خوشحال جلو میاد بغل میکنه پاریس رو. و پاریس رو بعنوان نفر دوم در جانشینی بعد از «هکتور» قبول میکنند. اما پاریس یک چوپون بود و هیچی از کشورداری حتی شاهزادگی نمیدونست، بخصوص شهر ثروتمندی مثل تروا🙄👇
پاریس بناچار بدست برادر بزرگتر و بسیار بهتر «هکتور» نگاه میکرد، هکتور سالها بود برای حکومت خودش رو آماده میکرد، صبحها به ارتش و عصرها به حکومت داری میپرداخت. پاریس دوست داشت با هکتور خوش بگذرونه اما هکتور همیشه گرفتار بود. و پاریس یک پرنس چوپون، یا چوپون پرنس🥴 👇
به هکتور میگه من چکارکنم؟ میگه اون کاری که دوست داری، پس پاریس تمام وقتش رو در حرمسرا میگذروند و هر روز آفرودیت رو صدا میکرد و میگفت این دختر برای من خوبه؟ اون یکی خوبه؟ آفرودیت هم میگه پففف نه یکم صبر کن. پس پاریس همچنان به تیک زدن با دخترها ادامه میداد👇
تقریبا ۶ ماه بعد از رسیدن پاریس به تروا، یک دعوتنامه از اسپارتا به تروا رسیده بود که دعوت کرده بودند که یک نفر از اعضای خانواده سلطنتی برای یک سفر رسمی به اسپارتا بیاد ( برای نزدیکی و دوستی دو کشور) 👇
شاه پریام نمیخواست هکتور رو بفرسته که شاه اسپارتها (آگاممنون) زیاد احساس مهمی نکنند، در ثانی پاریس میتونست اونجا تجربه کسب کنه، پس پاریس رو میذارند تو کشتی و میفرستند به اسپارت👇 اوه اوه
داریم به انتهای این رشته توییت نسبتاً طولانی نزدیک میشیم فردا شب پاریس رو در اسپارت دنبال میکنیم. اگر تا حالا نخوندید ازتون دعوت میکنم رشته توییت هلن رو قبلش بخونید که تمام شخصیتها فردا شب بهم میرسند و لازمش داریم. ادامه دارد
پاریس به اسپارت میرسه و مورد استقبال شدید آگاممنون و ملنئوس قرار میگیره، همونطور که در رشتوی هلن تعریف کردم آگاممنون قبلاً شاه مسینا بود و از تینداریوس اسپارت رو به ارث برده بود، پس این دعوت برای اونها جنبه شوآف داشت. میخواستند قدرت و اقتدارشون رو به رخ تروا بکشند👇
چون پاریس برادر دوم بوده پس طبیعتاً بدست ملنئوس میدن و اون دو تا با هم از اسپارت بازدید میکنند. از اونجایی که پاریس رفتار و کردار یک شاهزاده رو نداشته و از تربیت حرفهای هم بیبهره بود، همه جا با همه گرم میگیره و رفیق میشه و همین باعث نزدیکی بیشترش با ملنئوس میشه👇
بعد از چند روز این دو به دوبرادر تبدیل میشوند تا جایی که اصطلاح یونانی زنیا (Xenia) رو به معنای برادر دینی، خدایی براشون بکار میبردند. در عصر برنز مردان و زنان از هم همیشه جدا بودند در کاخها یا مراسم رسمی، زنها هرگز ارتباطی با مهمانان نداشتند و اونها رو نمیدیدند👇
دلیلش هم واضح بود، در اون زمان آزمایش DNA وجود نداشت و شاهان دلشون نمیخواست بچه یکی دیگه رو بزرگ کنند. برای همین هم پاریس هیچ برخوردی با زنهای اسپارت نداشت. تا اینکه یک شب 👇
پاریس همش با خودش میگفت یعنی تو این مسافرت آفرودیت میخواد به قولش عمل کنه؟ یعنی من به اون زن تو این سفر میرسم. یک شب که میهمانی شام بود، ملنئوس بلند میشه و میگه پاریس برادرم (Xenia) من امشب میخوام با تو رفتاری بکنم که هیچکسی در تاریخ یونان چنین افتخاری رو نداشته👇
بعد رو میکنه به کلیددار و میگه «هلن» رو وارد کنید.😳 مردان یونانی که کف کرده بودند از این حرکت بیسابقه، هرگز سابقه نداشته که زن یک شاهزاده در میان مهمان غریبه بیاد اما لحظاتی بعد کلیددار فریاد میزنه؛ بانو هلن اسپارتا، اوووووه خدای من چی شد؟🤦🏻♂️👇
ملنئوس با لبخند و افتخار به پاریس نگاه میکنه و میگه پاریس برادرم میخوام بهت همسر عزیزم رو معرفی کنم؛ هلن اسپارتا. پاریس یک نگاه میکنه به هلن و لحظهای یاد آفرودیت میوفته و میفهمه که این همونه که آفرودیت قول داده. طبق رسوم هلن بین شوهرش و پاریس میشینه، پاریس نفسش بند آمده👇
پاریس اصلا نمیتونه روی سخنرانی ملنئوس تمرکز کنه، و سه بار آفرودیت رو صدا میکنه، و ناگهان در باز میشه و آفرودیت هم مثل یک مهمان وارد میشه و در سمت دیگر پاریس میشینه. و با هم شروع میکنند به حرف زدن. بهش با یک لحن شیطانی میگه خوشت اومد از انتخابم؟😈 👇
پاریس نمیتونه خودش رو کنترل کنه،تته پته میکرده با سر میگه ارررره، آفرودیت میگه میخوای کار همین رو تموم کنم؟ خواهش میکنم صحنه رو تصور کنید! پاریس بیچشم و رو، نشسته سر سفره ملنئوس، و داره سر زنش با یکی دیگه معامله میکنه کثافت؟ (فحاشی از راوی بود ببخشید🤦🏻♂️) 👇
آفرودیت به اِروس دستور میده که تیر رو شلیک کنه 🏹و اروس میرسه کنار هلن و تیر رو میزنه💘 چقدر بیسواد چقدر سطحی و بیشعور🤯 هلن سرش رو بالا میاره و نگاهی به پاریس میندازه بخاطر همون نگاه خون هزاران نفر ریخته میشه و برای هزاران سال داستان سرایی میشه👇
در اساطیر میگن در تقابل بین انسان و خدایان، انسان همیشه بازنده است حتی اگر اینجا انسان هلن باشه که پدر زئوس خدای خدایان باشه، هلن بعد از تیر اروس خودش رو کاملا در چنگ پاریس میبینه. اینجا اتفاق بیخود دیگهای میوفته.👇
یک دفعه میان و کلنئوس رو خبر میکنند که باید همون لحظه اسپارت رو ترک کنه، ملنئوس بلند میشه میگه پاریس برادرم من باید همین الان برم ولی باید تا برگردم برای من «لطفی» 🥴 رو بکنی، آیا میتونی؟ بله حتما برادر- پاریس میگه👇
درخواست چی بوده حالا؟ ملنئوس گردنبند طلایی رو که دو کلید طلا توش بوده در میاره و میگه باید از این گردنبند تا برگشتن من حفاظت کنی، یکی از کلیدها، کلید خزانه اسپارت بوده و دیگری... کلید اتاقخواب هلن 🤯🥴🤦🏻♂️👇
پاریس میگه خیالت جمع جمع برادر مثل جانم از هر دو محافظت میکنم، خب بخش بعدی داستان فکر کنم همه میدونید، ساعتی بعد پاریس و هلن با گنج اسپارت توی کشتی بسمت تروا در حرکت بودند، این یکی از مناقشه برانگیزترین صحنههای اساطیر یونانه که در پایان رشته توییت با هم بحث میکنیم👇ادامه دارد
ملنئوس با چشمان اشکبار میره مسینا پیش داداشش آگاممنون، میگه داداش زنم گذاشته رفته (دقیقاً همینجور🤦🏻♂️) آگاممنون خوب گوش میکنه و فوری نقشه شیطانی رو در سرش میپرورنونه، میگه خوب توجه کن، زن تو فرار نکرده، زن عزیزت خائن نیست. زن تو رو «دزدیدند»👇
آگاممنون میگه پس بذار بهت توضیح بدم تو نبودی زن نجیبت در اتاق خوابش بود و اون شیطان در رو میشکونه و وارد میشه و زنت رو میدزده. و الان ما باید از شرفمون دفاع کنیم حالا برو به اسپارت و داستان رو به همه تعریف کن. ما باید هرچه سریعتر حرکت کنیم به سمت تروا 👇
آگاممنون پیکی رو میفرسته به تمام اون ۵٠ پهلوانی که چند سال قبل قسم تینداریوس رو خورده بودند، از ازدواج و انتخاب هلن دفاع کنند و میگه امروز وقتشه که از قسمتون دفاع کنید و زندگی هلن در خطره، همه باید فورا بیاید که به سمت تروا حرکت کنیم👇
ولی دلیل آگاممنون چیز دیگهای بود، تروا رو میخواست فتح کنه چون مرکز تولید برنز و ثروتمندترین شهر منطقه بود، آگاممنون باید اونجا رو فتح میکرد. اون به تمام شهرها نقالانی فرستاد که برای همه مردم تعریف کنند که هلن توسط تروا دزدیده شده و ما باید دفاع کنیم👇
از همه جای یونان سربازان به اسپارت سرازیر میشن و در ۶ ماه ١٠٠ هزار سرباز آماده حرکت میشن، اما اردوی ١٠٠ هزار نفره یک چیزی کم داشت؟ آشیل، آشیل کو؟ آشیل کجاست؟ هیچکس نمیدونست. امکان نداشت آگاممنون بدون آشیل بره. برای همین اودیسه و آژاکس رو میفرسته تا آشیل رو پیدا کنند👇
اینجا داستان هلن تمام میشه. اگر تا اینجا حوصله داشتید و داستان رو خوندید لطفا توییت اول رو ریتوییت کنید که بقیه هم بخوانند. داستان پیدا کردن آشیل رو فردا ادامه میدهیم. و امشب در مورد برداشتهای مختلف داستان با هم گفتگو میکنیم. پس حتما شرکت کنید لطفا ✋ پایان
داستان پیدا کردن آشیل در جزیره سیروز را اینجا دنبال کنید 👇
داستان ایفیجِنیا رو در این رشته توییت دنبال کنید 👇
داستان ارتش یونان در پای دیوار تروا رو در این رشته توییت دنبال کنید👇
و از امشب پاریس و هلن، ما از این دو عاشق داستانمون در کنار ساحل اسپارت جدا شدیم، و ازشون خبری نداریم تا امروز که ١٠ سال گذشته. پس بسر اونها چی اومده؟ پاریس کجاست؟ هلن چی شد؟ یعنی الان که لشگر اگاممنون پشت دروازههای تروا هستند و مردم تروا زیر #تحریم_اقتصادی اونها چه میکنند؟👇
وقتی پاریس و هلن به تروا برگشتند، با دسیسه و فعالیت آفرودیت، تمام شهر خوشحال بودند و جشن گرفتند اما با شروع محاصره و تحریم تروا پاریس کوچکترین علاقه ای به مسائل شهر، تمرینات و آمادگی سربازها برای نبرد با یونان نشون نداد،👇
اگر یادتون باشه بالاتر توضیح دادیم که پاریس یک شخصیت سطحی، بیسواد و زنباره است که به تنها چیزی که علاقه داره بازی با زنان و سپری کردن زمان در تختخواب با هلن بود. 🤦🏻♂️ جایی که نه تنها حرص هکتور که تمام مردم تروا رو در میآورد👇
اما هلن در شرایط متفاوتی است، هلن دختر زئوس، همسر ملنئوس و مادر هرمیون، برای به تروا آمدن از خیلی چیزها گذشته بود و همه چیزش رو فدا کرده بود، سر چی؟ سر یک تیر اِروس💘 وقتی به تروا میرسه، متوجه میشه که اینجا خانه ابدی است برای همین کاملا خودش رو وقف زندگی مشترک با پاریس 👇
و مردم تروا میکنه، به شدن فعال در زندگی مردم، اما با شروع #تحریم_اقتصادی خیلی سریع میفهمه که پاریس چقدر مرد بیارزش و بیخاصیتی است🙈 دختر لیدای زیبا همه چیزش رو فدا کرده بود برای چنین مرد پفیوزی. و بشدت پشیمان بود👇
از اون بالاتر هر بار که در خیابانهای تروا راه میرفت و گرفتاری و بدبختی مردم رو میدید. بشدت خودش رو مقصر شرایط تروا میدونست. بارها در ایلیاد هلن در مکالمه با خودش، خودش رو فاحشه بدبخت، و پتیاره عجوزه خطاب کرده بود، بارها میخواست خودش رو میخواست تسلیم کنه👇
که قاعدتاً تروا اجازه نمیداد، هر بار که در خیابان راه میرفت در ابتدا مردها محسور زیبایی هلن میشدند اما به محض اینکه متوجه میشدند هلن هست شروع به فحاشی پرتاب میوههای گندیده میکردند. حال اون روزهای تروا کمی شبیه به کشور زیر تحریم امروز جهان بود 😢👇
در طول سالها رابطه هلن هم با پاریس خرابتر و خرابتر شد، و از پاریس، بخصوص به بستر رفتن با پاریس متنفر بود، ولی یادتون نرفته که آفرودیت به پاریس چی قول داده بود؟ بهترین رابطه جنسی که یک بشر میتونه داشته باشه🤦🏻♂️👇
هر بار که هلن به خواسته پاریس تمکین نمیکرده، پاریس زیر لب آفرودیت رو صدا میکرد و اون هم با بچه تپلش اروس پیدا میشد و تیری حواله هلن میکردند💘 و اون هم مثل مسخها با به بستر میرفت. مثل امروز که پسرها روی مخ دخترها میرن و وادارشون میکنند به کاری که میخوان🙈
و وقتی که اثر تیر میرفت و هلن به حال عادی برمیگشت پریشان برای روزهای متمادی گریه میکرد، تا میرفت بیرون که بدبختی بقیه رو میدید، هلن روزهای بسیار بدی رو میگذروند اما پاریس عین خیالش نبود، بهترین رابطه رو با هلن داشت بیخیال از غم مردم خوش میگذروند، چیزی شبیه #کاسب_تحریم امروز👇
خب با این توضیحات از عشاق ده سال پیش و متنفران امروز(شاید مثل اغلب عشقها😁🥴) اگر یادتون باشه آشیل از مادرش خواست که زئوس کاری کنه که جنگی تمام عیار بین دو سپاه در بگیره
داستان حضور تتیس پیش زئوس رو ما برای جلوگیری از اطاله کلام فاکتور میگیریم و میریم به داخل کاخ پریام جایی که هکتور و باباش و بقیه سران جلسه مقابله با #تحریم و حصر تروا داشتند. نه تنها هکتور که حتی دیگر وزرا و سران ارتش هم از پاریس بشدت گلهمند و عصبانی بودند، 👇
هیچکس تحمل این جرثومه که تا دیروز گوسفند میچروند و امروز با تحریم مردم تروا کاسبی میکرد رو نداشتند و همه ازش متنفر بودند، در این جمع؛ میخوام یک شخصیت کلیدی جدید رو بهتون معرفی کنم که هم در ادامه داستان خیلی مهمه هم در تاریخ شخصیت بسیار مهمی است
برای کوتاهی کلام از اون شب رابطه آینیاس بوجود میاد و آفرودیت به چوپون ما میگه تو خودت باید بزرگش کنی و من از دور مراقبش هستم، اما به کسی نباید بگی که من مادرم. شاهکار ویرژیل به نام ائنید هم با محوریت همین شخصیت شکل گرفته، برگردیم به جلسه ضد تحریم👇
در جلسه مقابله با تحریم با اکثریت آرا به این نتیجه میرسند که تمام بدبختیهای قوم شریف تروا از گور پاریس و هلن بلند میشه و باید راهی محترمانه پیدا کرد تا اینها رو تحویل داد و یونانیها هم بیخیال شن و برند دنبال کارشون. و پیشنهاد تروا توسط هکتور به اگاممنون ارائه میشه👇
پس هکتور پیکی میفرسته سراغ اگاممنون و میگه برای مذاکره امشب تنها بیا پای دیوار، من هم تنها میام. اما پیشنهاد چیه؟ فردا شب داستان این پیشنهاد رو با هم میخونیم. لطفا توییت اول رو با تمثال نامبارک پاریس #ریتوییت بفرمایید
هکتور خیلی عجیب تنها میاد، احتمالاً برای اینکه میخواسته کسی متوجه جزییاتش نشه، آگاممنون هم تنها بود اما گروهی از دور مراقبش بودند، قبل از مذاکره آگاممنون خودش میدونست که دیگه آشیل رو نداره و بخش اعظم قدرت #فشار_حداکثری رو از دست داده👇
هکتور هم شرایطش خیلی تغییر کرده بود، در این ده سال تروا ضعیف تر، مردم گرسنه تر شده بودند و هر روز احتمال شورش بود، هکتور بدون اینکه از کمپ یونان خبر داشته باشه دنبال یک در خروج بود، اون میخواست با درایت تروا رو از این مخمصه نجات بده.👇
تروا هنوز هم کشور ثروتمندی بود، کلی گنج و از همه مهمتر برنز داشت اما تو اون شرایط بدردشون نمیخورد، پس برای همین پیشنهادش رو دقیق و حساب شده بر اساس تدبیر تنظیم کرده بود (اما از درخواست آشیل از مادرش خبر نداشت🥴) 👇
هکتور به آگاممنون که میرسه اجازه نمیده اون حرف بزنه؛ میگه: آگاممنون چی میگی اگر فردا صبح این جنگ رو با تنها یک کشته تمام کنیم؟ آگاممنون که باور نمیکرد میگه دارم گوش میکنم بگو چیه پیشنهادت؟ 🤔👇
هکتور میگه یک نبرد ترتیب میدیم هر طرف یک جنگجو و تا پای مرگ با هم مبارزه میکنند، و برنده، برنده نهایی جنگه، 🗡😳 آگاممنون هنوز دوزاریش درست نیوفتاده، برنده یعنی چی؟ چی میشه؟ 👇
هکتور میگه تو یکی انتخاب میکنی من یک پهلوان و یکی از راهبان ما داور مسابقه است. اگر ما پهلوان شما رو بکشیم شما همون روز بادبانها رو میکشید و برمیگردید به یونان با دستهای خالی اما اگر شما برنده بشید👇
اگر شما پهلوان ما رو بکشید، اول ما هلن رو بهتون پس میدیم که تا دلت میخواد بتونی ازش در پروپاگاندا در یونان استفاده کنی و بعنوان قهرمان معرفیات کنند، در کنارش ما تمام ذخایر برنز و نیمی از طلای تروا رو هم بشکل میدیم که بتونی بین سربازانت تقسیم کنی. اوووووففففف👇
آگاممنون باورش نمیشد چنین در طلایی برای خروج از این مخمصه، هم با آشیل مشکل داشت هم آبروش پیش پهلوانانش رفته بود چی میخواست از این بهتر؟ اما هنوز یک مشکل وجود داشت؟ پرسید اما اون پهلوان شما کیه؟ 🗡🧐👇
هکتور میگه؛ پهلوان ما👈 پاریس است و بهمین دلیل من پهلوان شما رو هم انتخاب میکنم👈ملنئوس😳 بله پاریس با ملنئوس روبرو میشوند و برنده صاحب همه چیز میشه🤦🏻♂️ آخه چطور میشه همچین چیزی؟👇
قبل از پاسخ آگاممنون باید به بار دیگه شرایط رو بررسی کنیم، کمپ یونانیها تازه از #کرونا اوپس ببخشید طاعون خلاص شده و اصلا روی فرم نیستند، سربازها پشت آشیل هستند و اصلا حاکمیت قبلی رو نداره، ده سال پیش این شرایط مسخره بودو اصلا قبول نمیکرد، اما الان بعد از ده سال؟👇
همه چیز عوض شده، آدمها، تروا، آشیل، اما آگاممنون تنها میتونست این شرط رو قبول کنه اگر مطمئن بود که میتونست قطعا برنده این نبرد باشه نه اینکه ممکنه ببره شاید هم ببازه، برای همین پیشنهاد هکتور از طلا هم براش بهتر بود، اصلا خشکش زده بود، 👇
معلوم بود که کلنئوس اون بچه خوشگل رو در ایکی ثانیه میخوره، میپرسه آخه یعنی تو میخوای......؟ هکتور میگه بله من میخوام برادرم رو قربانی کنم چون میدونم غیر از این شما هیچ جوری راضی نمیشید و بیخیال زن و بچههای بیگناه ما نخواهید شد. شما برنده میشید و با هلن اینجا رو ترک میکنید👇
آگاممنون دیگه خودش رو برنده میدونست مطمئن بود که فردا جنگ رو برده و سربلند به یونان برمیگرده، با هم دست میدن و قرار میزارند برای فردا صبح در حضور سپاه هر دو طرف پاریس به مصاف ملنئوس بره،👇
اگر از ابتدا این توییت های بیپایان رو خوندید و به داستان اشراف دارید باید بدونید که تو این داستان هر دو طرف موقعیتهای متعدد داشتند یا خودشون خلق کردند تا از جنگی خانمان برانداز جلوگیری کنند، حتی آرتمیس باتمام توان دخالت کرد که جلوی جنگ رو بگیره، بعد آپولو با طاعون👇
بعد آشیل میخواست آگاممنون رو بکشه که آتنا نذاشت، الان هم هکتور تمام موقعیت رو فراهم کرده که از جنگ جلوگیری کنه، مثل تمام زندگی ما، قبل از هر تراژدی موقعیتهای بسیاری هست که میشه با درایت از اون جلوگیری کرد و تا ته خط نرفت اگر توجه نکنی تراژدی اجتناب ناپذیر است👇
فردا صبح میشه و برای اولین بار درهای تروا بطور کامل باز میشن و ٧۵ هزار سرباز تازه نفس اما نیمه گرسنه در مقابل تقریبا ٩٠ هزار نفر (١٠ هزار نفر رو در طاعون از دست دادند) سرباز یونانی سیر اما مریض صف آرایی میکنند،👇
توصیف دو سپاه و سخنرانی راهب (داور دوئل) در ایلیاد بسیار طولانی و مفصل اینکه من ازش میگذرم، این روز بخصوص رو شکسپیر، ویرژیل بسیاری دیگر هم توصیف کردند، نکته مهم اینه که پاریس برای اولین بار لباس برنزی رزم میپوشد که بشدت حتی راه رفتن با اون لباس و کلاهخود براش دشوار بود🥴🤦🏻♂️👇
طبق رسم اون زمان قبل از جنگ تن به تن هر پهلوان حق داشت دو نیزه بطرف مقابل از فاصله ده متری پرتاب کنه، اگر اتفاقی نمیافتاد جنگ تن به تن آغاز میشد. تصور این صحنه بیشتر کمدی است تا دراماتیک😁👇
معمولاً پرتاب کننده اول رو با قرعه انتخاب میکردند اما ملنئوس بحدی مطمئن بود که میگه بدید پاریس اول نیزه رو پرتاب کنه، اما پاریس در اون لباس نمیتوانست سرپا نگه داره 🥴😂 پاریس رو که یونانیان از روی دیوار با بالاتنه لخت دیده بودند الان مثل خری شده بود که روش یک تن بار گذاشتی🤦🏻♂️👇
حتی وقتی نیزه رو میدم دستش نمیدونست از کجاش بگیره بسختی میگیره و بزور و تلوتلو خوران اولیش رو پرتاب میکنه، ملنئوس خیلی راحت سورس رو بالا میاره و بومب⚡️ خیلی راحت مهار میکنه، پس میشه نوبت ملنئوس اما صبر کنید، روی دیوار هم دو تماشاچی نشسته بودند، دو VIP پریام و هلن 👇
پریام که دیگه چشمش درست نمیدید از هلن سوال میکرد که صحنه رو براش تعریف کنه، پریام مطمئن بود که پسرش امروز کشته میشه اما هلن متفاوت بود، یه طرف شوهرش بود🙈 طرف دیگه مرد بیارزشی که زندگیش رو براش به ..سا داده بود، هلن میدونست که امروز سرنوشتش تعیین میشه🏴☠️👇
هلن۵٠ پهلوان قسم تینداریوس رو میبینه و برای پریام تعریف میکنه، ملنئوس که خیلی پیرشده، ازاون بدبختانهتر که خودش رو مقصر تمام اینخونریزیها میدونه بیت خیلی معروفی در اینجا در ایلیاد هست که میگه، آن هلن، آن ناتوانِ تخریبت کننده کشتی ها، آن قاتل مردان بیگناه، آن سوزاننده شهرها👇
برگردیم پایین دیوار جایی که ملنئوس میخواد اولین نیزه خودش رو پرتاب کنه، و پرتاب میکنه، براحتی از سپر و زره برنز پاریس رد میشه و دقیقا قبل از اینکه وارد بدنش بشه متوقف میشه و پاریس رو بروی زمین پرت میکنه، اووووه پاریس دیگه پاپیون کرده بود🥴🤦🏻♂️ نفسش بالا نمیامد،👇
ملنئوس شمشیرش رو به سمت پاریس پرتاب میکنه و شمشیر میخوره به کلاهخود و پاریس رو پرت میکنه به اون سمت، ملنئوس که دیگه سلاحی نداشته با دست خالی به پاریس حمله میکنه که خفهاش کنه که یکدفعه اتفاقی در صحنه میوفته و هر دو طرف شروع به فریاد میکنند😰😱👇
چی شد؟ اتفاقات بعد از این رو فردا شب دنبال میکنیم، جدا دمتون گرم که این همه توییت رو با من میخونید جدا از همه متشکرم برای تمام کامنتها و تعاریفتون، فردا شب میبینیم پاریس چی شد✋👇
خب لحظهای که ملنئوس به پاریس حمله میکنه در همون حال خدایان، از المپ داشتند با پاپ کورن جنگ رو از ویدیو پروژکتورشون میدیدند میفهمند که داستان داره به پایان خودش نزدیک میشه، مثل یک مسابقه فوتبال که داره با نتیجه مساوی تموم میشه و شما از خدا میخواهی داور بنفع بگیره👇
اون هم به قیمت جان پاریس عزیزدردانه آفرودیت، برای آفرودیت خارج از سوال و جواب بود که اجازه بده همچین اتفاقی بیوفته و هرا و آتنا موفق بشن، خودش رو در کسری از ثانیه به صحنه میرسونه و مه غلیظی رو برای لحظهای وارد میدان نبرد میکنه جوری که چشم، چشم رو نمیدید.👇
به چشم بهم زدنی پاریس رو میگیره و میبرهو تا پاریس بخودش میاد در تختخواب توی اتاق با هلن بود 🥴🤦🏻♂️ما داریم از داستانهای اسطورهای حرف میزنیم مثل رزم رستم و فولادوند پس تو رو خدا قبول کنید این بار رو هم 😇 پهلوانان در صحنه بخودشون میان و میبینند جا تره و پاریس نیست😱👇
ملنئوس شروع میکنه به داد و بیداد که قبول نیست و شما تقلب کردید، از اون ور آتنا که میبینه نه تنها کار از دستش خارج شده که الان ممکنه دو طرف به صلحی برسند، میره و یکی از تروایی ها رو در وسط خر تو خر فریب میده، که چی کار کنه؟
اون سرباز اسمش پاندروس بود، آتنا دستش رو میگیره میزاره روی کمانش و تیر رو بیهدف ول میکنه اون تیر با هدایت آتنا میشینه روی بازوی ملنئوس 🥴اوووووووه خدا چی شد؟ در حالیکه سربازان دو طرف اصلا آماده نبرد نبودند و تنها در حال تماشای نبرد پاریس بودند👇
دیومد از پهلوانان ۵٠ نفره قسم تینداریوس و پادشاه جزیره آرگوس که با ٨٠ کشتی از سربازانش در جنگ شرکت کرده، داستانهای بسیاری از خودش و پدرش هست که من چون میخوام از کلام دور نشیم ازش میگذرم، اما صبح روز جنگ آتنا میبینه که میخواد یک جنگ تمام عیار راه بندازه👇
اون طرف هکتور، آینیاس و پاندروس رو داره، تازه آپولو هم حواسش به آنهاست، این طرف آشیل نیست، اودیسه و آژاکس در حد هکتور نیستند، ملنئوس و آگاممنون هم که تو افسایدن، پس میمونه دیومد، اون هم تا اون روز فوقالعاده نبود، پس آتنا تصمیم میگیره خودش دست به کار بشه 👇
آتنا، دیومد رو دعا میکنه ، یه جور طلسم، دیومد بزرگتر میشه، حتی به تصویر نگاه کنید اون رو بزرگتر از بقیه به تصویر کشیدن، اسلحه و مهماتش رو تغییر میده، بهش توصیه میکنه که اگر خدایان در جنگ دخالت کردند تو سمت اونها نرو اما من از دور مراقبت هستم، آتنا همان آتشبیار معرکه بود👇
بهش اطمینان داده بود که امروز جنگ میشه و تو از همه قویتری، فقط بی کله بتاز، این صحنههت در کتاب پنجم ایلیاد توصیف شده و هومر از اصطلاحی مخصوص بخودش براش استفاده کرده؛ Aristeia یعنی تو مایههای شکوه قدرت بعداً برای آشیل هم از این اصطلاح استفاده میکنه👇
پاندروس که در یک ارابه با آینیاس ایستاده بود به همه از دور تیر پرتاب میکرد و از چپ و راست از یونانیها میکشت، یکی از این تیرها به زیبایی روی سینه دیومد میشینه، اون که خیالش از جانب آتنا راحت بوده تیر رو با دست میگیره و در میاره، و خیلی راحت به کشتنش ادامه میده😱⚔️،👇
در ایلیاد هومر میگه دیومد ١٠ نفر از اعضای خانواده هکتور رو میکشه، اما دنبال پاندروس بود،این تقریبا جملات هومر هست؛ دیومد از دور نیزه رو پرتاب میکنه نیزه از بینی پاندروس وارد میشه و دندانها رو خورد میکنه و نوک نیزه از سمت دیگر سر مرد بدبخت خارج میشه 😰🏴👇
پاندروس از ارابه فرو میغلطه واسبها از روی بدن مرد نگونبخت عبورمیکنند🤦🏻♂️آینیاس ارابهران بوده و دیومد که زیر زبانش مزه کرده بود دنبال اون هم بوده، بدون اینکهبدونه آینیاس هم مثل آشیل،مادری از جنس خدایان داره، دیومد یک صخرهمیبینه و اون صخره رو برمی داره و به آینیاس پرتاب میکنه👇
آینیاس زیر صخره میمونه، آفرودیت که در صحنه حاضر بوده فورا به کمک آینیاس میاد ولی قدرت اعجابانگیز دیومد در اون روز بهش اجازه میداد که آفرودیت رو ببینه، و همین میشه که یابو برش داره که میتونه هر غلطی بکنه 😁 شمشیر رو به آفرودیت پرتاب میکنه 🥴⚔️ 👇
اونجا وسط میدان جنگآینیاس همچنان زیر صخره بود، آپولو کهمیبینه صحنه رو میاد که صخره رو کنار بزنه، یک دفعه دیومد که هنوز در همون حالت Aristeia(شکوه پهلوان) بوده به آپولو هم حمله میکنه، آپولو یک چَک به این بچه پررو میزنه و میگه حواست باشه باکی در میوفتی،آتنا میاد میگه بیخیالشو👇
آپولو، آینیاس رو برمی داره و میبره (آپولو خودش خدای پزشکی و درمان بود اگر یادتون باشه) اما دیومد بیخیال نمیشه و همچنان مشغول به کشتن تروایی هاست، اِریس که میبینه نمیشه اون رو کنترل کرد یک خنجر به سمتش پرت میکنه، دیومد خنجر رو در مسیر میگیره و یکراست پرت میکنه به گلوی اریس👇
اریس مسلما اتفاقی نمیوفته براش اما عصبانی میشه و میگه برم ببینم آتنا به این چی داده برای صبحانه؟🍳 هکتور که میبینه نمیتونه حریف دیومد بشه، دوباره فکر جدیدی به ذهنش میرسه( شما نمیتوانید عاشق این مرد نشید😍) 👇
بقیه داستان و ایده هکتور رو فردا شب دنبال میکنیم، با من باشید و لطفا اگر تا اینجا خوندید توییت اول (با تصویر پاریس) رو لطفاً ریتوییت کنید که بقیه هم بخوانند ، تا فردا✋👇
هکتور در دهانه دروازه میایستد و فریاد میزنه و میگه : من هکتور شاهزاده تروا بزرگترین پهلوان شما رو به مبارزه میطلبم. همه ساکت میشن، هکتور برای دومین بار با صدای بلند مبارز میطلبه، اودیسه به اگاممنون نگاه میکنه، میدونستند که کسی ندارند که یارای مقابله با هکتور رو داشته باشه👇
تنها آشیل میتونست با همدوره مبارزه کنه که اون هم اونجا نبود، هکتور خودش هم اینو میدونست، برای همین مبارز مطلبید، طبق سنت عصر برنز یونانیان«باید» یک نفر رو معرفی میکردند،هدف هکتور این بود که مبارزه رو متوقف کنه ودوئل خودش تا غروب طول بکشه و بتونه وقت بخره،ولی کسی جراتش رو نداشت👇
هیچکس نمیتونست با هکتور مقابله کنه حتی دویومد، در نهایت ملنئوس میاد جلو، اما هکتور با پاریس تفاوت داشت و اگاممنون نمیخواست بزاره اون بدست هکتور قربانی بشه، بعد از مدتها در نهایت نستور میاد جلو، نستور رو یادتون میاد در اپیزود آشیل و برسئیس؟ 👇
نستور میاد جلو و نیم ساعت برای یونانیها صحبت میکنه که باعث خجالته که شما جرات ندارید من دوست داشتم که جوانتر بودم و با هکتور مبارزه میکردم ولی شما همه مردانی بیعرضه و بیشرافت هستید، و اینجا آژاکس میاد جلو تا با هکتور مبارزه کنه🤺👇
برای آژاکس یک موقعیت فوقالعاده بود تا خودش رو از زیر سایه آشیل و دیومد بیرون بیاره بخصوص میدونست که بزودی تاریک میشه و مبارزه متوقف خواهد شد، جالب این بود که هکتور هم دقیقاً همین هدف رو داشت👇
درس زندگی👈 گاهی مواقع شما و رقیبتون ممکنه بدون اینکه خبر داشته باشید یک هدف پنهانی رو دنبال کنید، همیشه منافع شما ضد منافع رقیب نیست.برگردیم به جنگ هکتور و آژاکس👇
شب که میشه هکتور برمیگرده به کاخ سلطنتی لازمه یه توضیحی در مورد خانواده هکتور بدم، هکتور به تازگی با دختر یکی از پادشاهان متحدان تروا ازدواج کرده بود که پدر و ٧ برادرش رو آشیل به خاک و خون کشیده بود به نام «آندروماخه» باز به تلفظ فارسی متعهد میمونم، 👇
این زوج عاشق کودکی نوزاد دارند به نام «استیاناکس» شب تیره بساطش رو جمع میکنه و روز جدیدی آغاز میشه هکتور لباس رزم میپوشه و به سمت خارج شهر روانه میشه فارغ از اونکه سرنوشت اون روز بدست زئوس رقم خورده بود👇
اینجای داستان رو یادتون میاد؟ آشیل از مادرش خواسته بود بره و بر ضد یونان دعا کنه؟ امروز زئوس تصمیم گرفته بودکه دعای مادر رو برآورده کنه 🙄 عجب.از اول صبح تروایی ها با یک اعتماد به نفس غریبی آمده بودند، و جالبه که یونانیها کاملا از صبح قافیه رو میبازند👇
تروا کاملا یونانیان رو تارومار میکنند، نزدیک تاریکی که میشه یونانیان کاملا به سمت دریا عقب نشسته بودند، هکتور، آینیاس رو صدا میکنه میگه ما باید امشب برای همیشه اینها رو از اینجا بندازیم بیرون که دیگه برنگردند، ولی دعا برای شکست قطعی نبود 🤦🏻♂️
هوا تاریک میشه، چشم چشم رو نمیدید و هر دو گروه مجبور میشن جنگ رو متوقف کنند، یعنی تحریم کنندگان و تحریم شوندگان توافق میکنند که تا صبح صبر کنند 🥴و هکتور با اعتماد بنفس کامل برمیگرده به درون دیوار، اما اگاممنون و پهلوانانش داستانش متفاوت بود👇
اگاممنون تمام پهلوانان رو فرامیخونه، همه خسته شکست خورده و تقریبا مطمئن بودند که فردا صبح قطعا درهم کوبیده میشوند و باید با سرافکندگی به یونان برگردند🤔 اما یک نفر هنوز به شکست باور نداشت، که هیچ ربطی به خدایان و دعا نداشت، اون یک نفر مثل همیشه «اودیسه» بود 🤦🏻♂️👇
اودیسه مثل همیشه با یک پیشنهاد میاد جلو که دنیای همه رو عوض میکنه، چی بود؟ تا فردا شب صبر کنید تا ببینیم چیه؟ ضمن اینکه فردا شب بحث کوتاهی هم درباره جایگاه زن در یونان باستان و کتاب ایلیاد خواهیم داشت. تا فردا شب ✋👇
امشب سعی میکنم کمی با سرعت و اختصار اتفاقات رو تعریف کنیم تا برسیم به بحث فلسفی اصلی شب و اون رو مفصلتر حرف میزنیم ، خلاصه اینه که اگاممنون کاملا روحیه رو باخته بوده از پهلوانانش تشکر میکنه، و میگه بالاخره من به این نتیجه رسیدم که دیوارهای تروا رسوخ ناپذیر هستند 👇
و ما فردا باید برگردیم به یونان قبل از اینکه همین تعداد رو هم از دست بدیم. اینجا اودیسه اجازه نمیده و میگه همه اینها بخاطر حماقت تو با اشیل اتفاق افتاد همش مقصر تویی و الان باید از دلش در بیاری تا ما بتونیم در این جنگ پیروز بشیم👇
خلاصه اگاممنون و پهلوانها بسته تشویقی رو برای آشیل در نظر میگیرند که در نوع خودش جالب و خنده دار هست، از جمله ٣ عدد سهپایه آکبند غذاپزی🥴 تعدادی کنیز زیبا که خانهداریشون هم خوبه، تعدادی دیگ نو، اسب، طلا و اگر یادتون باشه برسئیس رو هم حاظر میشه اهدا کنه 👇
یک نامه هم میزاره روش که آشیل جان تو مرامی من دست به این دختر نزدم، خودش که جرات نداشته بره پیش آشیل یک گروه تعیین میکنند که برن اونجا و از دل آشیل دربیارند، حالا گروه کی بودند؟ الان دیگه آشنا شدید با قهرمانها 😁👇
مشخصا اودیسه، آژاکس که رفیق آشیل بوده، نستور که حق بزرگتری به سر آشیل داشته (پدر و برادر همین نستور بدست هرکول افسانهای کشته شدند که شاید یک روزی براتون تعریف کنم قصهاش رو) و پیرمرد دیگری بنام فونیکس که از دوستان پدر آشیل بوده،👇
اونها وقتی به چادر آشیل میرسند «پروتوکلوس» ازشون استقبال میکنه، نقش این پرتوکلوس در تاریخ بسیار مناقشه برانگیز، کوتاه و مهمه. سعی میکنم در حد چند خط توضیح بدم، ظاهراً این آقای پرتوکلوس در این ده سال مونس و همدم آشیل بوده، چیزی در حد Butler پیشکار آشیل 👇
خیلی هم ظریف بوده و «ظاهرا» به همجنسش گرایش داشته، اگر داستانهای داوینچی رو بدونید چیزی تو مایههای «صلای» برای لئوناردو. همین هم باعث شده ۴٠٠٠ سال حرف و حدیث پشت سر آشیل باشه که احتمالاً با مردها هم یک حالی میکرده.🙊 در اون شب پرتوکلوس از میهمانها پذیرایی میکرده 👇
مثل همیشه اودیسه شروع میکنه، و توضیح میده که چقدر اگاممنون پشیمان و خاک بر سره و برای همین هم یک بسته تشویقی (شما بخونید هویج 🥕) برات فرستاده، آشیل که دیگه بچه نبوده و پهلوان بسیار باتجربه و پختهای شده بود تا انتها گوش میکنه صحبتهای اودیسه رو و وقتی تمام میشه👇
خیلی ساده میگه:
من به دو دلیل این پیشنهاد رو رد میکنم
🙄😰
من به دو دلیل این پیشنهاد رو رد میکنم
🙄😰
دلیل اول: برای اینکه شخصا با این مرتیکه اگاممنون مشکل دارم، هر بار قیافش رو میبینم انگار که دارن منو از دروازه حادس (دنیای مردگان) عبور میدن، اون کار کثافتی بود که با من کرد سر ایفیجنیا😰 اون دروغگوییاش بود، ما برای اون آمدیم اینجا اما ده سال کنار ساحل لم داده من میرفتم جنگ👇
من اصلا علاقه ای ندارم وارد موضوعی بشم که اگاممنون نفع شخصی داره مهم نیست که به من پیشنهاد چی میدید. اما دلیل دوم تغیراتی است که در روزهای اخیر از درون من رخ داده که موضوع بحث امشب ماست 👇
اگر از اول داستان ما رو دنبال کرده باشید، میدونید که آشیل که دنیا میاد مادرش تتیس چیزهایی در مورد آشیل از بقیه الههها میشنوه، ظاهراً همه هم از این موضوع خبر دارند👇
از اینجای داستان برای خود من بسیار شبیه گفتگوی رستم و پیران در انتهای داستان کاموس کشانی است، سرشار از متلکهای فلسفی و تلنگری به ذهن ما در کنکاش مفهوم زندگی و مرگ 👇
آشیل این بار رو میکنه به نستور و میگه من در تمام چند روز گذشته به سرنوشتهای خودم فکر میکنم، میدونید آقایون واقعا من میدونم که اگر اینجا بمونم و به این جنگ بیحاصل ادامه بدم در همین ساحل خواهم مُرد و هرگز فرزندم رو(در جزیره سیروز) نخواهم دید، 👇
واقعا چه نفعی برای یک مرد داره که به افتخار ابدی برسه اگر ناکام از این جهان بره؟ وقتی یک مرد روحش ترکش کنه دیگر چه چیزی واقعاً برای اون میمونه؟ مگر نه اینکه ما فقط همین یک عمر و همین یک فرصت رو برای زندگی داریم؟ افتخار در هزاران سال به چه درد من میخوره؟ 👇
سکوت عجیبی بر جمع مستولی شد، آنچه آشیل میگفت این بود که زندگی برای من مهمه، من میدونم که کشته میشم و تبدیل به یک اسطوره میشم ولی به چه قیمتی؟ به قیمت زندگی؟ هیچ چیزی ارزش قیمت زندگی رو ندارد. من امروز میخوام زندگی کنم به جای اینکه فردا اسطوره شوم. 👇
این گفتهها نه آن روز که حتی شاید ٣٠٠٠ سال بعد هم حرف جدید و آوانگاردی است. و همه رو جدا تحت تاثیر قرارداد. آشیل از همه تشکر کرد و گفت که فردا به خانه برمیگرده. و فونیکس هم دعوت کرد که بیاد با هم به یونان برگردند و دیداری با پدرش تجدید دیدار کنه. 👇
اینجا در حالیکه همه ناامید بودند آژاکس آخرین کارتش رو رو میکنه، میگه این سربازان که کشته میشن همه سربازان تو بودند در ده سال گذشته برای تو جنگیدند و حالا تو اجازه میدی که اینها هم از نعمت زندگی محروم بشن؟ 👇
آشیل میگه خب آژاکس به حق نون و نمکی که خوردیم با هم اگر فردا تروا حمله کنه و بخواد کشتیهای شما رو آتیش بزنه من وارد جنگ میشم و کمکتون میکنم که به سلامت سوار کشتی بشید و به یونان برگردید. اما نمیجنگم 👇
گروه ۴ نفره دست از پا درازتر برمیگردند و به اگاممنون میگن که آشیل بجنگ نیست و میخواد برگرده فقط در حالیکه ما زیر فشار باشیم ممکنه وارد بشه، پس تنها راه ما اینه که فردا حمله کنیم و یه جنگی راه بندازیم شاید آشیل وارد شد🤦🏻♂️ میبینید یک فرصت دیگه برای خروج از جنک از دست رفت 👇
اینکه فردا چی میشه بیشتر از این قهرمانان به خدایان ربط داره من فردا شما رو به کوه المپ میبرم تا از موضع اونها و یک سری از اصطلاحات دنیای امروز که به این بخش ربط داره آشنا کنم. آقای @kafka1300 هم به اپیزود مورد علاقش میرسه. تا فردا شب ✋👇
ما به داستان برمیگردیم در شبی که پهلوانان یونانی مصمم شده بودند صبحش بیگدار به تروا حمله کنند که شاید آشیل دلشون برای اونها برحم بیاد و کمکشون کنه. پیشاپیش عرض میکنم که امشب باید صحنههای 🔞رو تعریف کنم 😐👇
شما میبینید که چقدر برخلاف داستانهای شاهنامه ما که تمام مسیر داستان برای خلق تراژدی پیش میره اینجا داستان مرتب درهای خروج برای پهلوانان قرار میده که از تراژدی جلوگیری کنند اما هر بار نمیشه. چرا؟ دلیل اول شاید همان «سرنوشت شوم» باشه👇
اما شاید دلیل دیگر خدایان بودند، اونها چنان روی این اتفاق روی تیم مورد علاقه خودشون شرط بندی کرده بودند و هزینه دادند که الان که آشیل و هکتور هم بیخیال شدند اونها دست بردار نیستند و میخوان هرجور شده پوزه اون یکی رو بخاک بمالند. بجز زئوس که همیشه «مُرَدَّد» بین دو تیم بود👇
با این مقدم سری به خدایان بزنیم که چند شبی است ازشون بیخبریم. این روزها برای اونها مثل فینال جامجهانی بود، همه بساط رو در کوه آیدا پهن کرده بودند و ۴چشمی مراقب تیم مورد علاقهشون بودند، هرا میبینه که بازی رو باخته و احتمالا یونانیان فردا برمیگردند، آشیل هم واقعا دیگه نمیخواد👇
پس دوباره خیال شیطانی بسرش میزنه، اون میدونه که زئوس هر بار بعد از همبستر شدن با هرا پشتش رو میکنه بهش و میخوابه، و این تنها فرصتی است که میتونه دخالت کنه تو جنگ، اما شب فینال جامجهانی از کجا میتونه زئوس رو بکشونه به کوه المپ تو رختخواب؟ 🧐🔞👇
اینجا پلتیک دوم رو میزنه پدرسوخته😈 میره پیش آفرودیت که مراقب کمپ اون طرف بوده، به آفرودیت میگه زندگی با زئوس خیلی خسته کننده است و اصلا بهش توجه نمیکنه،تو رو خدا اون معجون «آفرودیزیاک» aphrodisiac رو بده من که چراغ خانهای رو روشن نگه داری. میدونید چی بوده؟😎👇
افرودیزیاک معجون سحرآمیزی بوده که آفرودیت به هر زنی که میخواست میداد و اگر اون زن وسط سینههاش میپاشید هر مردی رو که میخواست میتونست فوری تور کنه، شاید شنیده باشید که یه مرد که میخواد از یه زن تعریف کنه میگه امشب افرودیزیاک شدی و از اینجا میاد 👇
آفرودیت فقط مغزش برای رختخواب خوب کار میکرده (مثل رفیقش پاریس) و نمیفهمیده توی این مواقع نباید سوتی داد. از خریت معجون رو وسط سینه هرا میپاشه، 🙈 و هزار میره سمت زئوس.... دیگه لازم نبود کاری بکنه چون خود زئوس با شنیدن بوی معجون آنان از کف میده،👇
گفتگوی این بخش زئوس با ه ا یکی از خنده دار ترین بخشهای کتاب ١۴ ایلیاد هست که زئوس تمام خیانتهای خودش رو تعریف میکنه و به هرا میگه اما تو از همه اونها بهتری و امشب فقط تو رو میخوام، اینجوری آفرودیت هر کسی رو میتوانسته به عنوان بهترین قالب کنه 🥴🙈🔞👇
زئوس که نمیتوانسته صبر کنه میخواسته یک سره قتل قضیه رو بکنه که هرا میگه؛ نه فقط تو تخت خودمون.. زئوس هم غرولند کنان دستش رو میگیره و سریع میرن با هم به المپ 🔞🙈👇
خب طبیعتاً زئوس که کارش تموم میشه پشتش رو میکنه به هرا و میخوابه (شاید مثل خیلی عظیمی🤦🏻♂️) و هرا هم برای اولین بار خوشحال میشه ده بدو به آیدا، یادتونه که تعریف کردم پوسیدون چطور کینه تروا رو داشته؟👇
تو مسیر فوری یه واتساپ میزنه به پوسیدون که بشتاب که موقعیت از این بهتر گیرمون نمیاد، بعضی منابع میگن در حمله اون روز یونان پوسیدون شخصا در میدان جنگ حضور داشته و میجنگیده،در این شیرتوشیری آژاکس یه سنگ بزرگ برمیدارد و پرت میکنه تو سر هکتور، که سربازها حتی فکر میکنند هکتور مرد👇
یونانیان قلع و قم میکردند و جلو میرفتند تادزئوس از خواب بیدار میشه و میبینه هرات پیشش نیست، فوری مانیتورها رو چک میکنه میبینه اوهاوه چه محشری شده، چه خبره در کنار ساحل تروا 😱اون هم واتساپ میزنه به آپولو که آب دستته بزار زمین و خودت رو برسون به صحنه👇
زيوس که میرسه پوسیدون فوری فرار میکنه، یه چک هم در گوش خراش میخوابونه، و به آپولو دستور میده اول هکتور رو ردیف کنه، ببینید چه میکنند که در اون روز پاریس با تیرکمون دیومد رو زخمی میکنه😱 باورتون میشه پاریس؟ یونانیها باز قافیه رو میبازند و شروع به عقبنشینی میکنند👇
این وسط اودیسه و ملنئوس هم زخمی میشن، آگاممنون فرارمیکنه تو کشتی که اگر تروا خواستند کشتیها رو آتیش بزنند بتونه نفر اول فرار کنه، ظاهراً اون روز آپولو هم بدستور زئوس شخصا داشته میجنگیده، آشیل، پرتوکلوس رو میفرسته که سر و گوشی آب بده و ببینه چه خبره👇
پروتکلوس با چشمان گریان برمیگرده، این پرتوکلوس خیلی ناز بوده و همه سربازها پرتوکلوس مهربان صداش میکردند، گاهی هم زخمهاشون رو درمان میکرده، اون میگه آشیل کارشون تمومه دارن فرار میکنند، باید بری کمکشون، آشیل میگه ولی من گفتم وقتی کمکشون میکنم کهکشتیها آتیش بگیره👇
پروتکلوس میگه پس بزار من زره تو رو بپوشم و برم تو میدون حداقل باعث میشه اونها فکر کنند تو اومدی و بیخیال اونها بشن، یک تفاوت اصلی که تجهیزات آشیل با بقیه داشت ارابهاش بود، آشیل از ارابه ٣ اسب استفاده میکرد در حالیکه بقیه ارابه دو اسب داشتند👇
با ترس و لرز قبول میکنه ولی ازش قول میگیره که تو نمیحنگی، فقط با ارابه بالا و پایین میری که اونها فکر کنند تو من هستی و اونها بتوانند بسلامت فرار کنند، پروتکلوس هم قبول میکنه، زره و سپر آشیل رو میپوشه،هر دو هم رو میبوسند و سوار ارابه میشه و میره👇
آشیل بلافاصله بدرگاه پدر زئوس دعا میکنه و دو تقاضا داره، به پروتکلوس قدرتی بده که از پس امروز بربیاد، اون رو سالم و سلامت به من برگردون😐این رابطه آشیل و پرتوکلوس خیلی عجیب و مبهمه، چند هزار ساله که پشت سر آشیل غیبت میشه براش 🤦🏻♂️
زئوس از دو درخواست آشیل یکیاش رو فقط قبول میکنه (لابد مثل نذرهای خیلی از ماها) وقتی با ارابه سه اسب وارد میدون میشه ( برای همین میگم فیلم هالیوودی چرته و بیخالش بشید😉) تمام سربازها به شوق میان و رو به جلو حرکت میکنند، بخصوص آژاکس 👇
به دستور زئوس، پروتکلوس هم به همان Arieste یا شکوه قهرمان میرسه (مثل دو روز قبل دیومد) و اینجاست که رفیقمون رو یابو ورش میداره که خود آشیله به سرعت به پای دیوار شهر میرسه و دست میندازه و شروع میکنه به بالارفتن از دیوار، دیواری که ١٠ سال پشتش مونده بودند 🤦🏻♂️ 👇
آپولو که میدونسته این آشیل نیست، از پشت میاد و مشتی به صورتش میزنه، و از اون بالا به پایین پرت میشه، اما هکتور که فکر میکرده، آشیل هست از دور نیزه رو پرتاب میکنه که یکراست توی گلوی پروتکلوس میشینه و نقش زمین میشه😰👇
داستان مویه و ناله آشیل برای پرتوکلوس رو فردا شب دنبال میکنیم که تمام داستان رو به یکباره تغییر میده، من ادعایی ندارم که متخصص کتاب عظیم ایلیاد هستم ولی در حد سواد خودم برداشتم این بود که آشیل کاملا از جنگ دل کنده بود و اصلا قصد ادامه نداشت، تا این اتفاق، 👇
از این اتفاق به ادامه داستان بنظر میاد که دیگه قصد ادامه زندگی هم نداره، که فردا شب مفصل در موردش صحبت میکنیم ✋تا فردا 👇
یکی از اصلیترین تفاوتهای کتاب ایلیاد با بقیه داستانهای اسطورهای انسانهای خاکستریاست، شما تقریبا هیچکدام رو نمیتوانید پیدا کنید که مثل مثل سیاوش یا کیو ما تماما خوب باشند، همه ایراد دارند، آشیل، اودیسه همه بجز یک نفر هکتور👇
تا اینجای داستان هکتور فرد کاملا سفید ما بوده اما وقتی هکتور بالای سر پتروکلوس قرار میگیره و کلاهخود رو برمیداره و میبینه آشیل نیست تصمیم میگیره که زره و کلاهخود رو برای خودش نگه داره، نمیدونیم احمقانه یا از بدجنسی، اون زره برای آشیل نیمه انسان و نیمه خدا ساخته شده بود👇
هکتور زره رو برمیداره و تصمیم میگیره که در نبرد فردا تنش کنه 🤦🏻♂️ و همینجا بزرگترین اشتباه و تنها حرکت غلطش در تمام داستان بود، پتروکلوس هم احتمالا برای پوشیدن زره آشیل تنبیه شده بود و حالا نوبت هکتور بود. اما در کمپ یونان غوغایی بود 😰👇
آشیل عربده میزد و همه سوال میکنند اگر این دو رابطهای عاشقانه نداشتند چطور چنین میکرد؟ مگه میشه؟ نتیجه گیری شخصی من (برخلاف شکسپیر و سقراط) اینه که با هم رابطهای homosexually نداشتند ولی شما هم ازادید که نظر خودتون رو داشته باشید. 👇
آشیل به مادرش میگه مادر من الان در زندگی فقط یک خواسته دارم انتقام عشقم رو از هکتور بگیرم، حتی اگر زئوس تصمیم گرفته باشه من بمیرم، و اون لحظه تتیس میفهمه تمام زحمتهاش برباد رفته و پسرش فردا روز آخر عمرش خواهد بود 😰
چادر آشیل بر روی یک تپه بوده و هنگام غروب با شمشیر خودش بیرون میاد دراون لحظه آتنا از پشت آشیل میاد و سایه آشیل رو روی دیوارهای تروا میندازه و چنان شکوهمند که تمام سربازان سرود آشیل آشیل سر میدهند، اینجا ملنئوس که متوجه بازگشت آشیل بود میگه؛ در تاریکترین روزها نور خواهد درخشید👇
در جنگ هزاران نفر مرده بودند که خیلی عادی بود بخصوص یک نفر ولی آشیل میخواست سپاه تق یبا شکست خورده رو به کام مرگ ببره برای مرگ یک نفر، و سعی میکنه با آشیل حرف بزنه، مرحلهای که امروز بهش میگیم «انکار» بعد از مرگ عزیزان 👇
اما آشیل گوش نمیکنه و به اودیسه هم فحش میده و قسم میخوره که سر ١٢ پسربچه تروایی رو با جنازه پتروکلوس عزیزش خاک کنه 😰 این مرد یک ماشین آدم کشی و جانی بالفطره بود واقعا. شاید هم با هم رابطهای داشتند 🙈👇
درحالیکه پهلوانان سعی میکردند باهاش حرف بزنند اون میزنه زیر دستشون و تنهایی با ارابه سه اسب به دل لشکر تروا میزنه، اون روز همان روز آشیل بود روز Ariesteia شکوه پهلوان اون فقط میکشه و جلو میرفتند به کمک آتنا جایی که حتی هومر هم صداش در اومده و در ایلیاد گفته👇
اگر در اون روز به چشم آشیل نگاه میکردید تنها چیزی که نمیدیدی انسانیت بود، این مرد فقط میخواست بکشه و جلو بره تا به هکتور برسه، اون میدونست که اگر هکتور رو بکشه خودش هم کشته میشه ولی مهم نبود براش👇
در میانه راه به آینیاس میرسه که پوسیدون با اینکه طرف یونان بوده مجبور میشه اون رو از جلوی آشیل فراری بده، در مسیر به کودکی میرسه که بچه میگه من رو نکش😰 میگه زندگی چه ارزشی داره پتروکلوس زیبای من کشته شده، من هم خواهم مرد بزودی تو هم از مرگ نترس و میکشتش 👇
دراین فاصله پریام از پشت درشهر رو باز میکنه و آشیل با چند صدسرباز و هکتور تنها میمونه آشیل تک تک سربازان رو میکشه، تا اینکه هکتور و آشیل با هم تنها میمونند و تمام تروا از بالای دیوار این دو را میدیدند، پریام از بالا همش التامس میکرد که بیا تو 😰🏴☠️همه میدونند آشیل ضربه ناپذیره👇
هکوبا التماس هکتور میکنه که بخاطر فرزند نوزادت بیا تو ولی هکتور آماده بود، ایا تصمیم احمقانه بود وقتی کمی با پیروزی نهایی فاصله داشت؟ غرورش نمیذاشت؟ 🤦🏻♂️یکم تحمل کنید و جزییات نبرد هکتور و آشیل رو یکم دیرتر براتون میگم ولی مردونه توییت اول رشتوی بسیار بلند رو ریتوییت کنید لطفا👇
در نهایت آشیل و هکتور میرسند جلوی هم، هکتور خودش میدونسته در مقابل آشیل هیچ شانسی نداره، اون یک نیمه خدا بود و هکتور یک انسان فوقالعاده. تنها برداشت من اینه که این جزای خبطش در برداشتن زره آشیل بود،👇
هکتور به آشیل میگه؛ ببین آشیل من اگر تو رو بکشم جنازهات رو پس میدم به یونانیها تا بتوانند تو رو شایسته دفن کنند تا به هادی بری تو هم قول بده همین کار رو با من بکنی، آشیل قهقههای میزنه و میگه من با تو مذاکرهای ندارم، تنها کسی که شایسته دفن میشه امروز عشق من 🙄 پتروکلوس هست👇
تو رو مثل یک سگ میکشم و گوشتت رو با دست خودم خام خام میخورم😰 اینجا هومر میگه آشیل اون لحظه نیم خدا و نیم هیولا بود و هیچ نشانی از انسانیت در وجودش باقی نمانده بود🤦🏻♂️ شاید داره خواننده رو آماده میکنه که باید چنین هیولایی کشته بشه، شاید میخواد هیولا باشه که بمیره👇
این جنگ جز اهالی تروا از بالای دیوار سه ناظر دیگر هم داره، زئوس، اما تنها نبود آتنا و آپولو هم از طرف هر سمت جنگ بودند و زئوس مثل همیشه مردد، نمیدونست بزاره هکتور زنده بمونه یا آشیل، در نهایت هر دو اونها باید میمردند اما چگونه؟ چه زمانی؟👇
هکتور شروع میکنه به فرار دور دیوار تروا و آشیل بدنبالش، مثل گربهای که با بازی کردن با موش در حال شکارش لذت میبره و بهش اجازه میده فرار کنه، زئوس اتفاقا هکتور رو بیشتر دوست داشت در همین جنگ دو مرتبه از مرگ حتمی نجاتش داده بود، یک بار تا یک قدمی پیروزی اونها رو برده بود👇
اما با مادر آشیل هم نون و نمک خورده بود و بهش قول داده بود که پسرت مفتخر و مانند یک قهرمان بیهمتا میمیره و در این جنگ تابحال کار مهمی نکرده بود، هکتور وقتی داشت دور سوم دور دیوار رو تمام میکرد زئوس تصمیمش رو میگیره و آتنا رو میفرسته پایین 😰😢👇
در دور چهارم آتنا به هکتور میرسه و میگه من هم یک سرباز تروا هستم وایستا که با هم بجنگیم باهاش، این همون امید واهی است که انسان در ناامیدترین حالات زندگی بهش دل میبنده، هکتور میاسته که بحنگه و همون زمان آشیل نیزه رو در سینهاش فرو میکنه 😢😢😢 🤦🏻♂️👇
ادامه داستان رو همه میدونید آشیل لباس هکتور رو در میاره پاش رو به ارابهاش میبنده و در مقابل چشمان تمام مردم تروا، پاریس، هلن و دراماخه همسرش جنازه هکتور رو با خودش میبره، برای امشب خیلی دراماتیک بود و فردا داستان رو ادامه میدیم تا ببینیم چی میشه😢 به احترام هکتور👇
داستان رو ادامه میدیم وقتی اگاممنون از دور میبینه که آشیل داره جنازه هکتور 😢 رو روی زمین میکشه دستاش رو به هم میماله و به اودیسه میگه بهترین روز تاریخ، اودیسه که میدونست این برای یونانیها هم گران تموم میشه گفت اینهمه آدمکشی برای پرتوکلوس؟ ارزشش رو داشت؟ 👇
اودیسه اصلا راضی نبود ولی اگاممنون خیلی خوشحالتر میشد که اگر آشیل هم میرفت پیش هکتور و پرتوکلوس، 🥴 آشیل وقتی میرسه به جلوی چادرش، در گوش اسبش میگه؛ من میدونم که تو بدون من به یونان بازخواهی گشت 👇
شاید از خودتون بپرسید چطور جنگی که ده سال بینتیجه مونده بود آشیل در یک روز تمام کرد؟ برای اینکه خدایان خون میخواستند، میخواستند انسانهای بیشتری کشته شوند و امروز به هدفشان رسیده بودند، هر چی در کشتیهای یونانیان جشن و بزن و بکوب بود، در تروا اوضاع برعکس بود👇
اونها تازه فهمیده بودند که چه کسی رو از دست دادند، چه وزنهای. مثل خیلی از ماها که بعدِ از دست دادن عزیزی تازه میفهمیم چی رو از دست دادیم 😰 پریام که تو سرش میزده ناگهان جلوی خودش اِریس (دیسکورد) رو میبینه 👇
اِریس بهش میگه منو زئوس فرستاده (این یک بار رو راست میگفت) گفته برو با آشیل حرف بزن، اون مرد با وجدانی است (جون عمهاش ) و جنازه رو پس میده بهت، در راه خروج از اتاق پاریس رو میبینه، بهش میگه؛ چی میشد اگه تو جای اون مرده بودی؟🤦🏻♂️🙄👇
ادامه میده رو به پاریس، تو باعث شرم هستی، باعث شرم این شهر، این کشور و من😰 از جلوی چشمم گمشو. پاریس خفه شده بود، راهش رو میکشه و میره، از اونطرف آشیل که کلی جنازه هکتور رو روی زمین کشیده بود، و دقو دلش خوابیده بود توی چادر داشت با بقیه در سکوت غذا میخورد که ...👇
پریام میگه؛ من ۵٠ پسر دارم، ١٩ از هکوبا، تو بیشتر اونها رو کُشتی، یکی تنها بود که از شهر و مردم دفاع میکرد اون رو هم امروز کشتی 😩 میخوام بدونی که چقدر اون پسر رو دوست داشتم تا جایی که حاضرم دست قاتلش رو ببوسم، مطمئنا اگر هکتور تو رو کشته بود پدرت هم همین کار رو میکرد 👇😩
آشیل انگار تازه به روی زمین برگشته و متوجه شده چه کرده، با دستاش صورتش رو میگیره، و اشک میریزه و خجالت میکشه، خودش با دستای خودش و با احترام هکتور رو میشوره و به پریام میده که اون رو ببره 😰👇
آشیل ١٢ روز به احترام پریام و عزای هکتور آتش بس میده اما در پایان این مدت یک شب پریام میبینه که داره یه چیزی تکونش میده، اول فکر میکنه داره خواب میبینه، ولی میفهمه که نه خواب نیست و یکی داره تکونش میده، اوه «هرمس» بود، نه در خواب در واقعیت👇
اینکه هرمس با پریام چیکار داره رو فردا شب ادامه میدیم ولی چیز زیادی به انتهای داستانمون باقی نمونده، خیلی ممنونم که در تمام این مدت این داستان طولانی رو با من میخونید، جنگ از کتاب ١١ ایلیاد شروع میشه و ما الان در کتاب ١٩ هستیم، تا فردا شب✋
اوه هرمس بود ولی پریام تو چادر آشیل بود؟ چی شده؟ من چرااینجام؟ اینجا چه میکنم؟ هرمس براش تعریف میکنه که دیشب رو در چادر آشیل بسر برده و تمام اون حرفها هم توافقات آشیل با اون بوده و باقی اوضاع خوابهای آشفته پریام بوده، آشیل بعد از اون رفته بود بغل برسئیس خوابیده بود👇
و هرمس اصرار داشت قبل از اینکه آشیل بیدار بشه باید جنازه هکتور رو بار الاغ کنند و فرار کنند، هرمس خودش جنازه رو میزاره رو الاغ و دست پریام رو میگیره و افتان و خیزان به دروازه تروا میرسند اونجا بود که همسر و مادر هکتور بر سر و صورت کوبان خودشون رو روی جنازه پرتاب میکنند👇
تمام مردم شهر در چنان ماتمی فرومیرن، اما پریام که از همنشینی با هرمس جون گرفته بود برای مردم سخنرانی میکنه، پسر من جانش رو تقدیم شما مردم کرد، برای شما بود که هکتور کشته شد، الان برشما واجب است که اون رو تا سرزمین حادس همراهی کنید، و اینگونه بود که 👇
مردم تلی بزرگ از آتش گرد میآورند و جنازه هکتور رو روی اون قرار میدن، و آتش میکشند، جنازه رو تا صبح میزارن بسوزه و صبح اون روز کمی از استخوانهای هکتور باقی مانده بود، پریام از مردم میخواد اون استخوانها رو پای دیوار شهر به یاد مقاومت هکتور در مقابل کشور متجاوز خاک کنند👇
قبل از اینکه داستان رو بعد از دوازده روز آتش بس ادامه بدیم لازمه توصیفی از وضعیت دوطرفه بخصوص آشیل داشته باشیم 👇
از سمت یونان، آشیل خودش میدونست که الان باید بمیره، حتی مشتاق هم بود، هیچ انگیزهای هم برای ادامه نداشت که شاید سرنوشت خودش رو عوض کنه، آگاممنون ضربه شدیدی خورده بود بسیاری از سربازانش رو از دست داده بود و ترجیح میداد راهی برای خروج پیدا کنه👇
در تروا اوضاع خرابتر بود، اونها رهبر خودشون رو از دست داده بودند در چند روز آخر بسیاری از سربازان از جمله فرزندان پریام رو از دست داده بودند بشدت ضعیف و خسته بودند، تنها راهشون دوبار پناه بردن به درون دیوارها و بستن دروازهها بود👇
خب اما چه کسی الان میتونست رهبر یا جانشین پریام باشه؟ انتخابها خیلی محدود بودند، پریام حدود ٨٠ سال داشت و بعد از مرگ هکتور روحش رو هم از دست داده بود. پسرهای دیگهاش از هکوبا چی؟ اونها هم همه داغون، پاریس؟ افتضاح. همه ازش متنفر بودند. 👇
خلاصه داستان این بود که از تیره هکوبت میخواستند پسر دیگر ١٣ ساله هکوبا به نام «ترولیوس» رو بعنوان رهبر معرفی کنند، پریام خودش دلش به آینیاس بود که معرف حضورتون هست اما از درگیریهای داخلی میترسید، مثل هر ملت ناامیدی که چشم به آسمون داره ترواییها هم ناامیدانه منتظر معجزه بودند👇
واین معجزه میرسه، اول پادشاهی از آفریقا به اسم مِمنُن میاد که خیلی سریع در مقابل آشیل شکست میخوره، ولی بعد از در پشت و مخفی تروا «مارس» به شکل معجزهوار دختر خودش و ١٢ زن دیگر رو برای کمک روانه تروا میکنه😳👇
این اتفاق یک جرقه ناب رو به ذهن پریام میزنه، و شال و کلاه میکنه. به کجا؟ تا فردا شب صبر کنید تا متوجه بشید. شب همه بخیر ✋👇
برای شروع باید بگم که از اینجای داستان به بعد در ایلیاد هومر وجود ندارد نویسندگان متعددی شاید به منابع اولیه هومر دست پیدا کردند و کامل کردند برای همین مباحثه بسیار در قرنهای متمادی بر سر این بخش شده، من روایت ترکیبی خودم رو به شما ارائه میکنم که از همه پذیرفته شدهتر است👇
تنها بخشی که در ایلیاد آمده آخرین جملات هکتور قبل از مرگ به آشیل است؛ که بزودی پاریس و آپولو انتقام من رو در دروازه غربی تروا از تو خواهند گرفت. همین 👇
در بالا توضیح دادم که ترولیوس پسر کوچک پریام بود که طالعبینیهای یونانی پیشبینی کرده بودند که اگر او به ٢٠ سالگی برسه، تروا هرگز سقوط نخواهد کرد و آشیل دنبال اون بود که بکشتش. پریام هم از این موضوع خبر داشت. جوانترین دختر پریام هم پولکسینا نام داشت که ظاهراً خیلی زیبا بود 👇
یکروز پریام پولکسینا و ترولیوس رو به هوای آب تنی به چشمهای در پشت دیوار شهر میفرسته و آشیل که سایه ترولیوس رو با تیر میزده با کمک آتنا اونجا حاضر میشه و در چشم بهم زدنی ترولیوس رو میکشه 🏴☠️🤦🏻♂️👇
اما بدن عریان پولکسینا عنان از کف آشیل میبره، ( لامصب به هیچی هم نه نمیگفته، مرد، زن،کنیز، جوان،پیر 🥴) مثل همیشه میخواد فوری دست به کار بشه، پولکسینا بهش میگه، نه کنار جنازه داداشم دیگه. شب بیا دروازه پشتی (تو مایههای دخترهای امروزی که میگن شب بیا باغ) 🙄👇
شب که میشه آشیل که حالا دیگه مباشری نداشته میره پیش آژاکس و میگه من یه تک پا میرم دست به آب و برگردم حواست باشه، 🙄 و به سمت دروازه غربی تروا پیاده براه میافته، در مسیر حس میکنه آتنا و هرا دارند نگاهش میکنند، ولی بروی خودش نمیاره، یکم جلوتر که میره 👇
باز حس میکنه مارس (خدای جنگ و پدر ملکه آمازون) از جلوش رد میشه، باز نمیخواد به دلش بد بیاره، به جلوی دروازه غربی که میرسه میبینم پولکسینا نیست اما یک غلامبچه اونجا منتظرش ایستاده، بچه میگه پولکسینا در معبد آپولو منتظر شماست با من بیا👇
تروا دو معبد مهم و جهانی در آن زمان داشت معبد آپولو و معبد پوسیدون، معبد خدایان مثل مسجدو کلیسا توش آدم کشتن و کلا هر گناهی ممنوع بود برای همین آشیل خیالش راحت میشه که اونجا جاش امنه، برای همین دنبال بچه با خیال راحت میره 👇
یکم که جلو میرن تو تاریکی شب به خودش میگه این بچه چقدر قیافش برام آشناست🤔من اینو یک جایی حتماً دیدم، دیگه داشتند به پلههای معبد میرسیدند که یکدفعه یادش میاد، ااااااااه این بچه اِروس هست، توله سگ آفرودیت💘🏹 روی پلهها با آپولو چشم تو چشم میشه، و مطمئن بوده که اون تو خبری هست👇
از بالای درختها هرا و آتنا نگاه میکردند ولی با دیدن آپولو جلوی درِ معبد جرات نمیکردند نزدیک بشن، نوبتی هم بود نوبت آپولو بود. آپولو پشت آشیل میره تو و در رو میبنده که اون دوتا وارد نشن، داخل معبد صحنه عجیبتر بود، پولکسینا بود اما نه تنها پریام هم بود. 😳 👇
پریام میخواست به آشیل پیشنهاد بده که بیاد پولکسینا رو بگیره و جانشین اون در شهر تروا بشه، اینجا باید داستان رو یکم نگه دارم چون قرنهاست که بر سرش بحث میکنند( شما هم در جریان قرار بگیرید😁) اما دو سوال وجود داره؟ هر سوال رو سعی میکنم در یک توییت بنویسم 👇
اول اینکه آیا پولکسینا هم در جریان این موضوع بوده؟ و قبول کرده بود که با قاتل ٢١ برادر خودش ازدواج کنه؟ اون از نقشه پدرش خبر داشت؟ (١٩ پسر بعلاوه هکتور و ترولیوس طبق ایلیاد) 👇
سوال دوم و حیاتی آیا پریام و پولکسینا میدونستند که پاریس پشت ستونها با یک کمان قایم شده؟ یا پاریس از حسادت ولیعهدی اشیا آمده اونجا؟ 😳😳😳😳👇
آشیل با تمام محاسن و معایبش، با تمام قدرت و آدم کشیاش مثل همه ما میمیره و از اون تنها یادی باقی میمونه
نه دانا گذر يابد از چنگ مرگ
نه جنگ آوران زير خفتان و ترگ
نه دانا گذر يابد از چنگ مرگ
نه جنگ آوران زير خفتان و ترگ
بعد از مرثیه به صحنه برگردیم هرا به آتنا میگه دیدی دیدی پاریس چطور زد؟ آتنا به هرات میگه حقا که احمقی. اون پاریس بود؟ اون آپولو بود که زد، میخواست انتقام هماورد رو از من بگیره، ولی من نمیذارم به خواسته شوم برسند( ای بابا🙄 این دعوا تمومی مدارهای انگار با این خاله زنک بازیها🤦🏻♂️)👇
آتنا میدوه میره به آژاکس میگه؛ آژاکس چه نشستی که داداش آشیلت رو کشتند، خاک بر سر شدی، بشتاب. آژاکس سراسیمه به سمت دروازه غربی میدوه، به دستور آپولو، اِروس هم جنازه آشیل رو بیرون دروازه میزاره، تا آژاکس میاد و رو دست به سمت کمپ یونانیها میبره👇
اونجا دیگه محشری بپا میشه، اما آگاممنون پنهانی خوشحال بود که از شر آشیل بدون هزینه راحت شده بود، این آغاز جنگ قدرت در کمپ یونانه که فردا شب دنبال میکنیم. دیگه هیچی مثل اولش نمیشه. تا فردا شب ✋👇
داستان رو در کمپ یونان ادامه میدهیم چون موضوع خاکسپاری آشیل بسیار متناقض است و تنها هومر در اودیسه بعنوان خاطره آن روز سیاه یاد کوتاهی ازش داشته و بقیه منابع به اون پرداختند، اما صاحب عزا مهمترین فرد مجلس بود، مادر داغدیده آشیل که از دریا با دیگر پریهای دریایی آمده🏴👇
مادر آشیل برخلاف اون زمان که زمان عزا رو ١٢ روز (مثل ۴٠ روز ما) اعلام میکردند، زمان ختم پسر قاتل و جوانمرگش رو ١٧ روز اعلام میکنه، و برای این ١٧ روز هم کلی برنامه هیجانانگیز در نظر میگیره. در آن زمان رسم بود که پهلوانی که میمرد اموالش رو به مسابقه میگذاشتند 👇
و افراد براساس رتبه و درجهشون برای این اموال رقابت میکردند، (چیزی مثل المپیک محلی) تمام غنایم و اموال آشیل به مسابقه گذاشته شد، و بالطبع شما هرچقدر مقام بالاتری داشتید برای جایزه بهترین رقابت میکردی، و حالا جایزه اصلی چی بود؟ 👇
جایزه اصلی همان زره و سپر فوق العاده آشیل بود که هفاستوس برای نبرد با هکتور خدا بیامرز ساخته بود و آشیل تنها در چند هفته آخر عمرش از اون استفاده کرده بود (در حد صفر😉)
اما اینجا هم آگاممنون بیخیال نمیشه، اون خیلی نگران بوده که در این مسابقه کسی برنده بشه که از خانواده مشهوری نباشه یا کسی که میتونه پتانسیل رقابت با اون رو داره برنده سپر بشه، شما فکر کنیدسپر آشیل که توسط هفاستوس ساخته شده بود به کسی میرسید که میتونست اتوریته اون روتهدید کنه👇
پس خودش میخواد مشکل رو زودتر از تتیس حل کنه و میاد وسط و میگه کدوم پهلوانی فکر میکنه شایسته این سپره؟ و امیدوار بوده که یک نفر بیاد جلو🧐 اما دو نفر میان جلو 🥴 میدونید اون دو نفر کی بودن؟ 👇
آژاکس و اودیسه 🥴 هر کدومشون برای دلایل خودشون بهترین و شایسته این عنوان بودند، و حالا که دونفر اومدن جلو باید یک سری مراحل رقابتی تعیین کنند (مثل CrossFit games) تا برنده مشخص بشه. ولی برای شما که داستان رو از ابتدا با من خوندید کاملا مشخصه که اونی که حضورش واقعا در سپاه نیازه👇
اودیسه است، اگر اودیسه نبود اونها در همون یونان مونده بودند، اگر اودیسه آشیل رو برنگردانده بود به جنگ یونانیها با هفت و خواری تروا رو ترک کرده بودند، اما آژاکس هرچقدر هم جنگاور خوب و باوفا باز چیزی بود در حد دیومد یا حتی کمتر، الان که کار گره خورده خیلی هم احتیاجی نیست بهش 👇
اما نقشههای شیطانی آگاممنون پایان نداره، اون میخواد آژاکس دلیر رو خورد کنه، میگه هر دو نفر در مقابل باقی پهلوانان خدمات خودشون رو تعریف میکنند و پهلوانان انتخاب خواهند کرد که «شریفترین پهلوان» یونانی چه کسی است؟ اول هم آژاکس👇
آژاکس که مردی جنگی بوده و زیاد حالیش نبوده سخنرانی و این حرفها شروع میکنه از خودش و رشادتهاش با زبان سوم شخص حرف زدن؛ آژاکس این کار رو کرد، آژاکس اون کار رو کرد و زود هم تموم میکنه، و نوبت اودیسه مکار میشه👇
اودیسه اول همه شروع میکنه با تعریف از خودش در قسم تینداریوس که اگر من نبودم اصلا شماها اینجا نبودید و کسی نبود که از ناموس ملنئوس دفاع کنه، اگر من نبودم شما هنوز در سواحل اسپارت بودید، این من بودم که ایده ازدواج قلابی ایفیجِنیا رو دادم🤦🏻♂️👇
من اگر نبودم شما همه با کرونا🙊 ببخشید طاعون تلف شده بودید این من بودم که آپولو رو قانع کردم تمامش کنه، اما آخرش مهم بود، الان هم برنامه مدونی دارم که اگر به من اعتماد کنید و مرا بعنوان پهلوان برتر انتخاب کنید با اون به دیوارهای تروا نفوذ خواهم کرد و این جنگ رو پایان میدم🤯👇
دیگه این برگ برنده نهایی بود، آخه چطور؟ و مسلم بود که پهلوانان به وعده پایان جنگ همه به اودیسه رای میدم و زره و سپر آشیل رو به اون میدن، و آژاکس دلشکسته، و تنها رهاش میکنند،👇
البته هسویید که بعد از هومر بوده همین روایت رو برداشته و کلی شاخ و برگ بهش داده و آتنا رو مقصر اصلی خودکشی آژاکس معرفی کرده که بنظر من چرته، همین اندازه برای خودش غمگین و تراژدی هست. پس حالا ما در کمپ یونان اودیسه و دیومد رو بعنوان پهلوانان اصلی داریم و آینیاس و پاریس در تروا 👇
فردا شب خواهیم دید که اودیسه چطور میخواد به وعدهاش عمل کنه و بدیوارهای افسانهای تروا نفوذ کنه، ✋ قول میدم فردا زودتر بنویسم 👇
داستان رو ادامه میدهیم ولی از اینجا اودیسه شخصیت محوری و مغز متفکر داستانه، آگاممنون مثل تمام حکام خودکامه که در آخر عمر وا میدن و امور میوفته به دست فردی جاهطلب اما مکار، از اینجای داستان تقریبا میشینه کنار تا اودیسه اوضاع رو «مدیریت» کنه. نه به شیوه بعضی جاها 😜👇
اودیسه برای ورود و تصرف شهر اول باید مشکل و دردسر تازه رو خنثی میکرد «پاریس» پاریس که بعد از کشتن آشیل به اون وضعی که من و شما شاهد بودیم، یابو برش داشته و ماشین پروپاگاندا از اون یک قهرمان تروایی ساخته و بعنوان جانشین پریام معرفیاش کرده بودند👇
پاریس هم برای اینکه بیشتر تو چشم باشه هر روز میامد روی دیوارهای شهر که میدونست هیچ تیر بهش نمیرسه، و با نیزه شوآف میکرده و برای یونانیها آواز میخونده؛ من پاریس تروا، من کشنده آشیل، من منادی آزادی🥴🤦🏻♂️👇
مثل تمام پروپاگانداها این هم کارساز شده بود و مردم زجر کشیده و زیر تحریم تروا جدا باور کرده بودند که پاریس نجات دهنده شون هست، اودیسه هر روز پاریس رو روی دیوار میدیده و میگفت من باید هر جور شده این حرومزاده رو بکشم پایین، ولی چطور؟ تا مثل همیشه راهش رو پیدا میکنه👇
هرکول افسانهای کمان سحرآمیزی داشته، این کمان انگار توش یک GPS داشته 🤯 که تیر رو ول میکردی مهم نبوده چه مسافتی راست میرفته میخورده به هدف 🧐 اون کمان رو قبل از مرگش میده به پسر شاه سالونیک (حتما میشناسید شهر معروفی به همین نام در یونان امروز ) به اسم فیلوکتس👇
یادتونه انتهای رشتو آشیل در جزیره سیروز میفهمه که دایدمیا رو حامله کرده و آشیل آرزو داشته که پیش بچهاش برگرده؟ بیشتر از من و شما اودیسه یاد این موضوع بود، فوری دیومد رو میفرسته سیروز که اون بچه که حالا مردی شده بود رو پیدا کنه و یا اون بره دنبال فیلوکتس.👇
اسم اون پسر بوده نئوپتلموس که میدونم خیلی سخته و در بعضی منابع پیرهوس(به معنای قرمز) آمده که ما هم برای راحتی از پیرهوس استفاده میکنیم، خلاصه دیومد و ویروس که فهمیده پدرش در جنگ بدست پاریس کشته شده و باید انتقام پدر رو از قاتل بگیره راهی جزیره نسوس میشن 👇
اونجا فیلوکتس که در انتظار مرگ نشسته بوده رو میبینند و براش تعریف میکنند که نقشش در این جنگ طولانی چقدر مهمه و باید با اونها راهی تروا بشه. درس زندگی؛ فلاسفه این صحنه رو بعنوان شانس مجدد برای برگشت زندگی تفسیر کردند، مهم نیست چقدر صبر میکنی اما این فرصت یک بار سراغت میاد👇
فیلوکتس، دیومد و پیرهوس هر سه با هم راهی تروا میشن، و به گرمی توسط اودیسه و آگاممنون و بقیه سربازان استقبال میشن، بخصوص پیرهوس 👇 ادامه دارد
قبل از اینکه داستان رو با دو پهلوان جدیدمون ادامه بدیم، به شما بگم که صدهاسال بعد یک شجرهنامهای پیدا شد که نوادگان این آقای پیرهوس رو به فیلیپ پدر اسکندر مقدونی وصل میکرد، و در واقع میگفت اسکندر ازنسل آشیل است، راست و دروغش با خودشون🥴😅👇
فیلوکتس که خودش رو تمام شده میدونست، وقتی دید که چطور اودیسه ازش پذیرایی میکنه به خودش و کمانش ایمان مجدد آورد، اودیسه میبرتش کنار دیوار و پاریس رو بهش نشون میده که بالای دیوار داشت شیرینکاری میکرد با نیزه🙄فلیوکتس تیر هرکول رو ول میکنه، و تیر GPS دار یکراست روی بازوش میشینه👇
از قضا تیر خیلی هم کاری نبوده و پاریس تنها مصدوم میشه، که به اتاق خواب معروفش با هلن میبرند و و در تخت میذارنش، هر چی میگذره حال پاریس بدتر میشه، درد وحشتناک بسراغش میاد، کاهن معبد آپولو(که خدای پزشکی بوده) رو میارن و میگه؛👇
دوای این درد تنها پیش یکی از الهههای کوه آیدا است، باید برید اونجا و نوشدارو بیارید، پاریس میگه من اون رو میشناسم، اسمش انونی است و قبلاً زنم بوده🙄🤦🏻♂️ حتما بهش بگی برای من میخواید نوشدارو رو بهتون میده🤯 همینقدر احمق و کوته فکر🤦🏻♂️ باز ظاهراً هلن بدبخت شال و کلاه میکنه که بره👇
من فقط در تعجب از هلن هستم، دختر زئوس و لیدا، چطور یک انسان میتونه به اوج رذالت و بدبختی برسه که باز با اون شرایط بره دنبال دنبال نوشدارو برای پاریس؟ اگر در این باره نظری دارید ذیل همین توییت بنویسید تا با هم بحث کنیم👇 ادامه دارد
ولی اگر فکر کردید حالا که هلن از دست آفرودیت و تعهدش به پاریس خلاص شده، بدبختیهای این زن خاک بر سر هم به پایان رسیده سخت در اشتباهید😰 بعد از مرگ پاریس حالا بر سر تصاحب هلن بین دو برادرش دعوا میشه، دیفوبوس که پسر بزرگ پریام بوده بعد از هماورد و پاریس با هلنوس درگیر میشند👇
و طبق رسم اون روزگار زن سیاهبخت رو به برادر بزرگ میدن و هلنوس به نشانه قهر تروا رو ترک میکنه🧐 جدا این صحنهها برای خودم هم قابل درک نیست ولی این صحنهها در داستان عیناً وجود داره. هلنوس که عصبانی از شهر و عدم وصال هلن داشته برای خودش میرفته، گیر پهلوان تازه وارد ما میوفته👇
پیرهوس، که میخواسته جلوی بقیه جلب توجه کنه خوشحال هلنوس رو میبره پیش اودیسه، اما اودیسه خیلی خوب هانوی رو میشناخته و میدونست که پهلوان جوآن چه شاه ماهی رو شکار کرده، بلافاصله عملیات شکنجه توسط پیرهوس و دیومد زیر نظر اودیسه آغاز میشه👇
اونها میخواستند بدوننددیوار شهر رو تحت چه شرایطی میشه فروریخت. و مثل تمام داستانهای تاریخی و حتی حقیقی که یک ملت ، یک کشور از داخل فرومیریزه و تسلیم میشه، این بار هم تروا با خیانت یکی از نزدیکترین افراد به حکومتش لو میره 🤦🏻♂️👇
هلنوس میگه اولا که دیوار شهر بخاطر پوسیدون هرگز با «زور» فرونخواهد ریخت. دوما حتی برای تصرف شهر بدون زور هم تا وقتی طلسم آتنا به نام «پالادیوم » در شهر هست اون شهر در مقابل هر تجاوزی ایمن است و تسلیم نمیشه، حالا میفهمید کلمه پالادیوم از کجا میاد؟ 👇اما پالادیوم چیست؟
خب حالا چی شد؟ باید هر جور شده میرفتند در شهر و در معبد آتنا و اون ستون پالادیوم رو میدزدیدند تا راه تصرف شهر هموار بشه، از اینجا هم باز داستان چندین شاخه طولانی و بیربط میشه که من برای شما ساده ترینش رو تعریف میکنم 👇
این هلنوس خائن مسیر پنهانی ورود به شهر رو هم به اودیسه میگه و طبق تعریف کتاب ایلیاد کوچک (یکی از کتابهای اقماری داستان) یک شب اودیسه و دیومد به پای دیوار میرن، دیومد پای دیوار منتظرمیمونه و اودیسه با تغییر قیافه به شکل گدا وارد شهر میشه👇
اگه یادتون باشه یکبار هم در جزیره سیروز همین کار رو کرده بود، ولی از اونجایی که شهر رو نمیشناخت هر چی میگرده معبد آتنا رو پیدا نمیکنه، در همین حال توی تاریکی شب حس میکنه یکی پشتش میزنه و در گوشش میگه «اودیسه» سعی کنید صحنه رو تجسم کنید، پاپیون کرده بود از ترس😨👇
اون هلن بود🤦🏻♂️ که از بدبختی و غم و فرار از شوهر سوم، داشت در خیابانهای تروا برای خودش پرسه میزو یادی از خانه مادرش میکرد، این زن سمبل هر بدبختی که فکر کنید در دنیای باستان بود واقعا😰 که چشمش به اودیسه میوفته، 👇
اودیسه که کاملا از آنچه بر این بدبخت در این سالها رفته بیخبره اول میترسه و نمیدونستم چی باید بگه، هلن میگه؛ اومدی دنبال پالادیوم؟ 😰🤦🏻♂️ از اونجایی که سالهاست در تروا زندگی میکنه به خوبی از داستان پالادیوم خبر داشت، و به محض دیدن اودیسه فهمید برای چی اومده👇
در نقاشی اگر دقت کنید ستون رو کنار اودیسه روی دیوار خواهید دید، بلافاصله به کمپ یونان برمیگردند در حالیکه بقیه حسابی خوشحال بودند اودیسه نقشههای جدیدی میریخت و امیدوار بود زودتر از این جنگ خلاص بشه تا پیش پنهلوپه عزیزش برگرده، بقیه داستان رو فردا شب ادامه میدیم✋👇
جاري تحميل الاقتراحات...